روح هزاران زن در یک بدن
Відкрити в Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
235
Підписники
+224 години
+47 днів
-230 днів
Архів дописів
به چی دارم فکر میکنم؟!
به آدمیزاد؟
به اینکه ممکنه اون جوری که همیشه دوست داشته زندگی کنه، زندگی نکرده و باز دلش برای اون احساسی که وقتی به اون زندگی فکر میکرده، داشته، تنگ میشه.
شاید همیشه بیشتر از اون اتفاق خوبی که برامون میوفته دلمون برای اون احساسی که موقع تجربه کردنش داشتیم تنگ میشه…
مثل چیزی که گاهی وقتی خیلی غمگینم بهش اشاره میکنم
“دلم برای احساسی تنگ شده که تجربه کردنش رو یادم نمیاد…
برای حسی که پیش از تولد داشتم؛
حسِ واقعی و لطیفِ نیستی و نبودنی که هنوز وزن دنیا رو نمیدونست و نامها و زمان و خاطرات به اون نفوذ نکرده بود. :)”
حا
رفت که نباشد. کجا؟ با تمام وجود شروع کرد به دویدن. ذهنش میگریخت، میدوید، دور میشد، اما خودش آنجا خشک شده بود.
در زمان؟ نه. در مکان.
•نام تمام مردگان یحیاست
سالهاست زندانی آزادی تو هستم
قهرمان و قربانی، از این دو واژه خستم…
پاکزاد
ز گريه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ببين که در طلبت حال مردمان چون است
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همايون است
حکايت لب شيرين کلام فرهاد است
شکنج طره ليلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطيف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزيز
کنار دامن من همچو رود جيحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگينم
به اختيار که از اختيار بيرون است
ز بيخودی طلب يار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
حافظ، ۱۸ تیر
منو به حال خودم بذار، این مردو
منو تمام پلشتیِ این دردو
که قد تمام کرم های عالم دوستَت دارم
که قد تمامیِ دوش ها می بارم
آسمان کوچک جمجمهام از پسِ سرگیجه هزاران پرنده ای که آواز میخواهند بر نمیآید.
آنقدر دور خودشان
میچرخند،
میچرخند
میچرخند
که پرواز، میشود نام دیگری برای سقوط.
هر بار که پر میگیرند، سکوت از زیر بال هایشان به سینه من میریزد.
انگار هر پرنده تکه ای از آسمان را با خود دفن میکند و من دیگر نمیپرسم چرا سینه ام سنگین است…
مینویسم تا شاید از جمجمه جهان بیرون بپرم اما هربار با نوک خونینم به دیوار آسمان میخورم.
من هم یکی از همان پرنده هایم:)
حا
«پدر نمیگفت چراغ را خاموش کنند. میگفت چراغ را راحت کنند. چراغ را از عذاب خورشید بودن، از رنج منبع انرژی بودن، از درد نور بخشیدن خلاص کنند. انگار از زور زدن و تقلای جانشینی خورشید خسته باشد.»
الناز بهنام
در دنیای تو ساعت چند است؟؛ صفی یزدانیان
انگشتم را در هستی فرو میبرم ، بوی پوچی میدهد . کجا هستم ؟ این چیزی که آن را جهان میخوانند چیست ؟ چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است ؟ کی هستم ؟ چگونه به جهان آمدهام ؟ چرا با من مشورت نشد ؟
