uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

 ‌مَطرود ‌ ‌‌ ‌

Відкрити в Telegram

طرد شدن پایان نبود؛ آغازِ تاریک‌ترین فصلش بود. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7623907387

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
412
Підписники
Немає даних24 години
-97 днів
-3430 днів
Архів дописів
شما خیلی قشنگی میشه بخورمتون ؟!😋
شما خیلی قشنگی میشه بخورمتون ؟!😋

Repost from It starts with us
A lovely day with my daughter🍒
+1
A lovely day with my daughter🍒

ابرها را دوست دارم؛ بی‌آنکه جایی را خانه بنامند، همیشه در سفرند.
ابرها را دوست دارم؛ بی‌آنکه جایی را خانه بنامند، همیشه در سفرند.

من هنوز احساس می‌کنم به لحظه‌ای نرسیدم‌ که بگم آخیش، زندگی ارزشش‌ رو داره. ولی باز معتقدم زندگی درست شبیه یک کتابه. هیچ انسانی از ادامه‌ی فصل، از صفحه‌های بعد، از اینکه چه بلایی سر شخصیت ها میاد و چه آخر و عاقبتی دارن، خبر نداره. جز خود نویسنده‌ی اون کتاب. و من می‌گم مشکلی نداره اگه فصل nام‌ غمگین بود و اشک ریختیم، شخصیت ضعیفی بودیم و حالا برای ادامه‌ی مسیر هیچ راه‌حلی نداریم. دستم رو بگیر و بیا همراه هم ادامه بدیم و بریم فصل بعدی. چون هنوز خیلی لحظات زیبایی باقی مونده که ما اون هارو تجربه نکردیم، باید حرکت کنیم و بمونیم‌ و اونارو ببینیم، حس کنیم، و بعدش به این موضوع پی می بریم که این کتاب، همیشه‌ ارزش خوندن رو داشت. فقط یک سری فصل‌های تلخ باعث شد ما متوجه‌ی خوب بودن این کتاب نباشیم. و به قولی: کتاب را نبند، امید شاید در صفحه‌ی بعد باشد.

Repost from N/a
چو دیواری استوار سربه بالا ایستاده ام جسمم آرام و بی هیاهو مانده در سکوت اما می شنوم صدای گریستن آن فرزند درونم را که تمام روز را بی وقفه زار می زند در من هیچ پیدا نیست جز اندوه تو ای که غم تو تازیانه ی روحم گشته ای زیباترین حسرت من نام تو لبخند زِ لبانم برد دیدار تو شوق غم انگیزی بر دلم انداخت می دانم، که غم تو تا پایان عمر مرا به رنج وا می‌دارد ای آرزوی محال من تو آن نور کوچک خُرد من بودی اینجاست که کلمات به تماشا می ایستند حسرت تو در نگاه من جا می ماند در سکوت من در عمر من در اشک من در شوق من در آن کودک خُرد من تو آغاز و پایان منی ای زیباترین حسرت من _آرو

Repost from آلـنـد
هزاران حرف در درونم نهفته است و نمی‌توانم بیان کنم. واژه‌ها برای بیان کردن دردهای درونم عاجز‌اند؛ دردهایی که بیان‌شان سخت‌تری
هزاران حرف در درونم نهفته است و نمی‌توانم بیان کنم. واژه‌ها برای بیان کردن دردهای درونم عاجز‌اند؛ دردهایی که بیان‌شان سخت‌ترین کار دنیاست. انگار زبان، دیگر این حجم از سنگینی را نمی‌فهمد. گاهی حس می‌کنم تنها راهِ بیرون ریختن‌شان، تماشایِ فروپاشیِ همین کلماتی است که در گلویم گیر کرده‌اند. پ‌ن: بداهه‌گویی

Repost from N/a
✦⋞ اقلیم‌نامه🍃🌑 می‌گفتند باغبانی در حاشیه‌ی شهری دور، باغی دارد که هیچ نقشه‌ای راهش را نشان نمی‌دهد. باغی با درخت‌هایی که فصل نمی‌شناسند و گل‌هایی که نامشان در هیچ فرهنگ‌نامه‌ای ثبت نشده است. باغبان، هر صبح پیش از آنکه شهر بیدار شود، میان ردیف‌های خاموش باغ قدم میزد؛ برگ‌ها را لمس می‌کرد، خاک را زیرورو می‌کرد و به گیاهانی آب می‌داد که هیچ شباهتی به گیاهان معمولی نداشتند. راز باغ را فقط خودش می‌دانست. گیاهان آنجا با بذر نمی‌روییدند؛ هرکدام از احساسی جوانه می‌زدند که انسانی، جایی در زندگی‌اش از سر گذرانده بود.
دلتنگی، ریشه‌هایی داشت که همیشه راه خانه را بلد بودند. خشم، شاخه‌هایی می‌رویاند که حتی به دستِ باد هم اعتماد نداشتند. حسرت، گیاهی بود با برگ‌های رو به گذشته؛ هر صبح برگ تازه‌ای باز می‌کرد و هر شب، چیزی را به یاد می‌آورد که دیگر در فصلِ خودش نبود. ترس، زیرِ خاک رشد می‌کرد و فقط وقتی زمین ساکت می‌شد، خودش را نشان می‌داد. و عشق، تنها گیاهی بود که باغبان هیچ‌وقت جرئت هرس کردنش را نداشت؛ چون هر بار قیچی را نزدیک می‌برد، می‌فهمید بعضی ریشه‌ها از خاک گذشته‌اند و در جانِ آدمی ادامه پیدا کرده‌اند.
گاهی رهگذری وارد باغ می‌شد و از دیدن بعضی گیاهان می‌پرسید: این یکی از چه بذری درآمده؟ باغبان لبخند می‌زد و می‌گفت: بذر نیست. خاطره‌ای‌ست که بلد نشده بمیرد. او هیچ احساسی را علفِ هرز نمی‌دانست. می‌گفت باغ، قرار نیست فقط زیبا باشد؛ قرار است راست بگوید. برای همین، در باغش جایی برای کندنِ ریشه‌ها نبود. هرچه روییده بود، سهمی از خاک داشت؛ حتی اگر خار بود، حتی اگر سمی بود، حتی اگر سال‌ها طول می‌کشید تا دوباره گل بدهد. و عجیب‌تر از همه اینکه هرکس پا به باغ می‌گذاشت، دیر یا زود گیاهی را پیدا می‌کرد که انگار سال‌ها پیش، درون خودش کاشته بود.
𝄞 . واڪاو

Repost from N/a
ترکیب آلستار و فرش ایرونی>>🔥
+1
ترکیب آلستار و فرش ایرونی>>🔥

Repost from alone
جمله‌ی «اشکال نداره، تجربه شد» عجیب ترین جمله‌ی دنیاست. چون بعد از شنیدنش آدم اینجوری میشه که جدی اشکال نداره یا باید وانمود کنم که اشکال نداره؟ این تجربه‌ای که به دست آوردم ارزششو داشت یا بیخودی بابتش اذیت شدم؟

من می‌مانم و مغزی که برای هر سکوت، هزار و یک احتمال می‌سازد؛ هزار و یک دلیل. شاید چیزی نیست. شاید همه‌اش فقط ساخته‌ی ذهن من است. اما چه فایده وقتی همین «شاید»ها آرام‌آرام، مغزم را نابود می کند ؟

Repost from [آماج♡]
🤍؛🖤 عاشق آرامش و سکوت اینجا شدم و نورش🫠 #عکاسی
+2
🤍؛🖤 عاشق آرامش و سکوت اینجا شدم و نورش🫠 #عکاسی

Repost from N/a
1797279937.mp31.44 MB

Repost from N/a
« صبح از خواب بیدار شدم.‌ صبح خروس‌خوان نبود، ‌ولی هنوز صبح بود. یک لیوان چای برداشتم و از بین کتاب‌هام، دست روی «سقوط» کامو گذاشتم و برای بار دوم شروع کردم به خواندن.‌ کسی خانه نبود و این یعنی سکوت و آرامش برای من. خط به خط کتاب به دلم می‌نشست؛ مخصوصاً آنجایی که گفت: «دوست دارم شب‌ها در شهر قدم بزنم. در شب‌های بلند پیاده‌روی می‌کنم و برای خود خیال‌پردازی می‌کنم و یا بی‌وقفه با خودم حرف می‌زنم.» ایده‌ی خوبی بود برای شب‌های طولانی‌ای که در پیش داشتم. صدای قار و قور شکمم باعث شد دست از خواندن بکشم. هوا برای غذا درست کردن دلنشین بود، اما من ایده‌ی دیگری داشتم. مقداری از شام دیشب باقی مانده بود، ولی طعمش چندان به دلم ننشسته بود. پس تصمیم گرفتم نجاتش بدهم؛ با کمی ادویه و سیر. آره جانم، بسیار لذیذ بود. چشمم افتاد به یک دفترچه که چند وقت پیش، فقط به‌خاطر خوشگلی و خاص بودنش خریده بودم؛ اما هرچه گشتم، کاربردی برایش پیدا نکردم. حالا اما کاربردش کاملاً مشخص و واضح بود. وقت نوشتن است. امید و زندگی در جریان است! شاید بگویید مگر عاشق شده‌ای؟ خیر عزیزم. من سال‌هاست عاشق خودم هستم. اما باید بگویم دلیل این رفتارهایم شروع یک فصل جدید است؛ فصل پاییز.‌ این فصل برای من پر از زندگی و امید است، پر از عشق. و بله، من در این فصل دوباره عاشق خودم و زندگی‌ام می‌شوم. زندگی‌ای که برخلاف شخصیت پیچیده و غیرقابل‌درک خودم، بسیار ساده است؛ ساده و پر از جزئیات. همین‌ها کافی‌اند تا بفهمی هنوز امید و زندگی در جریان است.» 
                                   🪶تراواشات‌ذهن‌خسته‌ی‌ِمن‌