𝑴𝒚 𝑷𝒂𝒊𝒏🤍
الذهاب إلى القناة على Telegram
318
المشتركون
-524 ساعات
+457 أيام
+5730 أيام
أرشيف المشاركات
319
اسم نمیاورم اما دختری با چشمان قهوه ای که در آینه به من خیره شده است میل عجیببی به مردن دارد :)
319
Repost from beautiful night🖤
اگر روزی دلت گرفت، خودت را سرزنش نکن.
آدمها گاهی زیر بار خاطرههایی خم میشوند
که هیچکس از سنگینیشان خبر ندارد.
بگذار زمان، آرامآرام گردِ دلت را بتکاند.
بعضی زخمها قرار نیست فراموش شوند؛
فقط یاد میگیری با آنها آرامتر زندگی کنی.🩵🖤
:)
319
Repost from N/a
این پیام رو فور کنید، تا از چنل شما یک پست فور کنم. به دهتا چنلِ کاملا رندوم با توجه به وایب، یک آرت قدیمی تقدیم میکنم. اگر پست مشخصی برای فور شدن مد نظر دارید، ریپلای کنید.
اجباری بر جوین بودن نیست عزیزانم، اما قطعاً حضور شما باعث خرسندی بنده خواهد بود.
319
Repost from حوالیِ هستی🌿
یه خونه میتونه همون خونهی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلیای که هر روز روش مینشست همونجا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی میخورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه.
بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی میمونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون میده. زمانی که خاطرهها رو یادآوری میکنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون میخوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکسها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربهاش کرده بودیم.
عجیبه که نبودن یه نفر میتونه یه خونهی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونهای ساکت و آروم. خیلی وقتها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی میره، جای خالیش رو توی تکتک لحظهها حس میکنیم.
شاید برای همینه که بعضی خونهها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل میشن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکسهای روی دیوار، ظرف و ظروفهای توی بوفه، وسایل خاکگرفتهی اتاق و هر گوشهای از خونه دوباره زنده میشن. انگار هر کدوم از اون گوشهها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره.
و ما میمونیم و خونهای که هنوز همهچیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگیای که انگار توی تکتک دیوارهای اون خونه جا مونده.
319
Repost from N/a
او تلاش کرد دیواری را که دور خودش کشیده بود، کمی پایین بیاورد؛ تا شاید آدمها بتوانند از میان شکافهایش عبور کنند و به او نزدیک شوند. اما نمیدانم چگونه، همهچیز برعکس شد. دیوار، بهجای آنکه کوتاهتر شود، بلندتر و بلندتر شد؛ آنقدر بلند که دیگر هیچکس نمیتوانست از آن عبور کند. و او، پشت همان دیوار، ساکت ماند.
گوشهای از فکرِ میرا
319
Repost from اوقات شرقی
#چالش 👀
این پیامو فور کنید ، طبق وایب چنلتون یه جمله و عکس تقدیمتون کنم✨
جوین باشی قشنگتره🤍👀319
خداجونم شکرت... :)
وسط درد و اشکام گفتم شکرت که فکر نکنی فقط وقتی حالم خوبه یادمه خدامی🙃
میدونم همه جوره هستی و هوامو داری، شکرت خداجونم، شکرت...
