تانگوی شیطان
Відкрити в Telegram
نیم ساعت توی بهشت بودن، قبل از اینکه شیطان بفهمه مردی.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
216
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+330 днів
Архів дописів
216
Repost from N/a
اینو تقدیم میکنم به تلگرام عزیزم...
درحالی که همهی این پوزر های دو روزه از عشقشون به اسپاتیفای میگن من زره ای بهش اهمیت نمیدم! تلگرام عزیزم تو برای من اسپاتیفای، مکان امن، گاهی اوقات پینترست، کتابخونه، راه ارتباطی با دوستام و حتی دارک وب بودی.
روزی نبود که دلم برات تنگ نشه و آرزوی داشتنت بیست و چهار ساعت بدون محدودیت رو نکنم، اونجا خبری از بچه های رومخ و پوزر نیست، اونجا میتونم خودم باشم، اونجا خودمم. پاول دوروف، عشق ابدیم، مکانی امن برام ساخت که از روز اولی که واردش شدم روز به روز بیشتر عاشقش شدم.
حیفه که این مدت به تلگرام دست درسی محدود شده، هرچی بیاد، هرکی بیاد، حتی اگر (خدایی نکرده، خدایا لال بشم) تلگرام بره هیچ جایی مثل اونجا برام نمیشه، تلگرام خونه ابدی منه، اولین جایی بود که تونستم خودم باشم!
216
Repost from N/a
دورهٔ هولناکیست، عاقبتهای مغلق، اما اگر از عشق تو، از داشتن مسلم تو در اطمینان باشم، به همهچیز این زندگی راضی خواهم بود. و به استثنای بعضی دقایقی که منطقم از کف میرود، واقعیت این است که من به این یقین دارم. پس چطور شکایت کنم؟ در بدترین فلاکتها من تمام شکوه جهان را در خود دارم.
از نامههای آلبر کامو به ماریا کارسارس
216
Repost from N/a
میدونی موسیقی چیه؟
یادآوری کوچیک خدا که یه چیز دیگه به جز ما توی این دنیا وجود داره.
یه اتصال موزون بین تمام موجودات زنده.
توی همه جا، حتی ستاره ها.
— Movie: August Rush
216
Repost from شایو.
مغازه خودکشی و برداشتم شروع کنم به خوندن، بازش کردم، اولین جمله ای که چشمم بهش خورد این بود:
«پسر من میخنده؟ نخیر خانم، فقط داره شکلک درمیاره، آخه چه دلیلی داره تو این دنیای نکبت لبخند بزنه»
216
Repost from شایو.
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد. این نیز بگذرد؛ تنها حقیقتی که در دوزخ آدمیان فهمیدم.
نه آدمی؛ اوسامو دازای.
216
Repost from N/a
کاش میتونستم کوله بار سنگین زندگی بذارم زمین ؛ گاهی حس میکنم دارم له میشم مچاله میشم اما هنوزم قدم بر میدارم ، از همه چیز بیشتر از این همه قدم ها تنفر دارم . از اینکه چقد وجودم تهی و خالی شده از اینکه دیگه هیچ دوستی ندارم از اینکه دیگه دلم نمیخاد برم بیرون با بقیه حرف بزنم و از این های خیلی بیشتر ..
216
Repost from The Clamor Of Being
نمیتوانستم از رختخواب بیرون بیایم. نه از آن رو که خسته بودم. بلکه چون سنگین بودم – باز هم همان کلمه، این تنها کلمهای است که مناسبِ حالِ من است. آیا اصلاً این را درک میکنی؟
این سنگینی چون سنگینیِ یک کشتیِ بیسکان است که خطاب به امواج میگوید:
«برایِ خودم بیش از حد سنگین و برای شما بسیار سبکم.»
____
کافکا؛ نامه به میلنا.
