◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Відкрити в Telegram
386
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
+530 днів
Архів дописів
روز ۷۷۴۵ - ۱۸ مهر ۱۴۰۵
امروز صبا (همکلاسیم) گفت که توی اوج ناراحتیش چنلم رو از بیوگرافیم دیده و عضو شده. با خوندن متنای چنلم وارد دنیای دیگهای شده و غمش رو فراموش کرده. بهش گفتم کاش بهم میگفتی خوشحال میشدم. قرار شد که به عنوان رضایت مشتری این متن رو بذارم اینجا. جدای از شوخی؛ این حسها عمیقاً خوشحالم میکنن.
وقتی هنرجوهای نویسندگیم مامانای مهربونن:
😭❤️
مهربونی آدمها تا ابد باعث خوشحالیمه✨
منصور انسان جالبیه، توی جنگ ۱۲ روزه وسط ترکیه بود، گیر کرد.
الانم توی آشفتگی داخلی فرانسه پاشده رفته اونجا داره فیلم میگیره، مرد حسابی درامای ایران کمه برات؟
یه آقای میوه فروش نیسانی، پایین کتابخونه دانشگاه داره خربزه میفروشه و وسطش میگه بییییااااو میااااااو
با یه دختر خیلی رندم چشم تو چشم شدم و داریم باهم میخندیدم😭😂
در ستایش لاک همینقدر بگم که کار میکنم، میبینم، ذوق میکنم، کار میکنم، میبینم، ذوق میکنم🦦
۱۱ مهر ۱۴۰۵
بعد از ۹ ماه اولین روزیه که رفتم دانشگاه و فهمیدم همه مامان شدن، همه😭
روز ۷۷۳۷ - ۱۰ مهر ۱۴۰۵
توی اتاق با تلفن صحبت میکردم که صدای شکستن چیزی پشت سرم بلند شد. گفت: مطمئنم این بار یکی مرد. برگشتم. دسته گل صورتیم از داخل بطری پلاستیکی خورد به بطری آب فاطمه و هردو باهم خودکشی کردن. بهش گفتم: به خدا چشممون زدن. هلیا گفت: بطری فاطمه شکست، شما رو چشم زدن؟ دیشب که با دسته گل صورتیم وارد خوابگاه شدم، تقریباً هرکسی که از کنارش رد شدم ذوق کرد و گفت: چقدر خوشگله. کنار دوستم (یه فاطمه دیگه) نشسته بودم و گفتم: از وقتی دسته گل رو گرفتم همه آدما نگاهمون میکردن، جدی چیکار کنم چشم نخوریم؟ گفت: تخم مرغ بشکن. گفتم« ۲۵ تومن بدم برای تخم مرغ بعد بشکنمش؟ معصومه یه پلکش پرید و گفت: باز این مشدی بازیاش و شروع کرد. از بلو بانک خیریه رو باز کردم و صدقه دادم. فاطمه گفت: به تخم مرغ گیر دادی بعد رفتی چند برابرش صدقه دادی؟ گفتم: تخم مرغ شکستن تو کتم نمیره این میره. معصومه یه پلکش پرید. هلیا گفت: میفهمم، میفهمم. میخواستم بگم: مشدی هستی و پرطرفدار. ظهر که داشتم پیازا رو برای لازانیا خورد میکردم، معصومه لیوانا و فلاسک رو برد که بشوره. صدای شکستن کل راهرو رو برداشت. اشک چشمم رو با پشت دست پاک کردم و با پلک نیمه باز رو به مائده گفتم: یه نگاه بکن ببین معصومه نیست؟ صدای تق شکستن یه چیز دیگه اومد. گفت: نه بابا معصومه چرا؟ گفتم: آخه لیوانا رو برد بشوره. رفت دم در، معصومه با پلاستیک باقی موندهی فلاسک اومد تو. گفت: دختره اومد کمکم کنه، شیشهش سالم بود، برداشت دوباره افتاد از دستش شکست. ظهر که برگشتم خوابگاه به مائده گفتم: آینه کو؟ گفت: هلیا تا در اتاق رو باز کرد، باد زد، افتاد و شکست. گفتم: چشم خوردیم. من مطمئنم. دیگه فقط صدقهی من کافی نیست. نفری یه صدقه بدید نمیریم فقط.
دیروز بعد از دوچرخه سواری با بچهها توی پارک فدک، در صندوق عقب ماشینم لق میزد. بعد از هر دستانداز تکون خوردنش رو از آینه میدیدم. موقع برگشت از جلسهی کذایی و نفرین شدهی محفل با هلیا، بهش گفتم: میمونی باهم بریم بدیم تعمیرگاهی چیزی؟ قبول کرد. از لوازم یدکی فروش پرسیدم کجا بدمش، به دو مغازه قبل اشاره کرد و گفت: بده آقا عبدالله. آقا عبدالله که پیچاش رو سفت کرد تا خواستم سوار ماشین شم، چشمم به گلگیر سمت راننده افتاد. به اندازهی یک کف دست غر شده بود. دست چپم بیاراده بالا اومد و روی گونهی موازی خودش نشست. برگشتم و گفتم: شما میتونین این رو درست کنین؟ گفت: آره برو فردا بیا. گفتم: من نزدمش، فردا این رو بابام ببینه به دو قسمت مساوی تقسیمم میکنه. گفت: خب تو که نزدی. گفتم: مهم نیست، راضی نبود بیارمش دانشگاه. یه نگاه به من، یه نگاه به ساعت ۸:۳۰ و یه نگاه به گلگیر و ماشینای جلوی مغازهش انداخت که هر کدوم داد میزدن ما رو درست کن، توی صفیم مثلا. یکی با یه چراغ از حدقه در اومده، یکی با سپرش که از قسمت لب ماشین جدا شده بود. سعی کردم مظلومتر بیان کنم. گفت: سوئیچتو بده برو زود بیا. گفتم: الزهرام، تا ده درست میشه؟ گفت: ده چیه؟ به خاطر تو دارم میمونم، شمارت رو بده زنگ بزنم سریع بیای. شب که گرسنه و عصبی غذایی که مائده پخته بود رو میخوردم، دستم رو به پاش زدم و گفتم: خدا خیرت بده، ایشالله هرچی بدبختی داشتی بخوره توی سر اونی که زد به ماشینم. قاشق تهچین توی دهن فاطمه موند. با دهن پر گفت: اومد برای تو خیر بخواد یکی دیگه رو بدبخت کرد. چشمغرهای به سفره رفتم و گفتم: به خاطر اون الدنگ ۴ میلیون رفت تو پاچهم، ایشالله بره توی دیوار اصلا. اتاق فکر، برای انواع اقسام فکر آفریده شده، البته قبل از اینکه آدمها تصمیم بگیرن با گوشی برن داخلش و ذهنشون رو از همون چند دقیقه فکر دور کنن. توی یه همچین شرایطی داشتم فکر میکردم نکنه اتفاق دیروز به خاطر دو هفته پیش بوده که زدم به آزرای پشت سریم و فرار کردم؟ توی مسیر مرکز لیزرم، وسط خیابونای سعادت آباد که جای پارک توش مثل گشتن دنبال سوزن وسط انبار کاهه، یه جای پارک سمت چپ پیدا کردم. برای دوبل گرفتن خیابون رو باید میبستم و کل امیدم به این بود که پشتم ماشین نیست. با گذر این فکر از ذهنم، یه شاسی بلند پیچید پشت سرم، برای اینکه معطلش نکنم با سرعت رفتم توی جای پارک و با صدای تقی که شنیدم زدم روی ترمز. راننده ماشین پشتی درحالی که چپچپ نگاهم میکرد از کنارم رد شد و رفت. با دست زدم توی سرم. ماشین رو صاف کردم و پیاده شدم. یه نگاه به آزرا کردم، یه نگاه به سوپری کنارم. داشتم فکر میکردم شماره تلفنم رو بذارم براش و بگم که یه کوچولو زدم به سپرش، هرچی دنبال یه جا که خودم زده باشم گشتم، چیزی پیدا نکردم. ماشین خودمم سالم بود اما پشت آزرا چندتا خط و خش داشت که دست و دلم رو به گذاشتن شمارهم نمیبرد. میترسیدم شماره بذارم همهی چیز رو بندازه گردن من و مجبور به فروختن کلیهم برای خسارت نذاشته بشم. زنگ زدم به «دلیل روز بودنم» گفت: فرار کردی یا نه؟ یه نگاه به اطرافم انداختم. هرکسی که از خیابون رد میشد، باهام چشم توی چشم میشد. عرق سرد نشسته بود پشت گردنم و کل تنم از درون میسوخت اما با بادی که میاومد، سردم میشد. گفتم: آره فرار کردم. گفت: ماشینتم بردی؟ گفتم: نه دیگه ماشینم همون جاست. گفت: خب هنوز توی محل جرمی که باید میبردیش. اما مدلی که من زدم کجا و مدلی که گلگیرم یه کف دست غر شد رفت تو، کجا؟ کل استوریهام رو ایموجی چشم نقولی گذاشتم. هلیا گفت: حساب نیست یکی از استوریا دو تا چشم نقولی داره شماها سه نفرین الان یه نفرتون چشم میقولین. برای جبرانش استوری بعدی رو ۴ تا چشم نقولی گذاشتم. مامان گفت موقع رانندگی با این پسر جوونا کلکل نکنیا. چپچپ نگاهش کردم و گفتم من همچین آدمیم؟ گفت نه حالا همینطوری. نیم ساعت بعد با هلیا پیچیدم جلوی یه پژو پارس، فقط چون پیچیده بود جلوم. هلیا گفت اهمیت نده من اصلا به این چیزا اهمیت نمیدم خیلی سخت میگیری. و من داشتم فکر میکردم که نه تنها باید در همهی زمینهها عالی عمل کنم، بلکه نباید به خاطر زن بودن رانندگیم ضعیف تصور شه. البته اگه موتوری که امروز پیچید جلوم و پاش رو به نشانهی دلقک بازی جلوی ماشین دراز کرد، نادیده بگیرم. کاش پام رو روی گاز میذاشتم و زیرش میکردم. مردها رو باید کشت. با «دلیل روز بودنم» داشتیم میرفتیم یه جایی که پارک کنیم و بچرخیم، بعد از اینکه به خانمی که جلوم بد رانندگی میکرد، یه چیزی بار کردم گفت: گفتی جنسیتی برخورد نمیکنی ولی توی این پنج دقیقه، سه تا خانم رو شستی گذاشتی کنار. چپچپ نگاهش کردم. حق با اون بود. یه وقتهایی به این فکر میکنم که چقدر متناقضم. در حالی که از مردها متنفرم، کنار یه نفر روزِ روزِ روزم. کاش خدا آدمم کنه.
روز ۷۷۳۵ - ۸ مهر ۱۴۰۵
۷ مهر انقدر درهم بود که حتی نمیشه ازش نوشت. سومین تلاشم برای نوشتنش شکست خورد. یک بار نسخهی کامل و ویرایش شدهش پرید و بقیه هم نصف و نیمه پریدن. توی ویدیوهایی که مائده داخل ماشین گرفت و پرسید امروز چندمه؟ فکر کردم که ۷ مهر چه تاریخ نازیه و شب موقع دویدن به سمت خوابگاه میگفتم عجب نحس بودی ۷ عزیز و دوستداشتنی. ۷ از چشمم افتاد، بعد از هزاران بار بخشیدن و فرصت دادن بهش. بالاخره. یادمه خانم محمدی دبیر ریاضی سالهای هفتم تا نهمم به مامانم میگفت نذارین مرضیه بره انسانی، بیاد ریاضی موفقتره. انقدر دوسش داشتم که چون میگفت ۷ مقدسه؛ پس شد عدد مورد علاقهم. حالا وقتشه که ۷ از چشمم بیفته، یه جایی، با یه حرف، با یه حرکت. بالاخره همه چیزش نابود شه و بره از لابهلای زندگیم. از این به بعد به ۸ میل میورزم. البته امروز هم آنچنان جالب نبود. اصلاً به ۱ عشق میورزم چون عشق یکی خدا یکی و از این حرفا. واقعاً فکر کنم وقتشه به ۱ عشق بورزم، چون ۱ مهر برام فراموش نشدنی بود. نرگس هر چند شب یکبار بین صحبتها میگه خداروشکر، خداروشکر که خوشحالی و کنارش چندتا ایموجی چشم نقولی میفرسته. دیروز توی محفل دنبال گوشیش میگشت فقط به خاطر اینکه کلی چشم نقولی توی نوت گوشیش تایپ کنه و نشونم بده. محیا هم هر بار پرسید شبی یا روز، بدون مکث گفتم روز، روزِ روزِ روز. ۷ مهر از اون جایی خراب شد که زنگ زدم به «دلیل روز بودنم» یا زنگ زد بهم و گفت امروز روز من نیست. روز من هم نبود، از لحظهای که خواستم آقای قاسمی رو صدا کنم و اشتباهی فامیلی دیگهای رو صدا زدم. با دست چپم زدم روی گونه موازیش و زل زدم توی چشمهای هلیا و پرسیدم: فامیلیشون چی بود؟ و چون نمیتونستم بابت این سوتی سرم رو بالا بیارم تا اومدن استاد تا کمر توی گوشیم بودم. هشتم هم جالب نیست چون انارایی که مامانم برام آورده نه قرمزن نه خوشمزه. هشتم جالب نیست چون برای پیدا کردن یه جای پارک حلال، رفتم کوچه پشتی دانشگاه و لابهلای ساختمونای خرابه و ماشینای مماس به هم پارک شده و کوچهی بن بست راهی به جز دنده عقب گرفتن نداشتم. دنده عقب برای من یعنی مرگ. حتی ساختمون خرابهی کنارم شبیه به یه آبانبار از بین رفته بود. مونده بودم این کوچه رو چطوری تاحالا کشف نکرده بودم. حدود ۳۰ دقیقه دنده عقب گرفتنم از اون کوچهی کذایی طول کشید. باورم نمیشد که یه کوچه چطور میتونه همزمان هم سر بالایی باشه، هم ماشین تا خرخره توش پارک باشه، هم پیچ داشته باشه، هم چاله، هم بنبست. مامان کنار ماشین وایستاده بودم و دائم میگفت بیا بیا بیا نیا نیا نیا بیا بیا بیا. بسه نیا. بیا نیا. چپچپ نگاهش کردم. دستی رو بالا کشیدم و گفتم: مامان میشه بهم فشار روانی وارد نکنی؟ هر موقع دیدی داره میخوره فقط بگو. اون هم چپچپ نگاهم کرد و عقب کشید. از یه جایی به بعد خودم رو با خودم و شونصدتا ماشینی که نباید میمالیدم بهشون تنها گذاشت. دیروز موقع نقد داستان آقای قاسمی، هلیا در عین جدیت خواست بگه موجودات زنده و زبونش گرفت، جای ز، ج تلفظ کرد. هنوز هم صدای ضبط شدهی محفل رو که گوش میدم سر اون تیکه از شرم نیابتی قرمز میشم. توی محفل تمام مدت سرم رو چسبونده بودم به نرگس و نهایت فاصله رو از هلیا گرفته بودم. تا نگاهم میکرد خندم میگرفت و این توی محفل ادبی، جلوی استاد باباخانی با اوج جدیت، حکم گیوتین داشت. براش توی تلگرام پیام گذاشتم که توروخدا نگاهم نکن دارم میمیرم از خنده. نوشت آخه موجودات زنده؟ سرم رو چسبوندم به میز و در تلاش بودم که خرناس نکشم، خندههای شیشه پاک کنیم خودشون رو کنترل کنن و هر آن خوک وجودم ظاهر نشه. هلیا هر پنج دقیقه نزدیکم میشد و میپرسید تا چند وقت نیام محفل فراموش میکنن؟ خانم تاجیک قبل از خداحافظی بهش گفت بازم بیا. هلیا شب ازم پرسید به نظرت تیکه انداخت؟ شب قبل از اینکه متنی که میخواستم رو استوری کنم به بچهها نشونش دادم. هلیا گفت من اگه این رو بخونم بهم برمیخوره. چپچپ نگاهش کردم. گفتم چرا؟ گفت ننویس «مردم چشمشون شوره» بنویس «بعضیا» اینطوری تعمیم نمیدی. دهنم رو کج کردم، استوری رو بستم که همهی متنم بپره. گفتم ولش کن و به گذاشتن ایموجی چشم نقولی زیر تمام استوریهام اکتفا کردم. هنوز هم نمیدونم که به چشم زخم اعتقاد دارم یا نه. بعضی وقتها خورهش کل وجودم رو میگیره و تمام خوشیهام رو زهرمارم میکنه. یه وقتایی هم دوتا موجود با هم توی ذهنم مشغول دعوا میشن که همهی این چیزا رو بریز دور و بهشون فکر نکن تا چیزی نشه.
تمام راه ز خویش آبشار میپرسید
چه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسید
چه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد
چه شد که برگ دل از شاخسار خویش برید
برای همنفسی با تو در قفس ماندم
ز من مرنج ولی این به آن نمیارزید
درخت سوختهای کز درون تهی شده بود
به سعی بی ثمر نوبهار میخندید
نظر به هقهق فواره کن که میگوید
نمیشود ز «امید محال» دست کشید
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم!؟
امیدوارم و زندان آدمیست امید
فاضل نظری
بچهها من این روزنوشت و عمرا بنویسم.
دومین باره که داره پاک میشه🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🚶♀🚶♀🚶♀🚶♀
