es
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

Ir al canal en Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
304
Suscriptores
Sin datos24 horas
+397 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
تمام شعرها را نوشتم اما هیچ‌کدام شبیه لبخند تو نشد. واژه‌هایم را ردیف کردم، مثل سربازانی خسته ولی هیچ‌کدام تابِ نگاهت را نداشتند. هر حرفی را که نوشتم در میان فاصله‌ی میان ابروهایت گم شد و هر نقطه‌ای که گذاشتم به اندازه‌ی خال کنار لب تو معنا نداشت. انگار تمام زبان‌ها شکستند، وقتی نوبت به تو رسید.

تهی بودن، شبیه خلأیی‌ست که نه درد دارد، نه آرامش. فقط هست، بی‌آن‌که دلیلی برای بودنش پیدا شود. او گاهی به درون خودش نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌دید نه غم، نه شادی، نه حتی سایه‌ای از خشم. مثل اتاقی که سال‌هاست کسی در آن زندگی نکرده همه‌چیز سر جایش بود، اما جان از میان رفته بود. تهی بودن، مثل نفس کشیدن در هوایی‌ست که دیگر اکسیژن ندارد، عملی بی‌فایده اما همچنان ادامه می‌دهی، چون نمی‌دانی چه کار دیگری باید بکنی.

مایل بودم تکه‌تکه شوم، نه از رنج، از میل ماندن. بخشی از من در کنار تو بماند تا مراقب خستگی چشمانت باشد و بخشی دیگر در خانه‌ی قدیمی‌ام جایی میان گرد و خاک خاطره‌ها تا بوی گذشته را زنده نگه دارد. می‌خواستم تکه‌ای از من در واژه‌ها پنهان شود در جمله‌هایی که هنوز بوی دلشوره می‌دهند و تکه‌ای دیگر در باد، تا شاید راه رفتن را فراموش نکند. اما چه تلخ، آدمی تنها یک پیکر دارد و باید با همان یک تن برای تمام نبودن‌هایش بجنگد.

من نه تنها از شنبه بلکه از یکشنبه دوشنبه، سه‌شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه هم متنفرم!

سلام بر او که گمان می‌کردیم پایانی است بر دلتنگی‌ها؛ ولی شروعی شد بر یک دلتنگی بی‌پایان!

sticker.webp0.10 KB

بدم نمیاد اول من پیام بدم ولی لازمه بدونم طرف مقابلم دوست داره باهام صحبت کنه یا نه!

sticker.webp0.32 KB

و مه ابری‌ست که خودش را گم کرده

امیدوارم اگر مرگی در کار است، روح من نیز با من دفن شود که مبادا در جهانی دیگر دوباره این ذهنِ پوسیده، این دلِ خسته را حمل کند.

تنها ویرانه‌ای‌ام که هنوز فرو نریخته.

آدمی‌زاد، در فریب احساس، استاد است. تنهایی را در آغوش هر سایه‌ای پنهان می‌کند. در سرمای روح، به گرمای هر نگاهی پناه می‌برد و در عطش دیده شدن، هر جرعه‌ی زهر را شراب می‌پندارد. او به اندک نوری دل می‌بندد بی‌آنکه بداند آن روشنایی، از سوزِ خودش زاده شده است. آدمی نمی‌فهمد! عشق را نمی‌جوید، تنها مرهمی برای خلأ خویش می‌خواهد. و چه تلخ است دیدن او که در پی نجات می‌سوزد اما تنها خاکستر خویش را در آغوش می‌گیرد.

sticker.webp0.07 KB

واکنش صادقانم:

در حاشیه ی جنگل گمشده... دخترک میان مه های خاکستری نشسته بود... در آن مکان..باران بی وقفه همچون اشک اسمان بر روی خاک می غلتید
در حاشیه ی جنگل گمشده... دخترک میان مه های خاکستری نشسته بود... در آن مکان..باران بی وقفه همچون اشک اسمان بر روی خاک می غلتید... دخترک رز سرخی را بین دستان زخمی اش محکم نگه داشته بود‌... چشمانش ابری بود و اشک هایش همچون مروارید های شکسته بر گونه هایش فرو می چکید... هیچکس نمیدانست قلب کوچکش چه غم عظیمی را تحمل میکند و لب هایش هنوز هم میخندند.... اما دخترک تسلیم مه های خاکستری نشد.. رز سرخ همان قلبش بود که گلبرگ هایش زخمی بودند...اما زیر باران...خم نشده بود.. او رز مغروری بود که دلش را به دریا داده بود اما هنوز هم به جنگل تعلق داشت.. قلب شیفته اش غرق در پریشانی بود و قلم لرزانش بر هزاران برگ مینوشت.. آنقدر مینوشت تا خسته شود آخر قلب او پر از حرف و صدا بود.. اما صدایش را در جنگل گم کرده بود.. هیچکس نمیدانست...ظرافت و لطافت قلبش را... هیچکس خبر نداشت از عشق سوزناکش.. و دل مهربانی که قدرش را ندانستند.. اما با همه ی اینها..او هنوز هم خودش بود.. همان جنگل سبز.. روح سبزی که لابه لای چمن های نمناک قدم میزند و بر فراز قله ی کوه های قهوه ای می ایستد.. او هنوز هم دلنشین ترین احساسات را داشت... موسیقی او تمام نشده بود..

انگار آتشی درونم بود، نه بیرون‌ریختنی، نه خاموش‌کردنی. با هر نفس، شعله‌ور تر می‌شد و من فقط تماشا می‌کردم که چگونه قلبم آرام‌آرام خاکستر می‌شود.

اکتبر؛ فصلِ نفس کشیدن در میان نبودن‌هاست.

اکتبر از راه رسیده، با بوی بارانِ دیشب و بخارِ چایِ دارچینی روی میز. پنجره نیمه‌باز است و باد، برگ‌های زرد را به بازی گرفته. هوای عصر سردتر شده و صدای ورق خوردنِ کتابم با موسیقیِ آرامِ باد درهم می‌پیچد. در این ماه، جهان کمی کندتر می‌چرخد… نه شادی‌ست، نه غم، فقط لحظه‌ای آرام میان دو فصلِ خسته. همه‌چیز طعمِ سکوت دارد، طعمِ نرمیِ دارچین و اندوهی که دیگر درد نمی‌کند.