امیر نوشت :)
الذهاب إلى القناة على Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
إظهار المزيدإيران141 821الفئة غير محددة
269
المشتركون
+124 ساعات
-57 أيام
+930 أيام
أرشيف المشاركات
268
چند شبی هست دیدم کل استوریهای رفقای مذهبی شده حمایت از به وقت ایران و مسخره کردن تفاهمنامه بعد همین بزرگواران ایام تفاهمنامه منو به خاطر نقد تفاهمنامه و وحدت حول باقر سوراخ کردند... حقیقتا از سستی بنیان تحلیل رفقای مذهبی در عجبم...
همین به وقت ایران هم که الان سفت گرفته روی نقد و تمسخر تفاهمنامه زمان مذاکرات اسلامآباد در دفاع از تفاهمنامه کم از شرق و سازندگی نداشت به شکلی که توی توییتر معروف شده بود به برنامه به وقت مذاکره که بعد از همین دو شب پشت سر هم مسعود براتی رفت تلویزیون وحید خضاب و سرباز روحالله در بحث منطقی مشکلات مذاکره و تفاهمنامه شست انداخت روی بند...
همین برادر عزیزمان سرباز روحالله چقدر بچه مذهبی ها را در نفهمی و تحجر در مورد تفاهمنامه تیکه و کنایه انداخت بعد که گذشت الان دیدید که اصلاحطلبان چجور با بولد کردن کشمیری بودنش گذاشتن توی کاسه برنامه...
خلاصه که همیشه علیالاصول عمل کنید نه علی الباقر و علیالمسعود و علیالسعید
268
امشب به شکل اتفاقی رفتم توی باشگاهی که توی مجتمع بود... فکر باشگاه بدنسازی است که دیدم باشگاه رزمی است...
گپ و گفت طولانی با صاحب باشگاه داشتم ابتدا در مورد انتخاب بین کاراته یا تکواندو که کدام یک هوازی بیشتری دارد...
پیرمرد خوشبرخورد ریشسفید صوفی مسلکی بود... دیدم در عرفان و شعر دستی بر آتش دارد بحث منحرف شد به سمت عرفان و شعر،
نشستیم در مورد تصوف و اشعار مولانا صحبت کردیم
اشعار مولانا و حافظ را از بَر چه زیبا میخواند...
خلاصه که در این شهر هنوز کسانی پیدا میشوند سرشان به تنشان بیارزد...
268
Repost from علیرضا زادبر
رستورانم. جنبش به اصطلاح عظیم "زن زندگی آزادی" با آن همه هزینه برای کشور نهایت امر رسیده است به شلوارک پوشیدن مردان و آمدن با شورت ورزشی بالای زانو در ملاعام!
اصلا کاری به آزادی و این دکان بازارها ندارم. کار به دین و دیانت هم ندارم. شورت و شلوارک پوشیدن مردان در خیابان، در رستوران، در پارک حال بهم زن است. حال بهم زن....
حالا کلهرودی نگوید: مردان مذهبی پشم پای مردان شلوارک پوش را می بینند و حسرت میخوردند!!!!🤣🤣
268
«ليتني حجر؛
لا أَحنُّ إلي أيِّ شيءٍ...»
کاش سنگ بودم؛
دلم برای هیچچیز تنگ نمیشد...
#محمود_درویش
268
میبینمت از دور و زیاد است همین هم
این سوختهدل ساخته با کمتر از این هم
صدبار صدایت زدم اما نشنیدی
یک چشم بگردان به من گوشهنشین هم
عشقی که زمینی نشود فایدهاش چیست؟
ای ماه بینداز نگاهی به زمین هم
گفتی که ز خود بگذر و دیدی که گذشتم
از روح و روان هم، تن و جان هم، دل و دین هم
از پیچ و خم رود گذشتیم و رسیدیم
از چشمۀ تردید به دریای یقین هم
ای زاهد اگر منکر عشقی به جهنم!
ما با تو نیاییم به فردوس برین هم
#فاضل_نظری
268
جلسه سیاسی ۱۸ دی!
بعد از سه شب درگیری خونین ۱۳، ۱۴، ۱۵ دی، دانشگاه شیراز قائله تجمعات درون دانشگاه جمع شد، با این حال شهر رو به التهاب بیشتری میرفت.
سه شب درگیری دانشگاه نه ماسک داشتم، نه چفیه.
کت چرم عسلی جیغی هم پوشیده بودم و صف اول هم با دست و سوت به بچههای خودمان شور میدادم...
که همین بدجوری باعث سوزششان شده بود، عکسم در چند کانال تلگرامی ضد انقلاب و اینستاگرام و چند جای دیگر که برای شناسایی بسیجیها داشتند، پخش شد... باورم نمیشود با وضعیت التهاب آن زمان، آنقدر بیخیال وسط صدای تیر و ترقه، ساعت ۲ نصف شب در شهر ولو بودم.
دانشگاه تعطیل شده بود و بعد از اعتکاف، بقیه دانشجوها راهی خانه شدند، همین بین خشونت شبهای خیابان به صورت تصاعدی از ۱۳ دی تا ۱۸ دی بالا میرفت.
۱۷ دی تماسی داشتم در مورد دعوت به یک جلسه دانشجویی با دکتر نجابت، نماینده شیراز در مجلس، در تحلیل و گفتگو منباب وضعیت کشور.
یادم است همتی به تازگی رئیس بانک مرکزی شده بود و حسابی توپمان پُر و توقع به سیخ کشیدن دولت را توسط مجلس داشتیم...
جلسه ساعت ۱۹ بود، ۱۸ دی ماه بود. ظهر به خانه رسیدم، خواب رفتم و تقریباً ساعت ۱۹.۵ با صدای دو تماس پشت سر هم سپهر از خواب پریدم. سپهر با فحش و ناسزا، به خاطر خواب رفتنم، راضیام کرد راهی جلسه شوم.
سریع لباسم را سر هم کردم و با اسنپ راه افتادم. وقتی به مکان جلسه رسیدم، صدای وینچسترهای نیروهای امنیتی پشت سر هم شنیده میشد و دود غلیظی که خیابان را پر کرده بود.
راننده اسنپ دستانش میلرزید.
گفتم: شما برو، هزینه را پرداخت میکنم.
به محض پیاده شدن، با جفتپا پدال را فشار داد و از معرکه گریخت. کمی جلوتر نگاه کردم؛ جمعیت عظیمی به سمت میدان روانه بودند و یک جمعیت ۲۰، ۳۰ نفری هم از آن دست خیابان به سمتی که قرار داشتم، در حال حرکت بودند.
سرم را پایین انداختم.
مرتبا آیفون محل برگزاری جلسه را فشار میدادم و ممتد با کلید در میزدم.
یک صدای بلند، «بسیجی، بسیجی»، پشت سرم شنیدم. سرم که برگرداندم، متوجه نشدم چطور به داخل کشیده شدم.
یک جمعیت ۱۰ ۱۵ نفره از نیروهای امنیتی پشت در بودند.
«امیرحسین، تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟»
«اومدم جلسه با دکتر نجابت.»
«الان؟!»
«آره، الان اومدم.»
«برو، دکتر توی سالن جلساته.»
وارد طبقه دوم و سالن جلسات شدم.
جمعیت ۳۰ نفری از بچههای همصنف خودم در سالن حاضر بودند. دقایقی مشغول صحبت شدیم.
تحلیل دکتر نجابت این بود: به خاطر خشونت عریان و تصاعدی، این قضایا به زودی جمع خواهد شد.
چند صدای انفجار شنیده شد و صدای تیر هم بیشتر شنیده میشد که یکی از بچهها بالا آمد و گفت مکان جلسه را عوض کنیم. مکان جلسه را به نمازخانه عوض کردیم...
هر چه به نیمهشب نزدیک میشدیم، صدا هم کمتر و کمتر میشد تا اینکه ساعت ۱۰، اول اینترنت، بعد هم تمام خط تلفنی قطع شد...
اول همراه اول پیامک را قطع کرد، بعد هم ایرانسل.
هیچ ارتباطی مطلقا وجود نداشت.
تا حوالی ساعت ۲، ۳ دکتر نجابت در مجموعه همراه ما بود که بعد از خوابیدن سر و صدا، با ماشین پلاک شخصی از مجموعه خارج شدند.
آن شب خیلی با بچهها گپ و گفت کردیم؛ چه در مورد فروپاشی سیاسی، چه فروپاشی اقتصادی. بدترینها را در ذهنمان میچیدیم...
به خنده به سپهر میگفتم: «دیدی گفتم پزشکیان جمهوری اسلامی را به فروپاشی میرساند... انگاری برای تعدادی در دولت اغتشاش مطلوبشان است.
بار اول با وجود شلوغی بازار تهران و گرانی دلار قضیه رو به آرامی میرفت تا دولت با آزادسازی قیمتها، نفت ریخت روی آتش درگیریها...»
البته کسی نگران جمع شدن خیابان نبود؛ برای همه محرز بود این قضایا قرار از گوشت قربانی بسازد برای مشروعیتبخشی حمله نظامی.
سپهر صحبت جالبی داشت: «کی به نیل میرسیم و معجزه را میبینیم.»
از سید حسن گفتیم، از لبنان و از معجزات جبهه و جنگ، از بحث سیاسی روز و جبهه مقاومت، از همه جا بحث کردیم... قطعی اینترنت چاره دیگری برایمان نگذاشته بود.
آن شب خیلی نگران مادرم بودم.
مادرم میدانست ساعت ۷ از خانه خارج شدم و بعد هم تلفن قطع شده بود و حسابی دلم شورِ دلشوره مادرم را میزد.
ساعت ۳، توی نمازخانه، کاپشنم را زیر سرم گذاشتم و خواب رفتم.
حوالی ساعت ۹ صبح که بیدار شدم، بچههای دیگر خیلی زودتر از من خارج شده بودند...
وقتی از مجموعه خارج شدم، آنچه در کف خیابان میدیدم را باور نمیکردم...
صبح ۱۹ دی
268
کارتان را برای خدا نکنید؛ برای خدا کار کنید!
تفاوتش فقط همین اندازه است که ممکن است حسین(ع) در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضایت خدا...!
#سیدمرتضی_آوینی
268
چند مدتی است به شکل جدی در مورد اعزام به جنوب فکر میکنم... این را با چند تا از رفقایم در میان گذاشتم ولی جز تمسخر چیزی نصیبم نشد، البته درک دنیایی که به آن میاندیشم احتمالاً برایشان سخت است، زندگیام به مرحلهای رسیده که جز زیست بر لبه جنون طاقتفرسا چیزی سیرابم نمیکند... این روزمرگی فرساینده مدت هاست دارد استخوانم را خرد میکند.
البته دوستانم راست میگفتند، چه کاری از من ساخته است؟ جنگاور قابلی هستم یا پزشک قابلی...؟ صرفا یک مجنون دیوانهای هستم که به دنبال سیراب کردن عطش درونیاش میخواهد دستپا گیر رزمندهها بشود.
268
دستِ قبولِ عشق، چه غم گر دلم شکست؟
باشد شکستگی ورقِ انتخاب را*
#طالب_آملی
*صفحهای از کتاب که برای نشانهگذاری گوشهٔ آن را تا میزنند
268
شراب تلخ بیاور که وقت شیداییست
که آنچه در سر من نیست بیم رسواییست
چه غم که خلق به حسن تو عیب میگیرند
همیشه زخم زبان خونبهای زیباییست
اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشاییست
شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهاییست
کنون اگر چه کویرم، هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغهای دریاییست
#فاضل_نظری
268
فکت نامحبوب:
استایل پیرمردهای دهه ۴۰ و ۵۰ به غایت شیکتر، جذابتر از لباسهای لَش و آویزان قشر دهه ۹۰ است...
268
به هر دل بَستَنَم عُمری پشیمانی بدهکارم
نباید دل به هر کَس بَست! اما دوستَت دارم!
پُر از شور و شَعَف با سَر به سویت میدَوَم چون رود...
تو دریا باش تا خود را به آغوش تو بسپارم!
دلآزار است یا دلخواه! ماییم و همین یک دل...
بِبَر یا بازگردان من به هر صورت وفادارم!
ملامت میکنندم دوستان در عشق و حق دارند
تو بیزار از منی اما مگر من دست بردارم؟
تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوست
شَبَتخوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم
#فاضل_نظری
