「آنشرلی با موهای مشکی」
Відкрити в Telegram
خیلی نزدیکم نشو وگرنه به شعر تبدیلت میکنم ... - ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=f27c4dee5032
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
368
Підписники
+124 години
+37 днів
+1730 днів
Архів дописів
«بنشین مرا کفن کن و در خود
گوری بکن برای نجاتم
تا مدفنم جهان تو باشد
اما پسِ پسِ پسِ ذهنت
بگذار ریشهای بدوانم
تا دور استخوان تو باشد
بگذار لابلای هر انگشت
مابین جای خالی دستت
دستان من دوباره برویند
اردیبهشت باش و ببار و
بگذار سبزی تن خشکم
مدیون ناودان تو باشد
روزی، اگر که کوچ نکردم
بشکن تمام حادثههارا
من را، قضا و هرچه قدر را
حتی دو بال رو به سفر را
بگذار چشم خاک نشینم
در چشم آسمان تو باشد
حتی اگر یقین تو بودم
بنشین، تبر به دست بگیر و
بشکن خدای بت زدهات را
گوری بکن برای یقینت
این باوری که پا نگرفته
تا بعد از این گمان تو باشد
بالا بیاور این همه غم را
بالا بیاور این همه من را
حیف است قبل من، تو بمیری
بنشین، مرا کفن کن و نگذار
طعم منی که تلخ تو بودم
اینبار در دهان تو باشد...»
نازنین مسیحخواه
https://t.me/HarfChatBot?start=f27c4dee5032
برام شعر بفرستین
شعر خیلی خیلی غمگین...
«همین که می دانم
کسی شبیه تو نیست
چقدر دلهره آورتر از
نبودنِ توست...»
عباس معروفی
Repost from ◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
شاید به قول هلیا دنیا ارزشش رو داره برای زنده نگه داشتن حس عمیقی که میدونی دیگه در آینده تجربهش نخواهی کرد، با عمق وجودت تلاش کنی.
«ریشه کردی درون بالشتم
که شب از تو دوام میگیرد
رنگ بختک پریده از حالم
و زبانش مدام میگیرد
نیمهی پر ستارهات بودم
از شبت تکه تکه افتادم
دور بودی و دیر فهمیدم
آسمان هم جذام میگیرد
از زمستان چقدر میدانی
تک درختت به سرفه افتاده
ابر زبری که در گلو دارم
از خیال تو کام میگیرد
و خیال تو ای پرندهی سرخ
بی پر و بال میشود روزی
از سرم میپری و میدانی
آه این پشت بام میگیرد
زندگی با تو از سرم افتاد
بند نافت به گردنم افتاد
زندگی با هرآنچه میارزید
دارد از مرگ وام میگیرد»
وضعیت من از ۹ اسفند:
«به غیر از کتاب خواندن دیگر هیچ پناهی نداشتم؛ چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند…»
فئودور داستایفسکی
Repost from ساکن سرزمین دل🫀
استاد طریقی عزیز ما چندین سال پیش که تصادف کرده بودند، مادرشون برای مراقبت ازشون از شهرستان میان و بعد از چند ماه که بهبودی حاصل میشه و مادرشون عزم رفتن میکنن، استاد این شعر رو برای مادرشون مینویسن...
و به نظرم همین شعر شرح حال امشبشونه... چرا که مادرشون برای همیشه رفتند 😔🖤
برای شادی روحشون فاتحهای قرائت بفرمایید
Repost from ساکن سرزمین دل🫀
حالم بد است... مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هرکجا بروی حیّ و حاضری
در بند این خیال نمانی که نیستی
تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بیتو در غریبترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟
#غلامرضا_طریقی
@saken_sarzamin_del
«پردههای بدون پنجره را
یاد دیدارها بیندازید
حرف خورشید را بدون طلوع
پشت دیوارها بیندازید
بذرها را خلاصه سبز کنید
همه را سر به سر کنید و سپس
هر درختی که سربلندتر است
گردن دارها بیندازید
چند ابر نجات میخواهم
تا خدا را به آسمان ببرند
تا زمین را بدون گردش خون
دست تاتارها بیندازید
آسمان را اگر که بشکافید
طرحهارا که نو دراندازید
سقفها را چگونه میخواهید
روی آوارها بیندازید»
هلیا درخشان
پس از مدتها سلام :)
احساس غریبگی میکنم با اینجا
امیدوارم حال همگی خوب باشه💔
چراغهای کوچه را شکستهاند
زورشان به صبح که نمیرسد
درختهای قد کشیده را سر زدند
زورشان به جوانه که نمیرسد
زمستان است، زمستان است
قبول
زورشان به بهار که نمیرسد...
آتش بدون دود نمیشود
جوان بدون عشق...
شاید عشق توی این روزا همچین تصویری باشه :)
