روح هزاران زن در یک بدن
Відкрити в Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
235
Підписники
+224 години
+47 днів
-230 днів
Архів дописів
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهائی بجان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی بمن ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی
حافظ، ۲۴تیر
برای دلی که دردش از شکایت بیشتره، و عشقش از آسایشش… :)
آيا همه در قبر لحظه اى بيدار مىشوند خيال مىكنند توى خانه اند؟ چه غم انگيز است زندگى اگر فرشته ها مراقب آدم نباشند. چه هراسناک است اين دنيا كه مدام مثل فاحشه ها خودش را بزک مىكند تا جنس بنجلى را به آدم بيندازد. تف!
كدام خريدارى حاضر است پلشتى بخرد؟ از كدام فروشنده؟ مندل! برخيز و راه برو تو آدمى، برو خودت را پيدا كن! برو آتش بيفروز! در شعله ها خودت را بشور! در دود آتش اشک بريز خيال كن كه چشم هات از دود سوخته، بزن به آن راه. خودت را آتش بزن، آب كن. دنياى پلشت پشت سرت را خراب كن.
مندل!
بگذار بگويند كه ديوانه اى، سبک مغزى، ابلهى، بىرگ و احمقى. بگذار بهت بخندند. نرنج! آرام بگير. باور كن كه نام تو مندل است!
نام تمام مردگان یحیاست
دیروز میدونستم زادروزش بود، اما یادم رفت بیام و چیزی بنویسم.
قبلاً همیشه با خودم میگفتم:
«چقدر این صدا حیف شد، حیف این استعداد…»
اما الان فقط به این فکر میکنم تو رسالتت رو به بهترین شکل انجام دادی، فرامرز اصلانی.
تو موسیقی، شعر و هنر رو با اون صدای گرم و اجرای منحصربهفردت، به زیباترین و نازنین ترین شکل ممکن روایت کردی و برای همیشه به یادگار گذاشتی.
یادت همیشه با ترانههات زنده میمونه.
هنرمند نمیمیره…
اونکه مرده از عشق و عاشقونه جون سپرده تا قیامت هر لحظه زندهاست، مگه نه؟!
از یک ساعت پیش هی میگم خب یک شعر دیگه میخونم و میخوابم.
الان یک ساعتی میشه دارم شعر میخونم و میگم بعدی رو خوندم میخوابم.
دلم نمیومد…
همین الان رفتم سراغ سعدی و اولین شعر تصادفی که اومد این بود
میگه:«
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی»
و احتمالا باید یکساعت دیگه باید به این فکر کنم که چقدر ناز انگاری یک گفت و گو باهام چیدی و من چطور باید توی ذهنم ادامه اش بدم. :)
غمم راهش رو به هیچ کجا پیدا نمیکنه، از من سرگردون تر این روزا غم منه…
به جای چشمام، دلم رو خیس میکنه.
چند وقتی بود نمیتونستم گریه کنم، حس میکردم اشکام به جای اینکه ریخته بشه بیرون یه جوری داره برمیگرده به خودم، به درونم.
نمیدونستم چطور بیانش کنم، الان توی کتاب به این جمله برخوردم…
آخ :)
«اشک هام میریزد توی دلم.»
Repost from سرود مهر
لبخندی زده با خود میگویم:
"ای در جهان غریب؛ به چاهی بسنده کن!"
@soroud_e_mehr | بیکلام
