uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝑴𝒚 𝑷𝒂𝒊𝒏🤍

𝑴𝒚 𝑷𝒂𝒊𝒏🤍

Відкрити в Telegram

❤️‍🩹✨ http://t.me/HidenChat_Bot?start=8787370615

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
277
Підписники
-324 години
-57 днів
-2030 днів
Архів дописів
منمممم بعد من فکر میکردم فقط منم که چنل خودمو میوت کردم، فهمیدم تنها نیستم🙂‍↔️
منمممم
بعد من فکر میکردم فقط منم که چنل خودمو میوت کردم، فهمیدم تنها نیستم🙂‍↔️

‏من ۵ دقیقه بعد اینکه تصمیم گرفتم یکم اجتماعی باشم:
‏من ۵ دقیقه بعد اینکه تصمیم گرفتم یکم اجتماعی باشم:

تو دِل کسی رو میشکنی که برات مهم نیست، اما کارماش رو سر کسی پس میدی که برات مهمه.

ری اکتاتون کو؟

کاش.

کاش می‌تونستم هر چیزی که هست رو ول کنم و غیب شم.

وقتی داری به کنار گذاشتن کسی از زندگیت فکرمیکنی هیچوقت شک نکن ، چون اگه آدم مناسبی بود هیچوقت تو رو به نقطه‌ای نمیرسوند که بخوای به کنار گذاشتنش حتی فکر کنی.

🙃💔

خلاصه ی زندگیم:

Pov:
Pov:

من کاری ندارما من بخشیدم ولی اگه خدا ببخشه من خدارو نمیبخشم

چجوری با فقط میخوام بدونم چجوری اشک کسیو درمیارید که هزار بار میاد بنویسه ایشالا سرتون بیاد ولی دلش نمیاد و هربار پاک میکنه

به هوش نیامم مهم نیست پیش خدا بودن قشنگ تره🙃

بشم کسی که دیگه چیزیو یادش نمیاد دیگه آدمای زندگیشو نمیشناسه و به زندگیم با آدمای جدید ادامه بدم نه اینایی که فقط شکستن بلدن.

دیگه چیزیو یادش نمیاد دیگه آدمای زندگیشو نمیشناسه

یکماه بعد به هوش بیام ولی با حافظه ای که دیگه چیزی توش نیست

دلم میخواد برم وسط خیابون و پرت شم جلو یه ماشین بعد کارم بکشه به کما و این مزخرفات

عیب ندارههه هرچی آدما رو زودتر بشناسی راحت میشی

این افسانه قدیمی درباره پسری بود که یه درد عجیب توی قلبش داشت. هرچی بزرگتر میشد دردش هم بیشتر میشد ولی هیچکس نمیفهمید از کجا میاد! یه شب پیرمردی بهش گفت این درد مال تو نیست؛ مال تمام حرفاییه که قورت دادی و تمام اشکاییه که نریختی! پسر ازش پرسید پس چجوری از بین میره ؟ پیرمرد گفت : «قرار نیست از بین بره باید یاد بگیری باهاش زندگی کنی.» پسر سال ها دنبال راهی بود که دردشو فراموش کنه تا اینکه یه شب فهمید دردش دشمنش نیست. همون چیزی بوده که همیشه بهش یادآوری میکرد هنوز زنده ست و هنوز میتونه احساس کنه. از اون شب به بعد هر وقت قلبش درد میگرفت به جای فرار کردن لبخند میزد چون فهمیده بود بعضی زخم ها قرار نیست محو بشن، فقط قراره تبدیل بشن به بخشی از داستان آدم.
https://t.me/MyPain_418