uk
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

Відкрити в Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
304
Підписники
+1224 години
+267 днів
+1830 днів
Архів дописів
~این پیام رو فور بزنین چنلتون اگه ممبراتون زیر 1k و یا نزدیک این عددین تا من یه فولدر بزنم تا ازتون حمایت بشه و به این عدد برسین.
Limit:200

sticker.webp0.11 KB

دوستی پیدا کرده‌ام به نام روزگار، این روزها مرا در آغوش خویش سخت به بازی گرفته‌است.

@RapRelease - Befuckam - Koorosh, Arta, Sami Low, Saaren.mp311.55 MB

آدمیزاد نمی‌داند با غم چه کند. آن را نمی‌شود جایی گذاشت، نمی‌شود از خود جدا کرد، نمی‌شود حتی درست نگاهش کرد؛ چون به محض اینکه برایش اسمی پیدا می‌کنی، چیزی از اندازه‌اش کم می‌شود.

Відеоповідомлення00:15

کاش در چایی امروز صبح حل می‌شدم.

Loser.m4a3.44 MB

گناه شاید شبیه لکه‌ای باشد که یک شب روی پیراهنت افتاده و صبح، هرچقدر می‌شویی‌اش، بیشتر در تار و پود پارچه فرو می‌رود. اول می‌خندی و می‌گویی چیزی نیست با آب می‌رود، بعد صابون می‌زنی، می‌سایی، ناخن می‌کشی روی پارچه، تا جایی که دستت درد می‌گیرد، اما لکه دیگر فقط روی پیراهن نیست؛ انگار رنگش را به دست‌هایت هم داده.

sticker.webp0.25 KB

نگران آمدن خزان باشم؟ مگر در باغ ما گلی مانده؟ لاله های وطنم را سرمای اول زمستان زد.

در این مدت ایرانی های گوناگونی شدم؛ پدری شدم که آرزو می‌کرد کاش دغدغه‌اش هنوز بوی سیگار فرزند‌ش مانده بود، مادری شدم که آرزو می‌کرد کاش دغدغه‌اش هنوز مدام ماندن فرزندش در اتاقش باشد، عاشقی شدم که از بوسه‌ی خداحافظی سیر نشد. و تمام این افراد با من یک وجه اشتراک داشتن، این زخم هر‌ روز باز تر شد، بوی سیگار از بین رفت، اتاق خالی شد، بوسه‌ای بوسه‌ی آخر شد و این داغ هر روز داغ‌تر شد.

sticker.webp0.24 KB

اگر دوباره روبه‌رویم بنشینی، اگر همان آبی کبود هنوز زیر چشم‌هایت باشد، اگر لب‌هایت هنوز طعم آن رویای دور را داشته باشند، آیا می‌شود یک‌بار دیگر ستاره‌ها را در چشم‌هایت دید، یا این بار هم سهم من فقط تماشای کبودی شب خواهد بود؟

Repost from N/a
For my pretty girl https://t.me/wolfyoji

sticker.webp0.14 KB

شاید مشکل همین باشد؛ من سال‌هاست خودم را تحمل کرده‌ام، نه اینکه بشناسم. به بودنم عادت کرده‌ام، به فکرهایم، به ترس‌هایم، به همین آدمی که هر صبح از خواب بیدار می‌شود و نقش خودش را از نو بازی می‌کند، بی‌آنکه دقیقاً بداند چرا. آدم می‌تواند تمام عمر با یک نفر زیر یک سقف زندگی کند و با این حال، از همه کمتر او را بشناسد. می‌تواند صدای خودش را هر روز بشنود، صورتش را هر صبح در آینه ببیند و باز نداند چه چیزی در آن آدم این‌همه خسته است.

sticker.webp0.18 KB

دیگر نمی‌دانم چه می‌خواهم. بدتر از آن، نمی‌دانم چه چیزی باید بخواهم تا خوشحال شوم. آدم اگر چیزی را نداشته باشد، دست‌کم می‌داند دنبال چیست، می‌تواند اسمش را بگذارد و برای نداشتنش دلتنگ شود، اما من حتی نمی‌دانم چه چیزی در من کم است. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید خوشحال کردن من آن‌قدرها هم دشوار نیست، شاید فقط هیچ‌کس حوصله نکرده آن‌قدر به این موجود عجیب نگاه کند تا بفهمد کجایش خراب است و البته من هم حوصله نکرده‌ام. من سال‌هاست خودم را تحمل می‌کنم، نه اینکه بشناسم. عجیب است، نه؟ آدم می‌تواند با یک نفر تمام عمر زیر یک سقف زندگی کند و از همه کمتر او را بشناسد. شب‌ها جلوی آینه می‌ایستم، لبخند می‌زنم و به خودم نگاه می‌کنم؛ گاهی آن‌قدر مصنوعی که خودم هم خجالت می‌کشم بعد ناگهان چشم‌هایم را می‌بینم و دلم می‌خواهد از آن آدم داخل آینه عذر بخواهم. اما بابت چه؟ این را هم نمی‌دانم.