گرگےدر دادگاه خدا.
Відкрити в Telegram
304
Підписники
Немає даних24 години
+397 днів
+1630 днів
Архів дописів
در حاشیه ی جنگل گمشده...
دخترک میان مه های خاکستری نشسته بود...
در آن مکان..باران بی وقفه همچون اشک اسمان بر روی خاک می غلتید...
دخترک رز سرخی را بین دستان زخمی اش محکم نگه داشته بود...
چشمانش ابری بود و اشک هایش همچون مروارید های شکسته بر گونه هایش فرو می چکید...
هیچکس نمیدانست قلب کوچکش چه غم عظیمی را تحمل میکند و لب هایش هنوز هم میخندند....
اما دخترک تسلیم مه های خاکستری نشد..
رز سرخ همان قلبش بود که گلبرگ هایش زخمی بودند...اما زیر باران...خم نشده بود..
او رز مغروری بود که دلش را به دریا داده بود اما هنوز هم به جنگل تعلق داشت..
قلب شیفته اش غرق در پریشانی بود و قلم لرزانش بر هزاران برگ مینوشت..
آنقدر مینوشت تا خسته شود آخر قلب او پر از حرف و صدا بود..
اما صدایش را در جنگل گم کرده بود..
هیچکس نمیدانست...ظرافت و لطافت قلبش را...
هیچکس خبر نداشت از عشق سوزناکش..
و دل مهربانی که قدرش را ندانستند..
اما با همه ی اینها..او هنوز هم خودش بود..
همان جنگل سبز..
روح سبزی که لابه لای چمن های نمناک قدم میزند و بر فراز قله ی کوه های قهوه ای می ایستد..
او هنوز هم دلنشین ترین احساسات را داشت...
موسیقی او تمام نشده بود..
انگار آتشی درونم بود، نه بیرونریختنی، نه خاموشکردنی.
با هر نفس، شعلهور تر میشد و من فقط تماشا میکردم که چگونه قلبم آرامآرام خاکستر میشود.
اکتبر از راه رسیده، با بوی بارانِ دیشب و بخارِ چایِ دارچینی روی میز.
پنجره نیمهباز است و باد، برگهای زرد را به بازی گرفته.
هوای عصر سردتر شده و صدای ورق خوردنِ کتابم با موسیقیِ آرامِ باد درهم میپیچد.
در این ماه، جهان کمی کندتر میچرخد…
نه شادیست، نه غم، فقط لحظهای آرام میان دو فصلِ خسته.
همهچیز طعمِ سکوت دارد، طعمِ نرمیِ دارچین و اندوهی که دیگر درد نمیکند.
برایت نمینویسم که دلتنگم اما به ترانهای که تو را یادم میآورد بارها تا صبح گوش میکنم...
در آخرین شبِ دلتنگیام از من پرسیده بودی که چگونه دوستت دارم؟
عزیزِ من،
چون نسیمی که بوی باران را در آغوش میکشد،
چون نوری که در دلِ تاریکی راه میگشاید،
دوستت دارم چون پرندهای که آسمان را،
چون ریشهای که خاک را،
همانقدر بیدلیل و بیمرز که باران بر خاک میبارد،
همانقدر صبور که شب تا رسیدنِ سپیده میماند،
آری، من اینگونه دوستت دارم، بیهیچ چرا، بیهیچ پایان؛
همچون زندگی که جریان دارد.
Fall
Fall in
Fall in love
Fall in love again
Fall in love again and again
Fall in love again and again
Fall in love again and again
Fall in love again and again
Fall in love again and again
Fall in love again and again
Fall in love again and again
Fall in love again and a
Fall in love again
Fall in love
Fall in
Fall
چشمانش روشنایی را در خود داشتند، نه مثل خورشید که میسوزاند، بلکه مثل صبحی که آرام از پنجره میخزد.
موهایش به نرمیِ نسیم بر شانههایش میلغزید و لبخندش چیزی میان راز و رهایی بود.
هر حرکتش بیصدا، هر نگاهش بیتکلف…
گویی جهان برای لحظهای ایستاده بود تا او عبور کند.
نه انسانی معمولی، نه رویا… چیزی میان بودن و نبودن.
در مه راه میروم و مطمئن نیستم هنوز هستم.
هر چه بیشتر میروم، کمتر میشوم.
و ترسناکترین بخشش این است که دیگر نمیخواهم پیدا شوم
آنان گفتند عشق توهین به خداست،
و من خندیدم… چون سالها بود که در معبدشان هیچ خدایی ندیده بودم.
اگر عشق کفر است، پس بگذار کافرترین بندهی زمین باشم.
بگذار نامم در کتابهایشان با خون نوشته شود،
من رستگاری را نه در بهشت،
که در خطِ لرزانِ لبخند تو یافتهام
خدای ما ، خدای عاشقان نبود عزیز من...
خدای ما ، تاوان عشق را آتش جهنم میدانست ، بنابر این من رقصان ، با پاهای لخت و تاول زده در جهنم آواز شادی خواندم...
در هر حال ، افتخار بزرگیست جهنمی بودن و چشیدن بهشت از لب های تو...
-نولا
امشب، دلم نه میتپد نه آرام میگیرد، فقط میلرزد. مثل فنجانی که سالهاست بر لبهی میز مانده و کسی نمینوشدش. دلتنگی تهنشین شده، تلخ، سنگین، و بوی کهنگی میدهد… مثل چیزی کهنهتر از خاطره.
دلتنگی مثل زغالیست که زیر پوست میسوزد، بیآنکه شعله بزند. نه میتوان خاموشش کرد، نه میتوان از آن فرار کرد. فقط میمانی، با گرمایی که میسوزاند و نوری که نمیبخشد.
حتی در میان کلاویههای پیانو خاک خورده قدیمی هم گلی رویید، اما در میان زخم های او هرگز...
