uk
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Відкрити в Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Показати більше
Іран146 685Категорія не вказана
260
Підписники
+424 години
+167 днів
+4130 день
Архів дописів
دوباره نوتیف پیامش بالای صفحه‌ی گوشی‌ام ظاهر شده بود و میخواست کسی نصف شبی به چالش بکشدش؛ چند کلمه‌ی پیشنهادی، و بعد محک زدن قلمش آغاز شود... به گذشته پرتاب شدم؛ گرچه پدرم این کارها را خارج از شأن میدانست، اما عادت داشتیم اخر شب ها یواشکی برویم تمرین موتور سواری. بعد از موتور سواری هم میرفتیم یک گوشه‌ی دنج، صورتش را در دستانم میگرفتم و زل میزدم به آن چشمان سیاه نافذ. انگار میخواستم مطمئن شوم سیاهی این چشم ها تا ابد مال من است. و او بوسه‌ای گوشه‌ی پیشانی ام می‌نشاند، بعد هم لم میدادم توی بغلش و بازی مورد علاقه ام شروع میشد. چند کلمه ی رندوم میگفتم و او برایم با آن کلمات قصه می‌بافت. پیام اول چالش روی صفحه ظاهر شد، دلم لرزید که نکند دختر دیگری بازی مورد علاقه مرا تصاحب کرده باشد! پیام عاشقانه نبود. نفس راحتی کشیدم و بعد چند کلمه‌ی معروف قصه های شبانه ام را برایش فرستادم. «لاک کلاه کاسکت هویج بستنی نور خورشید‌» منتظر بودم به داستان اولین باری که ناشیانه برایم لاک زد اشاره کند! یا جایی از تراوشات ذهنی اش، بنویسد که وقتی نور خورشید روی موهایم میتابید مرا هویج بستنی خطاب میکرده... یا حداقل از دعواهایمان سر کلاه کاسکت بگوید. هیچکدام را نگفت. و دوباره یادم می آید که چقدر بی رحمانه بی توجه بود به همه چیز... و هویج بستنی اش چطور آب شد...‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

غمگینم... آقا چالش سختی بود😭 حالا ایشالا دفعه بعد بهتر میشه

خوب بود؟🥲

اولین قرار را یادت هست؟ دلم آب‌هویج‌بستنی می‌خواست، اما هرچه اصرار کردم، به هیچ صراط مستقیمی نشدی. البته حق با تو بود؛ وسط آن سرمای وانفسا، زیر نور مهتاب، بلال داغ بیشتر از هر چیز دیگری می‌چسبید. یک چیز اما هیچ‌وقت از خاطرم نرفت... لاک مشکی دست‌هایت. وقتی دستت را گرفتم، انگار آن لاک را فقط برای این ساخته بودند که با بند مشکی ساعت من ست شود. هنوز هم نمی‌دانم چطور از رنگ لاکت رسیدیم به بحثِ رنگ مشکی؛ به چشم‌های مشکی من، به شب، به همه چیزهایی که انگار قرار بود همان شب اتفاق بیفتد. یادت هست؟ نگاهت بیشتر از آنکه به خیابان باشد روی چشم‌هایم می‌ماند و هر بار که با دست‌هایت صورتم را محکم میان انگشتانت می‌گرفتی، انگار می‌خواستی مطمئن شوی این مشکیِ چشم‌ها واقعی است. راستی... کلاه کاسکت را کنار گذاشتم.... موتورسواری هم دیگر تمام شد، قول داده‌ام بچه‌بالا شوم؛ شاید این‌بار پدرت دلش نرم شود و به یک پسرِ یک‌لاقبا هم راه بدهد. بعضی قرارها تمام می‌شوند، اما تا سال‌ها بوی بلال داغ، سرمای شب و مشکیِ لاکِ دست‌هایت، آدم را به همان اولین قرار برمی‌گردانند.

لاک کلاه کاسکت هویج بستنی نور خورشید‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

همیشه برای دورش زرشکی نوشته‌ام و چشمان سبز حال چگونه قلمم بچرخد و برای دورس سبز بنویسم و چشم قهوه‌ای چگونه چشم سبز را فراموش کنم به وعده قهوه نسیه قهوه‌چی قمار باز که ندیده مرا از خود می‌راند راهی بیابان شوم؟ چشمانش قهوه‌ای بود اما گیرا نه چشمانش رنگ چادرش ژوژرت بود کدر بود دل را میزد برای کسی که به هوای چمنزاری ترک خانه و کاشانه و خانواده کرده که شاید روزی دوان باشد در سبزی چشمش همیشه چشم دوم ژوژرت است راستی قهوه به چه کار آید؟ برای ادامه خواب من قهوه نخورده تا صبح بیدارم...

دورس سبز چشم قهوه ای چادر مشکی ژورژت‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

اسب نجیب است... اسب الاغ و قاطر و گورخر نیست تا به حال فکر کرده‌اید چرا اسب نجیب است اسب با محارمش همخوابگی نمی‌کند کره کوچک اسب همیشه پشت سر مادرش یورتمه می‌رود اسب بال ندارد ولی فکر میکنم اگر اسب را پرنده میکردیم با اینکه رنگش مشکی است کلاغ نمیشد شاید تبدیل اولین قوی مشکی میشد! شایدم ترکیبش می‌شد خاکستری شبیه بخت زندگی هر انسان و حیوان نجیبی... در تنهایی در سکوت در وسط دریا جان می‌سپرد میدانید قوها میروند به اولین جایی که عاشق شدند در سکوت می‌میرند به قول دیواره‌های درگه عشق وطن جایی است که اولین بار عاشق شوی قو برمی‌گردد به وطنش برای مرگ راستی قو‌ در تنهایی می‌میرد قوی عاشق هم در تنهایی میمیرد انسان عاشق چگونه میمیرد؟ تنها کنار پنجره با چای سرد و کتاب شعری در دست...

باران، خاکستر، مادر، اسب، پنجره، کلاغ، چای، وطن، سکوت، پرواز ببینم واقعا قلمت از پسش برمیاد یا نه‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

هنوز گرمی خونِ لطمه تو بر گونه‌ام تازه است رهبرا رهبرا من تاریخ خوانده بودم ولی تاریخ ندیده بودم رهبرا من علی«ع» را ندیدم رهبرا من حسین«ع» را ندیدم رهبرا من هیچوقت اینگونه بر مظلومیت حسین «ع» نگریسته بودم رهبرا من هیچ وقت بر تنهایی علی«ع» نگریسته بودم نمیدانم ولی از ۹ اسفند بغضی گلویم را گرفته بغضی با خون چرکی که هر چه به صورت خودم میزنم هر چه در تنهایی بلند بلند گریه میکنم پاک نمی‌شود... رهبرا پشیمانم که همیشه برایم آقای خامنه‌ای بودی تا امام خامنه‌ای مرا ببخش جان‌فدای ایران...

رهبر خون انتقام ایران تاریخ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

http://t.me/BChatPlusBot?start=Amir7621 یه چلنج بریم؟ چند کلمه بهم بدید باهاش یه پاراگراف ادبی بنویسم...

داستان خونخواهی هم شده مثل وعده وعید زمان انتخابات خَرشون که از پل گذشت کمی داغ مردم فروکش کرد برگشتند سر اهمال کاری همیشگی خودشون ولی هیهات که داغ شهادت امام دمی آرام بگیره

رفتار عاقلانه مشخصه رفتار محافظه کار مشخصه رفتار با ترس هم مشخصه... موضع و رفتار عاقلانه رو در شهید لاریجانی نسبت به ترور امام شهید ببینید رهبر ما رو شهید کردند این کم جرمی نیست #ولش_نمیکنیم این جمله شهید لاریجانی بود حالا مقایسه کنید با مواضع سراسر ضعف پزشکیان و قالیباف پیشنهاد میشه مصاحبه شهید لاریجانی در روز هشتم جنگ بعد از مصاحبه سراسر ضعف پزشکیان که گفت به کشور های عربی حمله نمی‌کنیم رو‌ ببینید... https://www.aparat.com/v/rwbcfxi

حرف شما درسته ولی مختار در رفتار چنان کاری کرد که دیگه کسی فکر امام کُشی و عناد علنی با ائمه سرش نزنه و پرچم خون‌خواهی امام حسین الی ابد قرمز خواهد بود به خاطر همین حداقلش اینه که مسئولین جمهوری حداقل در کلام این تهدید رو نسبت به قاتلین امام شهید ما داشته باشند... فکر کنید کاتص هر روز آقا مجتبی رو تهدید به ترور می‌کنه بعد واکنش مسئولین ما چیه؟

کاری به. وفاقی ها ندارم ولی آیا واقعا انتقام امام حسین گرفته شد؟ حقیقتا نه و ما اینو تو روایات داریم که وقتی امام زمان ظهور کنه انتقام شون رو میگیره‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

Repost from شخص ثالث
کاش بسیجی مُرده بود داغ پدر ندیده بود!

وفاقی‌های زمان امام حسین خطاب به مختار: انتقام امام حسین کشتن شمر و ابن‌زیاد نیست انتقام امام حسین آزادی کوفه و شام است🤦‍♂

داستان علی‌الاصول و وفاقی شده داستان جِن و بسم‌الله

بغض اگر وا نشود ، تا جگرت می‌سوزد پدر و جدِ بزرگِ پدرت می‌سوزد درد اگر شعر شود، شعر به جایی نرسد قلم و دفتر و طبع و هنرت می‌سوزد سال‌ها در قفسی بسته اسیرت بکنند شوق پرواز تو در بال و پرت می‌سوزد نیمه‌شب مست شوی، گریه کنی خواهی دید دست و سیگار تو با چشم ترت می‌سوزد می‌دهد دست به دستانِ رقیبت، آن‌گاه دلِ وابسته و تنها و خرت می‌سوزد آه ای خانه‌ی ناروشنِ من! بعد از این آهِ من می‌شود آوار و درت می‌سوزد هخا هاشمی‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌