مـاهـزاد؛
Відкрити в Telegram
نـه تمـامـاً نـور، نـه اسـیر تـاریکـی؛ چیـزی مـیان ایـن دو..
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
382
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
-5530 днів
Архів дописів
382
Repost from N/a
من یادم نرفت ..
جز به جز احساست، لرزش دستات، هول شدنای خنگولانت،عمیق نگاه کردنات،تک تک لمسات.
من یادم نرفت ..دروغ چرا سعی کردم اما نشد یعنی .. نتونستم!
چطور میشه یادم بره؟ اصلا چطور میتونم وقتی میگفتی چشمام و میپرستی؟ چطور یادم میره وقتی از دو تیلهی قهوهای جوری تعریف میکردی که انگار یه کهکشان جدید کشف کردی.
چطور میشه فراموش کنم وقتی این حس و بهم میدادی که چشمات فقط من و میبینه؟ هوم؟!..
من یادم نمیره چطور صدام میکردی اصلا- اصلا من زمانی عاشق اسمم شدم که تو صداش کردی اما الان تنها چیزی که از این جسم بی جون مونده تویی.
راستش ازهرچیزی که مربوط به خودمه متنفرم
از اسمم،عطرم،لباسام،روتختیم،موهای فرفریم ..
همشون راجب توعن.. همشون!
راستی؛
هنوزم مو فرفریت، منم؟!
382
Repost from N/a
پسرک عزیزم، نور چشم من ؛
زیبای بی همتای جانم، میدانم چه ها کشیدی و از این پس چه چیزهایی در مسیر تو سنگ خواهند انداخت. من میدانم و اگاهم که کسی برای گرفتن شانه های خمیدهات کنار جاده منتظر نمانده، میدانم زانو های زخمی شدهات میسوزد و توان راه رفتن را از تو گرفته، میدانم سرپا کردن خودت سنگین ترین وزنه ای است که بدن کوچک و نحیفت بلند کرده، میدانم زخم های سینهات از هر دردی رنج آورتر است و طناب دارِ بغض نفست را بریده، پسرم میدانم در این مسیر بی انتها، خورشیدِ زندگی گلویت را خشک کرده و فریاد هایت را بی صدا، میدانم که بی رحمانه و ذره ذره طعم مرگ را به دهان خشک شده ات هدیه داده ؛ میدانم جیگر گوشه ی من...
گریه نکن پسرکم ؛
نمیخواهم لب های خشک شدهام را با بوسیدن اشک هایت تر کنم.
گریه نکن که چشم هایت تحمل غم اشک هایت را ندارد..
گریه خلا های روحت را با ضعف میپوشاند..
گریه مرهمی برای زخم زانوهایت نیست عزیزکم..گریه به تو کمکی نمیکند..
- صفحه ی هفدهم از دفتر خاطرات پیرمرد، 21 سپتامبر 1998.
382
Repost from 𝘊𝘦𝘭𝘦𝘴𝘵𝘪𝘢𝘭 🆕
و گاهـی تنهـا چیزی کـه مـیمانـد ،
روایتـیسـت کـه
هیـچکـس جرئـتِ پـایـانـش را نـدارد.
382
Repost from N/a
+4
فــࢪســودگــے پــس از فــقدان، چـیــزــے ڪـہ مــࢪا ایــن روزهــا، مـعــنـا مــےبــخـشــد.
عــزیـز تـࢪیــن اشــڪ مــن ، آواز قــــو را بــࢪایـم دࢪ عــمـق وجــود ســـࢪ بـده.دیــگـــࢪ قــاصـدڪ آࢪزوهــایم را بــراــے تـــو، فــوت نـمیڪـنـم.
382
Repost from Midnight Bloom
The last bell
Part 1Gothic, Mystery, Tragedy, Romance, Angst,supernatural,
382
Repost from N/a
+ چرا سفید برداشتی. مگه رنگ مورد علاقهت بنفش نبود؟ _ اون بنفش مالِ گردنت بود. _ دیشب سفیدیِ چشم هات نظرمو عوض کرد.
382
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
In another life, maybe it was you and me, maybe there we loved each other right and we were happy together.
«بعضی برگشتنها دیر اتفاق میافتن؛ وقتی هنوز دوستت دارم، اما دیگه قلبم اونقدر خستهست که جرئتِ دوباره خواستنت رو نداره.»
