سیمرغ
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
237
Підписники
Немає даних24 години
-87 днів
-2530 днів
Архів дописів
237
Repost from فرزین فلسفی
میگویند رنج باعث آگاهی بدن و بیداری روح و اعتلای فلان و استیلای بهمان میشود. نه آغاجان، از این خبرها نیست. رنج اگر اگاهی و بیداری میآورد، ما افغانستانیها، که تاریخمان پر از رنج و ستم است، حالا حداقل یک کمی آدم شده بودیم. رنج نهتنها اعتلا و استیلا نمیبخشد که آدم را خوار و ذلیل و توسریخور هم میکند.
237
مدتهاست دیگر دستهایم اینطور قلمی نمیشوند. امروز که به دستهایم نگاه کردم و دیدم اینطور شدهاند، خاطرهی روزهایی در ذهنم زنده شد که همیشه همینقدر و بشتر قلمی بودند و من از این حالتشان خوشم میآمد. باور داشتم در خطهای دستهایم داستانی نوشته شده و به همین خاطر دلم نمیآمد آنها را بشویم.
امروز هم قصد داشتم دستهایم را نشویم، اما انگار دیگر آن حال و هوا را ندارم چون فراموش کردم و قلمیهای دستهایم پاک شدن.
237
من لاله را خیلی دوست دارم؛ برای همین ازش دو بوکمارک جور کردم، یکی برای خودم و دیگری برای دوستِ کتابخوانم که چند سال میشود لاله ندیده.
237
+3
قبلاً فکر میکردم. این کتاب رومان است؛ اما رومان نیست. دراین کتاب، محمد حسین محمدی بهشرح حال بیستوشش زن داستان نویس افغانی در دورههای مختلف میپردازد. کتاب باعنوان شهرزادان افغانستان شروع میشود.
از آنجایی که پایبند خواندن کتابهای غیر داستانی نیستم نگرانم خیلی طول بکشد. اما طرح و جلد پشت کتاب خیلی خوشم آمده.😊🫠
237
به آفتاب که از قله بر نمیآید
سفر چقدر؟ چرا از سفر نمیآید
برای باغ که اکنون به دست بیگانه است
برای باغ که چیزی شبیه ویرانه است
برای باغ که آبی نخورده بعد از تو
هنوز کینهی آنان نمرده بعد از تو
قسم به باغ به باغی که سرد و بی نور است
قسم به شب که به جای هزارتا گور است
که ایستاده شدن هیچ کار ساده نبود
کسی مقابلشان جز تو ایستاده نبود
درآمدند و دریدند و زیر و رو کردند
هر آنچه را که بگویم تو هم بگو کردند
من از ولایت اندوه قصه میگویم
شبیه لاله در این دشتلاله میرویم
کدام آینه را بعد از این تو میبینی
به هرچه آینه بینی دوباره غمگینی
به دلخوشی کدامین طلوع برخیزی
بهار میرسد اما هنوز پاییزی
سلام من به شما باد ای شهید! شهید
خدا تورا چقدر خوب آفرید شهید!
ندیده ام که دلش خوش بدون اندوهی
نشسته است به زیر درخت بید شهید
همیشه رنج، همیشه سفر، همیشه جنگ
ندید، آه که یک روز خوش ندید شهید
عزیز و خالد و بهرام هم شهید شدند
دو روز بعد دگر میشود مجید شهید
شکستهایم؛ شما را به مادران سوگند
به خانهی ما دیگر نیاورید شهید
مرا به کوه، به دریا، به رودخانه ببخش
مرا ببخش، همینگونه بیبهانه ببخش!
مرا ببخش که امیدواریات کشتم
که غیر باد هوا نیست داخل مشتم
خدای من! غم این باغ پرپرم نکند
بالاخره غم گل خاک برسرم نکند
گلی که چیده شد آخر به دست جلادی
مرا نه ناله به جا ماند از او نه فریادی
هنوز پرچم ما روی بام آزادی....
بلند میشوم از جا به نام آزادی
بلند میشوم از جا که زندگی این است
" که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است"
سفر به کوه، به جنگل دوباره باید کرد
غمی که آمده را زود چاره باید کرد
منادیان غم سردار کوه را گفتند
غم خراسانِ بی شکوه را گفتند
بیا به کوه که داغ برادران اینجاست
شکوه و همهمه و نام جاودان اینجاست
تمام شهر برای من و تو زندان است
بیا به کوه که تنها پناه مردان است
امیر شهر نه غمگین نه شاد را ماند
امیر شهر که "ابن زیاد" را ماند
تو را بالاخره روزی اسیر خواهد کرد
تو " مسلمی" و تورا سر به زیر خواهد کرد
تو نیز مثل من از درد و داغ میسوزی
بیا به کوه که آزادگی بیاموزی
#بهرامهیمه
237
یک زمان بود شاید در جوانی، فکر میکردم با نویشتن چیزهای زیادی را در دنیا تغییر خواهم داد. اثر خواهم گذاشت و صدایم به صداهای دیگری خواهد پیوست که فرهنگ جهانی و فرهنگ ما را تشکل میدهد. همصدا بودم با آنها. حالا چرا مینویسم چون دیگر هیچ کاری بلد نیستم، چون تنها با نوشتن است که نجات پیدا میکنم، تنها با نوشتن است که زندگیام معنی پیدا میکند، از لحظه که نتوانم بنویسم همه چیز منقطع میشود، همه چیز دچار آشفتهگی میشود. شاید نویسنده به دنیا امدم یا اگر به دنیا نیامدم با نوشتن خو گرفتم. تحصیلاتم در رشته حقوق بوده اما علاقه به این مسایل نداشتم. دلم میخواست داستان بگویم، داستان بگویم.
#غزالهعلیزاده
237
همره موج میشوم , راهی اوج میشوم
فوج به فوج میشوم "باز مقابلم تویی"
سایه ماه میشوم , در ته چاه میشوم
راهی راه میشوم "باز مقابلم تویی"
توی رواق میشوم , کنج اتاق میشوم
بسته به طاق میشوم "باز مقابلم تویی"
اینهمه مردمیشوم , مخزن درد میشوم
ساکت و سرد میشوم "باز مقابلم تویی"
از همه دور میشوم ,نقطه کور میشوم
زنده به گور میشوم "باز مقابلم تویی"
همدم خوار میشوم ,بی کس و یار میشوم
بر سر دار میشوم "باز مقابلم تویی"
#مولانا
237
+1
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
-مولانا
237
تقریباً سه سال است که ادبیات داستانی فارسی میخوانم و مدتی است که از نویسندگان زن این حوزه میخوانم. حوریه چند روز پیش گفته بود: «اگر بعد از این یک رمان فارسی و یک کتاب خارج از این حوزه بخوانی، شبیه این است که بعد از چندین سال خشکسالی و بدبختی، بلاخره باران میآید! ادبیات فارسی همینقدر تلخ است.» چه راست میگفت؛ واقعاً تلخ است. تا جای من با این تلخیها عادت کردهام، اما قصد ندارم ادعا کنم که خیلی خوب این حوزه را میشناسم. من فقط دردهایش را خوب میشناسم؛ حالا بهتر میدانم نمیتوانیم از تلخیهایمان بگریزیم. متوجه شدم به جز تلخیها، جاخالیهای زیادی برای پرکردن داریم. با خانه ادریسیها یاد تلخیها حوزه فارسی میافتم و بیاد میآورم چقدر جا خالیهای دیگری داریم.
خوب، به هر حال؛ این روزها «خانه ادریسیها» را میخوانم. تلخ است و به فلم «گنهکاران» و «قطار رویاها» فکر میکنم که دو روز قبل دیده بودم. «خانه ادریسیها» اوایل آشفتهام میکرد، چون نمیتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم و وادارم کرد ابتدا درباره خود نویسنده بخوانم.
مانند اثرش، رد پای نویسنده در کتابش آشفتگیهای عجیبی دارد. برایم جالب بود که او با وجود زیبایی، ادب و شخصیت فاخر، دو ازدواج ناموفق، دو خودکشی ناموفق و یک خودکشی موفق داشته است. این باعث شد بیشتر مشتاق شوم تا «خانه ادریسیها» را بخوانم و ذهنیت او را از این فضا بشناسم.
خیلی چیزها برایم جالب است؛ همین شخصیتها، زنها، شهری که نه کاملاً شبیه ایران است و نه کاملاً شبیه عشقآباد ترکمنستان. شاید این همان شهر بیعشقی است که خود نویسنده در آن دنبال عشق میگشته. انقلاب هم نه به انقلاب ۱۳۵۷ شبیه است و نه به دیگری؛ حالا که فکر میکنم، نویسنده نوعی فرار از زمان و مکان کرده تا وارد سیاست و تاریخ نشود. «خانه ادریسیها» آشفتگی عجیبی دارد ولی آشناست. اوایل کتاب مرا یاد «ساعت شوم» میانداخت، با آشفتگی شخصیتها و باران مداوم، و یاد «تانگو شیطان»؛ هنوز در جلد اول هستم. توصیفهای بلندبالا و حضور ناگهانی برخی شخصیتها کمی خستهکننده است، اما میخواهم چهار نسل خانه ادریسیها را بشناسم.
خوب، من هنوز در جلد اول هستم.
شاید در پایان نظر دیگری نسبت به کتاب پیدا کنم.
237
باران؛ صدای احمد ظاهر رقص انگشتان احمد مصدق است؛ وقتی شیشههای پنجره را غبار غم گرفته است. باران؛ شعر «کاشان» سپهری است، که از تپش پنجرهها خبر دارد. باران؛ منمکه در ترافیک تنهایی گریه میکنم.
#رازقپور
