گرگےدر دادگاه خدا.
Відкрити в Telegram
303
Підписники
+1224 години
+267 днів
+1830 днів
Архів дописів
بعضی احساسها آنقدر گنگاند که هیچ واژهای برای آنها ساخته نشده است.
مثل همان لحظهای که برای اولین بار متوجه میشوی دیگر قدت از مادرت بلندتر شده است.
من مادرم را خیلی دوست دارم.
آنقدر که کلمهای در وصفش پیدا نمیکنم.
نمیدانم این خجالت از کجا آمده است؛ انگار از جایی به ما آموختهاند که آدمهای بزرگ کمتر یکدیگر را در آغوش میگیرند، کمتر میبوسند، کمتر میگویند:«دوستت دارم.»
اگر این اسمش بزرگ شدن است،
فکر میکنم چیزی را در کودکی جا گذاشتهایم که نباید جا میماند.
وولفی های من، اگه کسی نیاز داره یکی حرفهاشو بشنوه این خانوم مهربون بهتون کمک میکنه)
هر شب پیش از خواب حساب گناهانم را میکردم.
صبح که بیدار میشدم، یکی بیشتر شده بود بیآنکه به یاد بیاورم چه کردهام.
نامهای به دستم رسید.
فرستنده نداشت، گیرنده هم من نبودم.
آن را نخواندم!
با این حال، سالهاست دارم جوابش را زندگی میکنم.
از روزی که به دنیا آمدم، احساس میکنم دیر به جلسهای رسیدهام که همه، پیش از آمدنم، دربارهی من رأی خود را داده بودند.
تنها چیزی که هرگز نفهمیدم، اتهامم بود.
مدتهاست گمان میکنم کسی درون من زندگی میکند.
هر روز صبح، پیش از آنکه از خواب بیدار شوم، او تصمیمهای مرا گرفته است و من فقط آنها را اجرا میکنم.
گاهی ساعتها روبهروی آینه میایستم، نه برای دیدن چهرهام، برای آنکه مطمئن شوم هنوز همان کسی هستم که دیشب خوابید.
آدمها، خیلی کم بلدند خودشان باشند کاش آن دسته هم که نقش بازی میکنند، توانایی داشتند دست کم، همان نقش را به خوبی درآورند!
شمار قولهایی که در لیست مضحکم به خودم دادم به پنجاه رسید و سپس کاغذ را پاره کردم!
پرسیده بودی روزی نباشم چه خواهی کرد؟
یک روز از خواب بیدار شدم و عکست را دیدم که میخندی، ناگهان حس کردم که هیچوقت نمیخواهم از دستت بدهم.
بعضی آدمها را نمیتوان از دست داد زیرا پیش از آنکه از کنارمان بروند، به بخشی از شیوهی اندیشیدنمان تبدیل شدهاند.
ترک کردن آنها، شبیه بیرون کشیدن ستون از یک بناست!
