uk
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

Відкрити в Telegram

من؛ . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562 @Mardineshastadarivanbot

Показати більше
Іран104 228Категорія не вказана
1 040
Підписники
+624 години
+2517 днів
+76830 день
Архів дописів
به یادِ هولدِن کالفیلد! هولدن فراتر از یک کاراکتر داستانی است؛ کالفیلد یک جنبش است، یک اعتراض؛ اعتراض بر عقاید بی‌معنای آدم‌ه
به یادِ هولدِن کالفیلد! هولدن فراتر از یک کاراکتر داستانی است؛ کالفیلد یک جنبش است، یک اعتراض؛ اعتراض بر عقاید بی‌معنای آدم‌ها، عقایدی که روی نظم عمومی یا ظرافت‌های زندگی تاثیر می‌گذارد و امکان شکنندگی آن را افزایش می‌دهد. اما سلینجر، نویسنده داستان، شخصیتی را خلق می‌کند که در اوج نوجوانی به سر می‌برد و نوجوانی یعنی عصیان، اعتراض، بیگانگی و کنکاش. شاید بیشترِ ما یک هولدن کالفیلد در وجود خود داریم، شخصیتی که از بروز آن واهمه داریم؛ اما سلینجر در کتابش، هولدن را بروز داده است.

چه می‌دانم؟ شاید همه‌ی ما برای نوشتن موسیقی متن زندگی خود نیاز به نویسنده شدن نداریم و هرکسی ریتم خودش را می‌نوازد. اما من اغلب از شنیدن ریتم موسیقی دیگران لذت می‌برم.

من خودم را نویسنده تلقی نمی‌کنم؛ زیرا داشتن چنین قریحه‌ای موهبت بزرگی است و شاید من از داشتنش محرومم.

شاید تنها چیزی که از ما باقی خواهد ماند، همین ژرفای درونی است؛ برگ‌های پاییز دیده‌ی نریخته، که با نسیمِ جوهر قلم، بر روی کاغذ می‌ریزد و زمان شبیه باد، واژه‌ها را در حافظه‌ی زندگی به حرکت در می‌آورد.

پس چه بنویسم!؟ چه چیزی می‌تواند به اندازه‌ی ژرفای درون انسان صادق باشد!؟ مگر کار نویسنده نوشتن حقیقت و داشتن صداقت نیست!؟

گاهی می‌ترسم از این‌که چیزی بنویسم و در معرض دیگران قرار دهم؛ انگار بعد از نوشتن دیگر رازی برایم باقی نمی‌ماند و انسان باید همواره چیزی در وجودش پنهان داشته باشد.

ادبیات صرفاً مجموعه‌ای از داستان‌ها و شعرها نیست؛ بلکه صحنه‌ای است که در آن معنا، ایدئولوژی و تجربهٔ انسانی شکل می‌گیرد. ادبیات یعنی تمرینِ آزادی در میان واژه‌ها. ادبیات، فیلم، فرهنگ: اصول و‌ مبانی نقد، مایکل رایان

وقتی کتاب چشم‌هایش اثر بزرگ علوی را می‌خواندم با خودم گفتم من باید همش رمان‌های فارسی بخوانم. چرا؟ چون فضای داستان و حواشی‌هایش را درک می‌کردم و ریتم رمانش انگار نوازشم می‌کرد. جدیدا کتاب جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی به دستم رسیده و دیروز چند فصلی ازش خواندم و متوجه شدم که مدت زیادی را باید ادبیات فارسی بخوانم. تا وقتی محمود دولت آبادی را داریم یا سیمین دانشور یا صادق هدایت یا رضا قاسمی و یا خیلی‌های دیگر را داریم چرا باید از این‌ها بگذرم و به ادبیات دیگر ممالک دست بیاویزم؟ - البته ادبیات اروپا یا روسیه یا هر کشوری دیگری قوت و مزایای خودش را داره و فک می‌کنم ادبیات و هنر و دانش مرز و جغرافیا نداره و مال همه‌ی ماست ولی حس می‌کنم نیاز بیشتری به ادبیات فارسی دارم. 😵‍💫😵‍💫😵‍💫

تصویری که شعر این موزیک داره را اگر چشمام را ببندم و تصور کنم مستقیما به کهکشان آندرومدا پرت می‌شم.

آدم از یک جایی به بعد می‌فهمد که از حالا باید آینده‌اش را از نو بسازد اما به نوعی دیگر می‌فهمد که زندگی یک موهبت است؛ یک غنیمت است، یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد. اصلاً از یک جایی به بعد، حال آدم خودش خوب می‌شود. جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی

From the «True Detactive ـ Season One» tv series main theme.

روز جهانی کتاب از آن‌جا که منشأ قدرت ما فکر است، باید به‌صورت روتین میدان تفکر خود را آماده‌تر و وسیع‌تر بسازیم. حتی فکر کردن هم نیاز به آموزش دارد و هر کسی نمی‌تواند درست تفکر کند، مطالعه این انعطاف‌پذیری و ظرفیت را به‌سادگی به ذهن می‌بخشد؛ همچنین تفکر انتقادی و جنبه‌ی پرسش‌گری را تقویت می‌کند و باعث می‌شود در مواجهه با مسائل، ساده و ضعیف عمل نکنیم. یکی از توانایی‌های مهم فردی در اجتماع، داشتن فن بیان قوی و دایره واژگانی گسترده است که می‌تواند فرد را برای دیگران مفید و جذاب بسازد، و مطالعه بهترین راهنما و معلم در این مسیر است. هرچه از فواید مطالعه بگوییم، شاید کم باشد؛ اما مهم‌ترین نکته، داشتن تفکر مستقل و انتقادی است که هر کس می‌باید آن را تقویت کند. ما روزانه با مسائل زیادی مواجه می‌شویم که ناآگاهانه یا کورکورانه آن‌ها را می‌پذیریم و از اصالت و کیفیت آن‌ها بهره نمی‌بریم. حتی بسیاری از افراد بدون داشتن مطالعه سیاسی، درباره سیاست‌های جهانی اظهار نظر می‌کنند و قضاوت‌های قاطعانه‌ای درباره پیچیده‌ترین مسائل زندگی دارند. ولی از نظر کمی و کیفی، هر جامعه‌ای نیازمند کتابخانه‌ها و محیط‌های فرهنگی است. اما سرانه مطالعه آن‌قدر پایین است که کمتر کسی جرأت سرمایه‌گذاری در بازار کتاب و فضاهای ادبی را دارد. جواد سپاهی

You Know How We Do It Ice Cube.mp33.59 MB

انسان عصر دیجیتال و مصائب انسانی «روی دیوارها کنار تابلوها ریسه‌های تار عنکبوت پربار غبار آویخته بود. آینه‌ها به عوض آن که تصویر اشیاء را بازنمایند ممکن بود به جای لوح به کار روند و انسان می‌توانست بر قشر غبار روی آن‌ها هرچه را که بخواهد از یاد نبرد یادداشت کند. فرش‌ها پرلک و پک بود و حوله‌ای روی کاناپه فراموش شده بود و کمتر اتفاق می‌افتاد که صبح بشقابی کثیف با استخوانی دندان زده در آن و نمکدان و نیز خرده‌های نان از شام شب پیش روی میز دیده نشود.» رمان آبلوموف، شخصیت «آبلوموف‌وار» و جامعه‌‌ی تباهی‌زده «ــ چرا همه چیز خراب شد؟ ایلیا، چه کسی تو را نفرین کرده؟ تو چه کرده‌ای؟ تو به این خوبی، هوشمندی، مهربانی و نجابت... چرا تباه شدی؟ چه چیز تو را نابود کرده است؟ این درد تو هیچ اسمی ندارد. آبلوموف با صدایی به زحمت شنیدنی گفت: ــ چرا اسم دارد... الگا نگاه پرسانش را از پشت پرده اشک به سوی او بالا آورد. آبلوموف آهسته گفت: ــ آبلومویسم…» شخصیتِ «آبلوموف‌وار» فراتر از فردی به نام آبلوموف، وضع روانی یک جامعه یا پدیده‌ای اجتماعی را توصیف می‌کند که »آبلوموفیسم» خوانده‌اند: تبدیل تدریجی افراد در این جامعه به آدم‌هایی به ظاهر شایسته و آراسته ولی در باطن واداده، هرهری‌مذهب و بی‌ایمان، و در عین حال، نخبه‌نما و ظاهر الصلاح، که پیوند میان انجطاط معنوی جامعه با انفعال اراده‌ و افول عقل مردمانِ آن را پنهان می‌کنند: «دلشان از این حرف‌ها جداست. مثل لباس عاریتی که به تنشان نمی‌چسبد. از آنجا که خود صادقانه به چیزی دل نبسته‌اند پریشانند، در همه سو پراکنده‌اند. راستای خاصی ندارند. زیرا این علاقه ظاهری به همه چیز خلائی پنهان است، بی‌علاقگی به همه چیز زیر آن محسوس است.» «آدم‌هایی پیدا می‌شوند که به هیچ روی نمی‌توان روح خصومت یا انتقام و از این گونه در آنها بیدار کرد. هر بلایی بر سرشان بیاوری جز نوازش عکس‌العملی نشان نمی‌دهند. گرچه باید انصاف داد که حتی عشق آنها نیز، اگر بتوان عشق را درجه‌بندی کرد، هرگز به حد التهاب نمی‌رسد و هرچند که می‌گویند که این قبیل اشخاص همه را دوست می‌دارند و در نتیجه نیک‌نهاد به شمار می‌آیند، در حقیقت هیچ‌کس را دوست نمی‌دارند و فقط چون بد نیستند نیک شمرده می‌شوند.» «غرور تقریبا تنها محرکی است که اراده را هدایت می‌کند.» جامعه‌ای که آبلوموف‌های آن رو به تکثیر است از اراده‌های سترونی پرده‌ برمی‌دارد که دل به غرورهای کاذبی بسته و از حسّ عظمت‌طلبی‌های قبیله‌ای سرشار از لذتی شریرانه‌ است: «زندگی بر چهره آنها، چنان‌که بر صورت دیگران با چین‌های نابه‌هنگام و ضربت‌های ویرانگر و عوارض روحی نشان نمی‌گذاشت. این ساده‌دلان زندگی را چیزی جز آرمان آرامش و تن‌آسایی نمی‌دیدند، که گهگاه با اَعراضی ناخوشایند همچون بیماری یا زیان‌های مالی و نزاع‌ها و گاهی نیز کار، مختل می‌شد. آنها رنج کار را همچون مکافات گناهان نیاکان تحمل می‌کردند و نمی‌توانستند آن را دوست بدارند و هرجا که ممکن بود از آن می‌گریختند و این گریز را جایز و حتی ناگزیر می‌دانستند. آنها هرگز خود را با هیچ مسأله پوشیده فکری یا تنگناهای اخلاقی به زحمت نمی‌انداختند. به همین سبب پیوسته شادمان و از تندرستی شکوفان بودند و عمر دراز می‌کردند. مردها در چهل سالگی به جوانان می‌مانستند و پیران با مرگی پرمحنت و دردناک نمی‌جنگیدند، بلکه چون به نهایت کهنسالی می‌رسیدند گفتی پنهانی، می‌مردند و به آرامی سرد می‌شدند و آخرین آه را می‌کشیدند. به همین سبب می‌گویند که قدیمیان تندرست‌تر بودند.» آبلوموف نام قهرمان رمان «آبلوموف» (۱۸۵۹) شاهکار ایوان گنجارف، نویسنده‌ی روسی است. برای خواننده‌ی ایرانی امروز چرا آبلوموف اهمیت دارد؟ هم‌زمان در کلابهاوس (جهان را زیباتر کنیم) و یوتیوب https://youtube.com/live/u8U9cCLY7jY?feature=share

چاوشی به قصد کُشت می‌خونه.

با انسان‌های بالغ که معاشرت کنید، متوجه می‌شوید روابط انسانی پیچیده وجود نداره؛ هرچقدر انسان پُر بار تر، کلام و روابط شان هم ساده‌تر.

@thenimbuss تو. | آرمان گرشاسبی.mp33.75 MB

«شکست‌ها، همان نُت‌های تلخ سمفونی زندگی هستند که ارزش آهنگ را نشان می‌دهند.»

+9
مجموعه‌ی نوروزی تقدیم شما خوبان!🌲🌳🌱🌿🤍

از تخیل می‌ترسی. حتی از آن از رویاها. از مسولیتی که با رویا شروع می‌شود. می‌ترسی، اما ناچار بخوابی و رویا هم جزو خواب است. بیدار که شدی، می‌توانی تخیل را سرکوب کنی، اما رویا را که نمی‌شود سرکوب کرد. کافکا در کرانه