uk
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Відкрити в Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Показати більше
Іран141 821Категорія не вказана
269
Підписники
+124 години
-57 днів
+930 днів
Архів дописів
نماهنگ سلسله عشق.mp32.49 MB

«ليتني حجر‌؛ ‏لا أَحنُّ إلي أيِّ شيءٍ...⁩» کاش سنگ بودم؛ دلم برای هیچ‌چیز ‏تنگ نمی‌شد... #محمود_درویش
«ليتني حجر‌؛ ‏لا أَحنُّ إلي أيِّ شيءٍ...⁩» کاش سنگ بودم؛ دلم برای هیچ‌چیز ‏تنگ نمی‌شد... #محمود_درویش

می‌بینمت از دور و زیاد است همین هم این سوخته‌دل ساخته با کمتر از این هم صدبار صدایت زدم اما نشنیدی یک چشم بگردان به من گوشه‌نشین هم عشقی که زمینی نشود فایده‌اش چیست؟ ای ماه بینداز نگاهی به زمین هم گفتی که ز خود بگذر و دیدی که گذشتم از روح و روان هم، تن و جان هم، دل و دین هم از پیچ و خم رود گذشتیم و رسیدیم از چشمۀ تردید به دریای یقین هم ای زاهد اگر منکر عشقی به جهنم! ما با تو نیاییم به فردوس برین هم #فاضل_نظری

این یادداشت‌های طولانی رو باید دوقسمتی کنم🤦‍♂

جلسه سیاسی ۱۸ دی! بعد از سه شب درگیری خونین ۱۳، ۱۴، ۱۵ دی، دانشگاه شیراز قائله تجمعات درون دانشگاه جمع شد، با این حال شهر رو به التهاب بیشتری می‌رفت. سه شب درگیری دانشگاه نه ماسک داشتم، نه چفیه. کت چرم عسلی جیغی هم پوشیده بودم و صف اول هم با دست و سوت به بچه‌های خودمان شور می‌دادم... که همین بدجوری باعث سوزش‌شان شده بود، عکسم در چند کانال تلگرامی ضد انقلاب و اینستاگرام و چند جای دیگر که برای شناسایی بسیجی‌ها داشتند، پخش شد... باورم نمی‌شود با وضعیت التهاب آن زمان، آن‌قدر بی‌خیال وسط صدای تیر و ترقه، ساعت ۲ نصف شب در شهر ولو بودم. دانشگاه تعطیل شده بود و بعد از اعتکاف، بقیه دانشجوها راهی خانه شدند، همین بین خشونت شب‌های خیابان به صورت تصاعدی از ۱۳ دی تا ۱۸ دی بالا می‌رفت. ۱۷ دی تماسی داشتم در مورد دعوت به یک جلسه دانشجویی با دکتر نجابت، نماینده شیراز در مجلس، در تحلیل و گفتگو من‌باب وضعیت کشور. یادم است همتی به تازگی رئیس بانک مرکزی شده بود و حسابی توپ‌مان پُر و توقع به سیخ کشیدن دولت را توسط مجلس داشتیم... جلسه ساعت ۱۹ بود، ۱۸ دی ماه بود. ظهر به خانه رسیدم، خواب رفتم و تقریباً ساعت ۱۹.۵ با صدای دو تماس پشت سر هم سپهر از خواب پریدم. سپهر با فحش و ناسزا، به خاطر خواب رفتنم، راضی‌ام کرد راهی جلسه شوم. سریع لباسم را سر هم کردم و با اسنپ راه افتادم. وقتی به مکان جلسه رسیدم، صدای وینچستر‌های نیروهای امنیتی پشت سر هم شنیده می‌شد و دود غلیظی که خیابان را پر کرده بود. راننده اسنپ دستانش می‌لرزید. گفتم: شما برو، هزینه را پرداخت می‌کنم. به محض پیاده شدن، با جفت‌پا پدال را فشار داد و از معرکه گریخت. کمی جلوتر نگاه کردم؛ جمعیت عظیمی به سمت میدان روانه بودند و یک جمعیت ۲۰، ۳۰ نفری هم از آن دست خیابان به سمتی که قرار داشتم، در حال حرکت بودند. سرم را پایین انداختم. مرتبا آیفون محل برگزاری جلسه را فشار می‌دادم و ممتد با کلید در می‌زدم. یک صدای بلند، «بسیجی، بسیجی»، پشت سرم شنیدم. سرم که برگرداندم، متوجه نشدم چطور به داخل کشیده شدم. یک جمعیت ۱۰ ۱۵ نفره از نیروهای امنیتی پشت در بودند. «امیرحسین، تویی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟» «اومدم جلسه با دکتر نجابت.» «الان؟!» «آره، الان اومدم.» «برو، دکتر توی سالن جلساته.» وارد طبقه دوم و سالن جلسات شدم. جمعیت ۳۰ نفری از بچه‌های هم‌صنف خودم در سالن حاضر بودند. دقایقی مشغول صحبت شدیم. تحلیل دکتر نجابت این بود: به خاطر خشونت عریان و تصاعدی، این قضایا به زودی جمع خواهد شد. چند صدای انفجار شنیده شد و صدای تیر هم بیشتر شنیده می‌شد که یکی از بچه‌ها بالا آمد و گفت مکان جلسه را عوض کنیم. مکان جلسه را به نمازخانه عوض کردیم... هر چه به نیمه‌شب نزدیک می‌شدیم، صدا هم کمتر و کمتر می‌شد تا اینکه ساعت ۱۰، اول اینترنت، بعد هم تمام خط تلفنی قطع شد... اول همراه اول پیامک را قطع کرد، بعد هم ایرانسل. هیچ ارتباطی مطلقا وجود نداشت. تا حوالی ساعت ۲، ۳ دکتر نجابت در مجموعه همراه ما بود که بعد از خوابیدن سر و صدا، با ماشین پلاک شخصی از مجموعه خارج شدند. آن شب خیلی با بچه‌ها گپ و گفت کردیم؛ چه در مورد فروپاشی سیاسی، چه فروپاشی اقتصادی. بدترین‌ها را در ذهن‌مان می‌چیدیم... به خنده به سپهر می‌گفتم: «دیدی گفتم پزشکیان جمهوری اسلامی را به فروپاشی می‌رساند... انگاری برای تعدادی در دولت اغتشاش مطلوب‌شان است. بار اول با وجود شلوغی بازار تهران و گرانی دلار قضیه رو به آرامی می‌رفت تا دولت با آزادسازی قیمت‌ها، نفت ریخت روی آتش درگیری‌ها...» البته کسی نگران جمع شدن خیابان نبود؛ برای همه محرز بود این قضایا قرار از گوشت قربانی بسازد برای مشروعیت‌بخشی حمله نظامی. سپهر صحبت جالبی داشت: «کی به نیل می‌رسیم و معجزه را می‌بینیم.» از سید حسن گفتیم، از لبنان و از معجزات جبهه و جنگ، از بحث سیاسی روز و جبهه مقاومت، از همه جا بحث کردیم... قطعی اینترنت چاره دیگری برایمان نگذاشته بود. آن شب خیلی نگران مادرم بودم. مادرم می‌دانست ساعت ۷ از خانه خارج شدم و بعد هم تلفن قطع شده بود و حسابی دلم شورِ دلشوره مادرم را می‌زد. ساعت ۳، توی نمازخانه، کاپشنم را زیر سرم گذاشتم و خواب رفتم. حوالی ساعت ۹ صبح که بیدار شدم، بچه‌های دیگر خیلی زودتر از من خارج شده بودند... وقتی از مجموعه خارج شدم، آنچه در کف خیابان می‌دیدم را باور نمی‌کردم... صبح ۱۹ دی

بنازم پوریا حسین خانزاده بنازم علی حاجی‌پور

کارتان را برای خدا نکنید؛ برای خدا کار کنید! تفاوتش فقط همین اندازه است که ممکن است حسین(ع) در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضایت خدا...! #سیدمرتضی_آوینی

نیازمندی: دیت با امام رضا👈👉

photo content

چند مدتی است به شکل جدی در مورد اعزام به جنوب فکر میکنم... این را با چند تا از رفقایم در میان گذاشتم ولی جز تمسخر چیزی نصیبم نشد، البته درک دنیایی که به آن می‌اندیشم احتمالاً برایشان سخت است، زندگی‌ام به مرحله‌ای رسیده که جز زیست بر لبه جنون طاقت‌فرسا چیزی سیرابم نمیکند... این روزمرگی فرساینده مدت هاست دارد استخوانم را خرد میکند. البته دوستانم راست میگفتند، چه کاری از من ساخته است؟ جنگاور قابلی هستم یا پزشک قابلی...؟ صرفا یک مجنون دیوانه‌ای هستم که به دنبال سیراب کردن عطش درونی‌اش میخواهد دست‌پا گیر رزمنده‌ها بشود.

دستِ قبولِ عشق، چه غم گر دلم شکست؟ باشد شکستگی ورقِ انتخاب را* #طالب_آملی *صفحه‌ای از کتاب که برای نشانه‌گذاری گوشهٔ آن را تا می‌زنند

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست کنون اگر چه کویرم، هنوز در سر من صدای پر زدن مرغ‌های دریایی‌ست #فاضل_نظری

فکت‌ نامحبوب: استایل پیرمرد‌های دهه ۴۰ و ۵۰ به غایت شیک‌تر، جذاب‌تر از لباس‌های لَش و آویزان قشر دهه ۹۰ است...

Naser Abdollahi - Age Biamo To Nabashi (Ai).mp37.72 MB

به هر دل بَستَنَم عُمری پشیمانی بدهکارم نباید دل به هر کَس بَست! اما دوستَت دارم! پُر از شور و شَعَف با سَر به سویت می‌دَوَم چون رود... تو دریا باش تا خود را به آغوش تو بسپارم! دل‌آزار است یا دل‍خواه! ماییم و همین یک دل... بِبَر یا بازگردان من به هر صورت وفادارم! ملامت می‌کنندم دوستان در عشق و حق دارند تو بیزار از منی اما مگر من دست بردارم؟ تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوست شَبَت‌خوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم #فاضل_نظری

غروب دلگیر این جمعه هم گذشت.... یامهدی(عج)

وسط راهرو مترو یک دختر شروع کرد به جیغ زدن که «شماره نمیدم شماره نمیدم» پسر قدبلند سبزه‌ای بود با ریش بلند و تیشرت خاکستری... البته پوشش دختر هم جالب بود دامن تا زانو، پیرهن یقه‌باز بدون پوشش سر...

نسبت به انتشار متن کاملش مردد ام🤦‍♂

شب سوم! قسمت اول چیزی که می‌خواهم بنویسم، شاید روایت مهم‌ترین واقعه چند ده‌ساله دانشگاه شیراز باشد... روایت ۱۳، ۱۴، ۱۵ دی‌ماه ۱۴۰۴؛ چند روز قبل از فاجعه دی‌ماه. امیدوارم از انتشارش پشیمان نشوم... از اوایل دی‌ماه، در شب‌ها سر و صدای تیراندازی مشهود بود؛ جو شهر کم‌کم به سوی امنیتی شدن می‌رفت. با این همه، ما در حال تدارک ویژه‌برنامه روز پدر برای ۱۷ دی، با حضور امیر دریادار سیاری بودیم و برنامه هم فیکس و نهایی شده بود... این بین، ۱۳ام اعتکاف شروع می‌شد و تصمیم جمعی شورای مرکزی بسیج شده بود مدت‌هاست در کنار هم نبوده‌ایم و این اعتکاف را روی معنویت خودمان کار کنیم... چند روز قبل اعتکاف، جلسه برنامه‌ریزی اعتکاف را شرکت کردم. متأسفانه یک‌سری کلی‌گویی پوچ در مورد برنامه‌ها شد... اعتکاف‌های عربستان سعودی هم سیاسی‌تر از اعتکاف برنامه‌ریزی‌شده بود، از شدت سیاست‌زده بودن برنامه! من هم با حفظ احترام گفتم در وضعیت کنونی کشور، چند مهمان شاخص سیاسی با محوریت تبیین وضعیت کشور و اکران چند مستند تبیینی اقتصادی، سیاسی نیاز است. همچنین برنامه زیادی شلوغ است؛ نیاز نیست این مقدار نماز صبح‌ها را شلوغ بچینیم و چندین‌چند دعا خوانده شود! درست که اعتکاف باید انسان را رشد دهد، ولی این رشد که زوری نمی‌شود که! چندی از این پیشنهادات اجرا شد، چندی هم نه. خلاصه که نمی‌دانستم خدا چه در مسیرمان قرار داده و سیاسی ترین اعتکاف تاریخ علوم‌پزشکی در پیش است... روز اول اعتکاف، خبر رسید دانشگاه شیراز شلوغ شده؛ سریع بچه‌ها را جمع کردیم... پرچم‌های ایران را از دور دیدم. بحث شب اول خود مفصل است که اگر عمری بود، شاید در جای خودش در مورد شب اول نوشتم؛ ولی می‌خواهم شب اول و دوم درگیری و التهاب را رد کنم و به شب سوم برسم... شب سوم، آخرین روز اعتکاف بود. یک تجمع هزار نفری از دانشگاهیان شکل گرفت و از مسجد دانشگاه شیراز راهی میدان وسط دانشگاه شد... هر چه از اذان مغرب می‌گذشت، کم‌کم جمعیت جبهه مقابل هم اضافه میشد. صورت‌های پوشانده‌شده، تعدادی تیزی و تیغ موکت‌بر همراهشان بود. تعدادی دیگر هم در باغچه به دنبال سنگ و کلوخ می‌گشتند...

کاش نهانش نگه نداشته بودم شیشه‌ی می را کجا گذاشته بودم؟ حاصل رنجم چه بود؟حسرت و افسوس کاش گل آرزو نکاشته بودم از تو برای کسی اگرچه نگفتم مهر تو را در دلم نگاشته بودم تا نه به مسجد روی نه میکده بی من کوچه به کوچه نفر گماشته بودم چشم به حیرت گشودم و تو نبودی کاش سر از خواب برنداشته بودم #فاضل_نظری