ch
Feedback
◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

前往频道在 Telegram

• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot

显示更多
未指定国家未指定类别
382
订阅者
无数据24 小时
+27 天
+130 天
帖子存档
اومدم این ویدیو رو که با هستی گرفتم بذارم تو پیج و یهو چشمم خورد به آقا سبزه. توی کل فیلمامون افتاده 🤡🤡🤡🤡 اعوذ بالله من ا
اومدم این ویدیو رو که با هستی گرفتم بذارم تو پیج و یهو چشمم خورد به آقا سبزه. توی کل فیلمامون افتاده 🤡🤡🤡🤡 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم☺️ فوت

این اولین باری بود که خدا از خرج کردن الکی پولام نجاتم داد. تا چشمم به یه ماگ صورتی عروسکی افتاد و دستم داشت می‌رفت سراغش که برش داره، یهو یه سر اومد کنارم و خیلی آروم گفت ببخشید؟ کل بدنم از ترس لرزید. لیوان رو گذاشتم سرجاش و برگشتم سمتش، همون مرد سبزپوش بود. منتظر نگاهش کردم، گفت می‌شه یه لحظه وقتتون رو بگیرم؟ با چند ثانیه مکث گفتم چرا؟ آروم صحبت می‌کرد، اونقدری که حتی نمی‌فهمیدم چی می‌گه، یه سری کلمات می‌شنیدم و با اطلاعات ذهنم کنار هم می‌چیدم که بفهمم چی می‌گه. یه چیزی توی مایه‌های امتحان اسپیکینگ نهایی سال دوازدهمم. گفت: می‌خواستم شماره بگیرم؟ شماره می‌خوام؟ شماره بدم؟ شماره چی؟ هرچی. نفهمیدم دقیقاً چی گفت. تعداد آدمایی که از پشت‌مون رد می‌شدن بیشتر و بیشتر شد، هستی سرش رو کرده بود توی ماگ‌ها و منتظر بود از شر مرد خلاص شم و بهش بگم چی گفته. اولین جمله‌ی من، به عنوان پاسخ، نه ممنون بود. انگار یکی وایستاده جلوم و داره شکلات پخش می‌کنه. «نه ممنون!» گفت آخه چرا. حالا یه فکری بکنین. شما یا  دوستتون...» برای بار هزارم به اضطراب اجتماعیم لعنت فرستادم که توی این جور مواقع فقط لبخند می‌زدم. توی اون شرایط باید کفشم رو میاوردم بالا و می‌کردم توی دهنش. نه برای این‌که اومده و شجاعت به خرج داده که پیشنهاد بده، بلکه به خاطر لفظ «هرکدوم‌تون» انقدر جنگ روی پسران سرزمینم فشار آورده که حتی قدرت تصمیم گیری و انتخاب ندارن و فقط می‌پذیرن که «ماده» باشه کفایت می‌کنه؟ از وقتی از جامعه‌ی پسر بدم اومده و تقریباً وقتی از ده قدم بهم نزدیک‌تر می‌شن مایلم از عمق وجود جیغ بزنم، تعدادشون از کل ۲۱ سال عمرم بیشتر شده. نمی‌دونم چرا هرچی بسم‌الله می‌گم این قوم یاجوج ماجوج از دوروبرم محو نمی‌شن. لطفاً یکی به دادم برسه. این دنیا یه آدم درست و حسابی نداره.

ترکیبی از ۱۲ شهریور و ۱۸ شهریور
فاطمه اومده بود مشهد، ما رفته بودیم گناباد. یه شهرستان توی جنوبی‌ترین قسمت خراسان. صبح افتاده بودم به جون بابا که زودتر برگردیم مشهد تا بتونم با بچه‌ها برم بیرون. دیروز برای فاطمه یه پست فرستادم که «دنیا دو روزه، بذار دوستت رانندگی کنه و بشه یک روز» خندید. اون روز من توی خیابون فرامرز عباسی وایستاده بودم وسط بلوار، یه چیزی به شبیه مجسمه میدون فردوسی مشهد. بروبر ماشین‌ها رو نگاه می‌کردم بلکه هلیا رو بین‌شون ببینم. ده دقیقه زیر آفتاب بودم، دیدم ادامه بدم سیاه سوخته می‌شم، رفتم زیر سایه‌ی یه درخت. یه ماشین اون سر خیابون دیدم که یه دختر صورتی و یه دختر قهوه‌ای داخلش سرشون رو مثل جغد می‌چرخوندن و احتمالاً دنبال مجسمه فردوسی که من باشم می‌گشتن. از وسط خیابون پریدم اون سمت و سوار ماشین شدم. فاطمه جلو نشسته بود و با هلیا درگیر «نشان» بودن که مسیر رو پیدا کنن. در پدیده‌ی دوست‌داشتنیِ روبوسی اونم پشت فرمون با راننده‌ای که از پشت سر براش بوق می‌زدن که زودتر حرکت کنه، روسری سفید و توری هلیا رو با رژم صورتی کردم. در ادامه‌ی ماجرا بعد گذر از هر دست‌انداز من که عقب نشسته بودم، پرواز می‌کردم. پرت می‌شدم هوا، سرم می‌خورد به سقف و برمی‌گشتم پایین سرجام. از مسیر برگشتن فاطمه گفت نوبت توئه بشینی جلو. پریروز یه پست براش فرستادم که دخترا سر سوار شدنِ صندلی‌ جلو ماشینِ دوست‌شون باهم دعوا دارن. گفتم ما چه آدمای باشعوری هستیما. گفت خطر جونمونه باید تقسیم کنیم، از شعور نیست. من که نشستم جلو، توی ترافیک هلیا با سر رفت توی ماتحت ماشین جلویی. خداروشکر که یه حادثه رو از بیخ گوش گذروندیم و چیزی نشد. فاطمه گفت از شانست تصادف وقتی بود که تو جلو نشسته بودی. این شد که ما سر صندلی بغل دست راننده‌ی عزیز حتی به هم تعارف هم می‌کنیم. وارد کوهسنگی که شدیم و بستنی متری‌مون رو گرفتیم، نشستیم رو‌به‌روی آبنما. داشتیم از در و دیوار حرف می‌زدیم که یه پسر اومد بالای سرمون، یعنی تقریباً بالای سر من. یه نگاه بهم کرد و گفت: می‌تونم اینجا بشینم؟ و به سکوی کنارم اشاره کرد. انقدر محو صحبت بچه‌ها بودم و سرم از بستنی متری‌ تموم نشده‌و یخ زده بود که فقط تونستم بگم: ها؟ دوباره تکرار کرد. دوباره نفهمیدم. فاطمه از جاش بلند شده بود و روبه‌روم بود. چپ‌چپ نگاهش کردم. منتظر بودم بهم بگه این زبون بسته دردش چیه. هرچند که اون زبون بسته نبود، من سیمای مغزم اتصالی کرده و یخ زده بود. نفهمیدم چیشد، فکر می‌کردم ازم می‌خواد من روی سکو بشینم. از روی صندلی پاشدم و گفتم: آخه چرا؟ فاطمه گفت: نه مرضیه نه. داره اجازه می‌گیره اون روی سکو بشینه، تو چرا پا می‌شی. برگشتم سمت پسره و گفتم: چرا؟ چپ‌چپ نگاهم کرد. چپ‌چپ نگاهش کردم. گفتم: جا زیاده هرجا دوست داری بشین خب. گفت واقعاً؟ به سمت هلیا اشاره کردم، شونه بالا انداختم و گفتم: آره خب. مگه مهمه؟ رفت روی سکوی اون سمت نشست. یه نگاه به هلیا کردم که بستنی‌ش رو می‌خورد و با چشمای گرد خیره به ما بود. به پسره گفتم: ما الان می‌ریم شما بیا روی صندلی بشین. دست هلیا رو گرفتم که بکشمش، پسره گفت می‌شه یه لحظه وقتتون رو بگیرم؟ فاطمه بدون مکث گفت نه. و من همچنان گیج پرسیدم چرا؟ یه نگاه به هرسه‌تامون کرد. احتمالاً از من قطع امید کرده بود. گفت یه صحبت کوچولو دارم. یه ذره صحبت کنیم. فاطمه دوباره گفت نه. هلیا بستنی می‌خورد. من خیلی دوست داشتم بازم بپرسم چرا بلکه شاید این سری جواب سر راست‌تری بگیرم. شبیه دخترای احمق رمانای ۹۸ ایا شده بودم. پسره گفت: یعنی هیچ‌کدوم‌تون سینگل نیستین؟ چپ‌چپ نگاهش کردم. فاطمه گفت: سینگل؟ همه‌مون شوهر داریم. و دستمون رو کشید و برد. کاش می‌شد عقلم سرجاش می‌بود که با پا می‌رفتم توی دهن پسره. نه برای این‌که ممکن بود خوشش اومده باشه و بیاد شانسش رو امتحان کنه، نه. بلکه برای لفظ «یعنی هیچ‌کدوم‌تون» چهارشنبه با هستی رفتیم سینما. بعد از سینما خواستیم یه سر بین کتابای باغ کتاب بزنیم. دم ورودی چشم تو چشم شدم با یه مرد سبز پوش وسط کتابا. نگاهم رو گرفتم و بیخیال به راهم ادامه دادم. یه نگاه عادی بود، مثل هزاران نگاه دیگه که بین رهگذرها پیش میاد. بعد از یک ساعت گشتن، سمت قفسه ماگ‌ها وایستاده بودیم. برشون می‌داشتیم، قیمت زیرشون رو چک می‌کردیم. سکته می‌زدیم، ذوق می‌کردیم، ناراحت می‌شدیم که نمی‌تونیم بخریم و می‌ذاشتیم سرجاش. البته چندجایی که من یه ماگ رو برداشته بودم و هستی احساس خطر کرده بود که قراره پولم رو به فنا بدم، فاکتور می‌گیرم.

روزی که این آهنگ خیلی اتفاقی افتاد توی ذهنم و دانلودش کردم، پس فرداش جنگ شد🙏

دیگر تنها گریه حالم را میداند.mp32.84 MB

کلی روزنوشت ننوشته برای نوشتن دارم🙏

تصویر روی جلد از سه‌گانه‌ی «اتاق فرناندو پسوا» با ارجاعی به شعر پسوا «پنجره‌های اتاق من / به رمز و راز خیابانی می‌دهد که مردم
تصویر روی جلد از سه‌گانه‌ی «اتاق فرناندو پسوا» با ارجاعی به شعر پسوا «پنجره‌های اتاق من / به رمز و راز خیابانی می‌دهد که مردمی مدام از آن می‌گذرند / که خیال دیگران را به آن راه نیست.»

ولی من موفق شدم ببرمش پیش هم‌کلاسیای خودم. رفتیم و هرچیزی که باید رو به هم گفتیم. هرچیزی یعنی حتی از خروپف و باد معده و بوی عرق هم صحبت کردیم. به عنوان آدم‌هایی که چایی‌های مونده‌ توی لیوان‌هامون کپک می‌زد، پذیرش هر دو روز جارو زدن هم‌اتاقی‌های جدیدمون سخت بود. مخصوصاً که ظرف‌های ناهار و شام رو همون لحظه باید می‌شستن و اتاق همیشه یک دسته گل بود. وقتی اومدن اتاق ما که وضعیت‌مون رو ببین، با دیدن تخت به هم ریخته هلیا، پتوهای وسط اتاق،‌ بالشتایی که به سمت هم پرت کرده بودیم، کتابای افتاده وسط اتاق و روی تخت و روی میز و روی صندلی، استکانای کثیف و ردیف روی میز، قابلمه‌های چیده شده روی هم کنار در که بوی کپک می‌داد، فرزانه که روی تخت لم داده بود و می‌گفت هم‌اتاقی شدن اون‌ها با ما مثل عذاب الهیه و باید پشیمون شن. قیافه معصومه و هانیه رفته بود توی هم و جوری بود که انگار هر آن ممکنه بزنن زیر میزِ هم اتاقی شدن با ما. فاطمه و مائده هم احتمالاً از سر رودربایستی با ما لبخند می‌زدن و سعی می‌کردن کنار بیان. این طوری شد که ما با اکراه هم‌اتاقی هم شدیم. هلیا به مرور مرتب شد، الان شلف اتاق و خوابگاهش از همه‌مون تمیزتره. هنوزم هیچکس باور نمی‌کنه اون وضع شلف هلیا باشه. و من؟ منی که اگه اتاقم یا میزم به هم ریخته می‌بود تمرکزم پرواز می‌کرد و می‌رفت، الان از بین لباسای ریخته‌ی کف اتاقم، دنبال رژ لب قهوه‌ایم می‌گردم که ته مونده‌ش رو دوباره با وازلین افزایش داده بودم و از اول ساختم. امروز معصومه بعد از انتخاب واحد گفت دلش حتی برای آلارمام که همه رو بیدار می‌کرد الا خودم هم تنگ شده. چند وقت پیش داشتم ویدیوهای گالریم رو نگاه می‌کردم. رسیدم به ویدیو پختن کیک پیتزایی توی خوابگاه برای تولد یه عزیزی. معصومه داشت با ذوق از چیدن لایه‌های کیک پیتزام ویدیو می‌گرفت و می‌گفت: توروخدا کیک خوشگله‌ش رو نگاه کنید. آخه چقدر خوشگلی شما. (معصومه عاشق غذاست) بذارید یه چیزی بگم این مرضیه‌ی گشاد رو می‌بینید. به خدا قسم، به خاطر کلاساش این گوشیش ده بارم زنگ می‌زد- حالا این فحشه رو نمی‌دم - ولی بلند نمی‌شد (هانیه از اون ور داد زد من بگم؟) امروز ساعت ۶ صبح یه بار زنگ خورد بلند شد. یعنی انگیزه (با تاکید روی بخش اول -اَن-) (هانیه از اون ور گفت: با میو اول بیدار شد) و سر و صدا اتاق رو برداشت. استاد نوابی می‌گفت قدر کارشناسی‌تون رو بدونید، دیگه هیچ دوره‌ای رو مثلش تجربه نکردم، شما هم نمی‌کنید. از وقتی ترم ۵ بودم و جنگ شد، این حرف مثل مته توی ذهنم می‌ره و میاد. نکنه هفت ترمِ تموم کنم و بازم جنگ شه و دوستام رو نبینم. ما هنوز درکه نرفتیم. سه ترمه باهم قرار گذاشتیم بریم درکه. این بار که برگردیم، خودم گوش همه‌شون رو می‌پیچونم و به زور می‌برمشون. می‌خوام بازم با هلیا ساعت ۲۱:۵۹ بدوم تا به گیت خوابگاه برسم که تعهد نخورم. این ترم رو می‌خوام فقط دخترونه بگذرونم حتی اگه فقط قرار به موندن توی اتاق و خوردن چایی ساعت ۱۲ شب باشه که تازه دم کردیم. اونم به پیشنهاد هلیا وقتی همه زیر پتو روی تخت خودمون توی گوشی‌هامون بودیم. داد می‌زد بچه‌ها بیدارین؟ چایی می‌خورین؟ و همه می‌اومدیم بیرون و برق رو دوباره روشن کردیم‌‌، منتظر چایی غیبت می‌کردیم و توی سر و کله‌ی هم می‌زدیم‌. کاش دانشگاه باز شه، ترم آخرمه...

روز ۷۷۲۰ - ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ « پنج دقیقه‌ای قبل از انتخاب واحد»
صدای زنگ گوشی مامان میومد. شایدم صدای چرخ خیاطی. زنگ چرخ خیاطی. مگه چرخ خیاطی زنگ داره؟ خیلی نزدیک بود. بوق می‌زد انگار. جون نداشتم سرم رو ببرم زیر بالشت؛ فقط می‌فهمیدم که باید منتظر بمونم تا مامان صدا رو قطع کنه. نمی‌تونستم دهنم رو باز کنم و بگم قطع کن. یه چراغ توی سرم روشن شد و یهو از خواب پریدم. صدای آلارم گوشی خودم بود که چهار دقیقه بود داشت خودش رو می‌کشت تا بلند شم. چشمم به ساعت خورد. ۷:۴۸. تا اینترنت و لپ‌تاپ رو روشن کردم شد ۷:۴۹. دو دستی زدم توی سرم و برای معصومه که نوشته بود: بیدارین یا نه؟ نوشتم: الان دیر می‌شه، نمی‌رسم. بدنم داغ شد، سیستم مغزم از کار افتاد و فقط دنبال این بودم که با سرعت وارد سایت شم تا بتونم تربیت بدنی و ورزش رو بردارم. معصومه نوشت: نه بابا دیر نمی‌شه. جیش، روشن کردن لپ‌تاپ و رفتن توی سایت همش توی سه دقیقه جمع می‌شه. چشمم به ساعت خورد. ۱۰ دقیقه زمان داشتم نه یک دقیقه، حسابی پرت و گیج بودم. میگن نخند سرت میاد. این روزا همش دارم به این جمله فکر می‌کنم. خدا کارما رو صد گذاشته که روی من پیاده کنه. از وقتی توی خوابگاه به هلیا و به هم ریختگیاش خندیدم، دیگه نتونستم انسان مرتبی باشم. از وقتی به گم کردن وسایلش خندیدم، تقریباً فقط شلوارم مونده که گم نشده؛ البته اونم ترم ۳ یا ۴ گم شد. اتفاقاً توی لباسای خود هلیا هم پیدا شد. بچه‌تر که بودم همیشه برام سوال بود چطوری من از دو اتاق اون‌ورتر با صدای آلارم داداشم بیدار می‌شم اما اون توپم کنارش بترکه هیچ تغییری در هشیاریش ایجاد نمی‌شه. اون اوایل توی خوابگاه بچه‌ها من رو به دوتا چیز می‌شناختن. یک: آلارمی که از ساعت ۷ زنگ زدنش شروع می‌شه، تا ده دقیقه به هشت که به زور لگد دیگران قطع می‌شه. دو: ساعت ۸ کلاس دارم اما ۷:۵۹ دقیقه با آرامش کره و پنیرم رو میارم و صبحونه می‌خورم. هانیه تا مدت‌ها پست یه آقایی که داد می‌زد (کره‌ی حیوانیَه) رو توی اینستا برام می‌فرستاد و همیشه صبح‌ها با لهجه خودش بهم می‌گفت؛ البته تقریباً داد می‌زد. یه بار که هشت صبح همه‌مون کلاس داشتیم، آلارمم زنگ می‌زد، قطع می‌کردم. ده دقیقه بعد زنگ می‌زد، دوباره قطع می‌کردم. بچه‌ها حرف می‌زدن، چایی می‌خوردن، در و باد به هم می‌کوبید یا خودشون نمی‌دونم. هلیا داد می‌زد: توروخدا آروم‌تر و من حال نداشتم موافقتم رو باهاش اعلام کنم. سرم رو برده بودم زیر بالشت و فقط برای خاموش کردن آلارمم بیرون می‌اومدم. هربار هلیا روی تخت تکون می‌خورد زلزله ۵ ریشتری می‌اومد. بچه‌ها که رفتن، معصومه قبل از رفتن پرده تختم رو کنار زد و سعی کرد بیدارم کنه. خیر سرم کلاس داشتم. خیلی ملایم و آروم بهش گفتم که نمی‌خوام برم کلاس و خوابم میاد. ظهر بهم گفت رسماً سرش داد زدم. اونجا بود که فهمیدم تو خواب نمی‌فهمم چه موجودی‌ام. خونه‌ی عمه بودیم و دخترعمم سر انتخاب اتاقش و هم‌اتاقیاش غر می‌زد. بابام گفت: خودت اتاقت رو انتخاب کن. برید صحبت کنید با چند نفر که به هم می‌خورید اتاق بردارید. مرضیه همین کار رو کرد و راضیه. گفتم: هم اتاقیای من موجودات استثنایی‌ای هستن، اونا مثل لبخند خدا نثار من شدن. وقتی دانشگاه قبول شدم ترس خوابگاه رو نداشتم، شایدم سعی می‌کردم نداشته باشم. وقتی بعد اعلام نتایج به فاطمه زهرا زنگ زدم یا اون بهم زنگ زد و گفت هلیا هم الزهرا قبول شده، تقریباً خوشحال شدم. تقریباً. چون هلیا همکلاسی‌ای نبود که دوست‌داشتنی باشه برام. بیشتر از دیدنش حرص می‌خوردم از بس کارای عجیب غریب می‌کرد. هیچ‌وقت یادم نمی‌ره وقتی به خاطر نمره زبانش زد زیر گریه چطور نگاهش می‌کردم. یه نگاه به نمره ۱۹ خودم کردم یه نگاه به اون و داشتم فکر می‌کردم مگه چند شده که قطرات اشکش با اون غلظت می‌چکه. وقتی معلم‌مون ازش پرسید: چند شدی و گفت: ۱۹.۷۵ می‌خواستم با چکشی چیزی بزنمش. هیچ‌وقت سعی نکرده بودیم باهم دوست باشیم. تنها ارتباط‌مون رقابت‌ سر نفر اول و دوم شدن کلاس بود. وقتی دیدم دیدن آشنا توی یه دانشگاه و شهر و آدم‌های غریبه‌ش زیادی جالب‌انگیزه، بهش پیام دادم که باهم برای ثبت‌نام بریم. تقریباً از چادر خانمی که اسم‌مون رو برای اتاق‌ها می‌نوشت آویزون شده بودیم که ما رو توی یه اتاق بندازه. هیچ‌وقت یادم نمی‌ره که از لحظه ورودم به اتاق ۴۲۱ با هلیا و شبی که با هم تنها شدیم چیزی بین‌مون اتفاق افتاد تحت عنوان «دوست صمیمی» وقتی ترم یک و دو تموم شد و مجبور بودیم بگردیم دنبال ۴ نفر دیگه برای هم اتاقی، بهش گفتم بیا بریم اتاق هم‌کلاسیای من، دخترای خوبی‌ان. البته به زور کشیدمش چون اون هم معتقد بود هم‌کلاسی‌های خودش دخترای خوبی‌ان و می‌خواد حداقل یکی از هم اتاقی‌ها هم رشته‌ش باشه.

خزون..mp32.16 MB

Saman Jalili - Mamnoonam.mp37.45 MB

زندگی تراز بعد از مرداد ماه:
زندگی تراز بعد از مرداد ماه:

نرگس core:
نرگس core:

امروز زنگ زدم آموزش دانشگاه، بعد سلام خودم رو معرفی کردم. یهو گفت عه تویی علیشاهی، چقدر دلم برای چشمای شیطونت هربار که وارد اتاق می‌شدی و یه کودتای جدید داشتی تنگ شده. قیافه من پشت تلفن: - وا زن منظورت چیه😭

دوستان پاشید همیشه اجازه بدید تاریخ‌های الکی و من در آوردی برای زندگی‌تون تصمیم بگیرن✅
دوستان پاشید همیشه اجازه بدید تاریخ‌های الکی و من در آوردی برای زندگی‌تون تصمیم بگیرن✅

چون که عروسکا نباید به خاطر تکنولوژی دور انداخته بشن. داستان اسباب بازی‌های ۵
چون که عروسکا نباید به خاطر تکنولوژی دور انداخته بشن.
داستان اسباب بازی‌های ۵

این پیامِ که می‌گه شبکه‌های اجتماعی حسود بودن دوستات رو سریع‌تر از هرچیزی لو می‌ده رو با گوشت و پوست و استخون چشیدم🤡✨ ممنون از محبت‌تون دوستان🩷

در راستای خوشی‌های پیج🫠✨ نازی نازی چقدر مهربونن 😭
در راستای خوشی‌های پیج🫠✨ نازی نازی چقدر مهربونن 😭

رنگ موی شرابی صددرصد طبیعی رو گذاشتم روی موهام. با رعایت تمام شیوه‌های درست استفاده. سعی کردم به جمله‌ی «این رنگ روی موهای مشکی و ریش و سبیل تاثیر ندارد» توجهی نکنم. موهام رو شستم. از حموم اومدم بیرون و نشستم که با سشوار خشکش کنم. مامان با ذوق نشست جلوم که ببینه چه گلی به سرم زدم. تا کلاه رو از سرم برداشتم زد زیر خنده و گفت وای خدا موهاش رو. مشکی پر کلاغی شده. و دوباره هارهار خندید.