𝙂𝙚𝙩𝙩𝙞𝙣𝙜 𝙙𝙚𝙢𝙚𝙣𝙩𝙞𝙖.
Відкрити в Telegram
514
Підписники
+424 години
+177 днів
+4630 днів
Архів дописів
آدما اول تورو به فروپاشی و دیوانگی میرسونن. بعد که تو صبرت لبریز شد و به نقطهی جوش رسیدی، تورو به خاطر رفتارهایِ تند و صدای بلندت مؤاخذه میکنن. و کاملاً رفتارها و گفتارهایِ خودشون رو که باعث این آشفتگی شده، نادیده میگیرن. آره عزیزم. آدما تا این حد میتونن نامهربون باشن.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
قبول دارم خدا من رو سرسخت آفرید، اما یک آدم دیگه چقدر میتونه سرسخت باشه؟ حتی فولاد هم توی یک فشار مضاعفی کج میشه؛ من که آدمیزادم.
اگه یه روزی تصمیم گرفتی آدمی که دوسش داری رو بزاری کنار چون فهمیدی آیندهای باهاش نداری اینو گوش کن.
تو برام «نه بابا هیچوقت اینکارو نمیکنه» بودی.
تو هیچوقت قرار نیست بفهمی چقدر منو جلو اونایی که ازت تعریف کرده بودم، شرمنده کردی.
باور کن که خود رفتن واسه هیچکس سخت نیست؛ عشق و علاقه و احساساتی که آدما به اون جایی که باید ترکش کنن دارن، کار رو در اصل سخت میکنه.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
شاید باورش سخت باشه اما آدمها گاهی حتی از خستگی هم خسته میشن. از خستهشدن از خستگیِ خستگی هم خسته میشن. حتی از تمام خستگیهای پیدرپی بعدش هم خسته میشن. واقعا کلافهکنندهست. کاش زندگی اینقدر پیچیده نبود.
Repost from دِژاوو
زندگی بزرگسالی جدی خیلی سخته. یعنی اینجوریه که تو هم باید همزمان درس بخونی، کار کنی و پول در بیاری، موفق باشی، خوشگل و آراسته باشی، حواست به وزن و پوست و مو و ناخونات باشه و در آخر هم توی دنیا با این همه رنج، اجازه ندی رنجها عقبت بندازن و بتونن کاری کنن بری زیر پتو قایم شی. اگه یکی از اینا از دستت در بره، احساس ناکافی بودن از مابقی زندگی هم میندازتت.
ولی یه روزی که احتمالا دیگه دیر شده ، شاید بفهمی که هیچکی به اندازه من بلد نبود باهات مدارا کنه.
بهم پیام داده بود. بدون سلام و احوال پرسی گفته بود توم گاهی اوقات انگشت کوچیکه پات درد میگیره؟ با لبخندی که روی لبام نشسته بود نوشتم یعنی الان جدی به خاطر این سوال پیام دادی؟ گفت "خب دنبال دلیل بودم پیام بدم باهات حرف بزنم دلتنگت بودم،همیشه که سرِ صحبت رو با جدیت نمیشه باز کرد."
دیدی عزیزم؟ کسی که مایل باشه باهات حرف بزنه، همیشه دنبال وقت یا موضوع مناسب نیست. یهو میاد با سادهترین حرفها سر صحبت رو باز میکنه.
