سیمرغ
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
275
Подписчики
Нет данных24 часа
+137 дней
+4330 день
Архив постов
275
+3
قبلاً فکر میکردم. این کتاب رومان است؛ اما رومان نیست. دراین کتاب، محمد حسین محمدی بهشرح حال بیستوشش زن داستان نویس افغانی در دورههای مختلف میپردازد. کتاب باعنوان شهرزادان افغانستان شروع میشود.
از آنجایی که پایبند خواندن کتابهای غیر داستانی نیستم نگرانم خیلی طول بکشد. اما طرح و جلد پشت کتاب خیلی خوشم آمده.😊🫠
275
به آفتاب که از قله بر نمیآید
سفر چقدر؟ چرا از سفر نمیآید
برای باغ که اکنون به دست بیگانه است
برای باغ که چیزی شبیه ویرانه است
برای باغ که آبی نخورده بعد از تو
هنوز کینهی آنان نمرده بعد از تو
قسم به باغ به باغی که سرد و بی نور است
قسم به شب که به جای هزارتا گور است
که ایستاده شدن هیچ کار ساده نبود
کسی مقابلشان جز تو ایستاده نبود
درآمدند و دریدند و زیر و رو کردند
هر آنچه را که بگویم تو هم بگو کردند
من از ولایت اندوه قصه میگویم
شبیه لاله در این دشتلاله میرویم
کدام آینه را بعد از این تو میبینی
به هرچه آینه بینی دوباره غمگینی
به دلخوشی کدامین طلوع برخیزی
بهار میرسد اما هنوز پاییزی
سلام من به شما باد ای شهید! شهید
خدا تورا چقدر خوب آفرید شهید!
ندیده ام که دلش خوش بدون اندوهی
نشسته است به زیر درخت بید شهید
همیشه رنج، همیشه سفر، همیشه جنگ
ندید، آه که یک روز خوش ندید شهید
عزیز و خالد و بهرام هم شهید شدند
دو روز بعد دگر میشود مجید شهید
شکستهایم؛ شما را به مادران سوگند
به خانهی ما دیگر نیاورید شهید
مرا به کوه، به دریا، به رودخانه ببخش
مرا ببخش، همینگونه بیبهانه ببخش!
مرا ببخش که امیدواریات کشتم
که غیر باد هوا نیست داخل مشتم
خدای من! غم این باغ پرپرم نکند
بالاخره غم گل خاک برسرم نکند
گلی که چیده شد آخر به دست جلادی
مرا نه ناله به جا ماند از او نه فریادی
هنوز پرچم ما روی بام آزادی....
بلند میشوم از جا به نام آزادی
بلند میشوم از جا که زندگی این است
" که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است"
سفر به کوه، به جنگل دوباره باید کرد
غمی که آمده را زود چاره باید کرد
منادیان غم سردار کوه را گفتند
غم خراسانِ بی شکوه را گفتند
بیا به کوه که داغ برادران اینجاست
شکوه و همهمه و نام جاودان اینجاست
تمام شهر برای من و تو زندان است
بیا به کوه که تنها پناه مردان است
امیر شهر نه غمگین نه شاد را ماند
امیر شهر که "ابن زیاد" را ماند
تو را بالاخره روزی اسیر خواهد کرد
تو " مسلمی" و تورا سر به زیر خواهد کرد
تو نیز مثل من از درد و داغ میسوزی
بیا به کوه که آزادگی بیاموزی
#بهرامهیمه
275
یک زمان بود شاید در جوانی، فکر میکردم با نویشتن چیزهای زیادی را در دنیا تغییر خواهم داد. اثر خواهم گذاشت و صدایم به صداهای دیگری خواهد پیوست که فرهنگ جهانی و فرهنگ ما را تشکل میدهد. همصدا بودم با آنها. حالا چرا مینویسم چون دیگر هیچ کاری بلد نیستم، چون تنها با نوشتن است که نجات پیدا میکنم، تنها با نوشتن است که زندگیام معنی پیدا میکند، از لحظه که نتوانم بنویسم همه چیز منقطع میشود، همه چیز دچار آشفتهگی میشود. شاید نویسنده به دنیا امدم یا اگر به دنیا نیامدم با نوشتن خو گرفتم. تحصیلاتم در رشته حقوق بوده اما علاقه به این مسایل نداشتم. دلم میخواست داستان بگویم، داستان بگویم.
#غزالهعلیزاده
275
همره موج میشوم , راهی اوج میشوم
فوج به فوج میشوم "باز مقابلم تویی"
سایه ماه میشوم , در ته چاه میشوم
راهی راه میشوم "باز مقابلم تویی"
توی رواق میشوم , کنج اتاق میشوم
بسته به طاق میشوم "باز مقابلم تویی"
اینهمه مردمیشوم , مخزن درد میشوم
ساکت و سرد میشوم "باز مقابلم تویی"
از همه دور میشوم ,نقطه کور میشوم
زنده به گور میشوم "باز مقابلم تویی"
همدم خوار میشوم ,بی کس و یار میشوم
بر سر دار میشوم "باز مقابلم تویی"
#مولانا
275
+1
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
-مولانا
275
تقریباً سه سال است که ادبیات داستانی فارسی میخوانم و مدتی است که از نویسندگان زن این حوزه میخوانم. حوریه چند روز پیش گفته بود: «اگر بعد از این یک رمان فارسی و یک کتاب خارج از این حوزه بخوانی، شبیه این است که بعد از چندین سال خشکسالی و بدبختی، بلاخره باران میآید! ادبیات فارسی همینقدر تلخ است.» چه راست میگفت؛ واقعاً تلخ است. تا جای من با این تلخیها عادت کردهام، اما قصد ندارم ادعا کنم که خیلی خوب این حوزه را میشناسم. من فقط دردهایش را خوب میشناسم؛ حالا بهتر میدانم نمیتوانیم از تلخیهایمان بگریزیم. متوجه شدم به جز تلخیها، جاخالیهای زیادی برای پرکردن داریم. با خانه ادریسیها یاد تلخیها حوزه فارسی میافتم و بیاد میآورم چقدر جا خالیهای دیگری داریم.
خوب، به هر حال؛ این روزها «خانه ادریسیها» را میخوانم. تلخ است و به فلم «گنهکاران» و «قطار رویاها» فکر میکنم که دو روز قبل دیده بودم. «خانه ادریسیها» اوایل آشفتهام میکرد، چون نمیتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم و وادارم کرد ابتدا درباره خود نویسنده بخوانم.
مانند اثرش، رد پای نویسنده در کتابش آشفتگیهای عجیبی دارد. برایم جالب بود که او با وجود زیبایی، ادب و شخصیت فاخر، دو ازدواج ناموفق، دو خودکشی ناموفق و یک خودکشی موفق داشته است. این باعث شد بیشتر مشتاق شوم تا «خانه ادریسیها» را بخوانم و ذهنیت او را از این فضا بشناسم.
خیلی چیزها برایم جالب است؛ همین شخصیتها، زنها، شهری که نه کاملاً شبیه ایران است و نه کاملاً شبیه عشقآباد ترکمنستان. شاید این همان شهر بیعشقی است که خود نویسنده در آن دنبال عشق میگشته. انقلاب هم نه به انقلاب ۱۳۵۷ شبیه است و نه به دیگری؛ حالا که فکر میکنم، نویسنده نوعی فرار از زمان و مکان کرده تا وارد سیاست و تاریخ نشود. «خانه ادریسیها» آشفتگی عجیبی دارد ولی آشناست. اوایل کتاب مرا یاد «ساعت شوم» میانداخت، با آشفتگی شخصیتها و باران مداوم، و یاد «تانگو شیطان»؛ هنوز در جلد اول هستم. توصیفهای بلندبالا و حضور ناگهانی برخی شخصیتها کمی خستهکننده است، اما میخواهم چهار نسل خانه ادریسیها را بشناسم.
خوب، من هنوز در جلد اول هستم.
شاید در پایان نظر دیگری نسبت به کتاب پیدا کنم.
275
باران؛ صدای احمد ظاهر رقص انگشتان احمد مصدق است؛ وقتی شیشههای پنجره را غبار غم گرفته است. باران؛ شعر «کاشان» سپهری است، که از تپش پنجرهها خبر دارد. باران؛ منمکه در ترافیک تنهایی گریه میکنم.
#رازقپور
275
من و این بیتش خیلی به هم میآیم.
سرم بازار مسگرهای بلخ است ای اجل رحمی!
فراوان خسته از پیکار این تسلیم وعصیانم
275
چو شمع بزم شاهان ستمسرمایه گریانم
به رنگ گیسوی معشوقگان عمری پریشانم
نپرس از علت باران شدنهایم که مدتهاست
دلیل اینهمه یکریزباری را نمیدانم
سرم بازار مسگرهای بلخ است ای اجل رحمی!
فراوان خسته از پیکار این تسلیم و عصیانم
به تاوان کدامین جرم خود اینگونه سر در جیب
به سجن گریه مسجون همچو پور سعد سلمانم
به چشمان تو ای یار نمیدانم کدامین مرد
جهان در کار آغاز است و من دلخوش به پایانم
تو دل با دیگری میبندی و از غصه میسوزد
دل دور از تو تا دنیاست دنیا درب و داغانم
مرا تردامنی چون کهنهشیخانِ ریایی نیست
که یکریز سرشک بیتویی تر کرده دامانم
نگاهم کن نگاهم کن نگاهم کن نگاهم کن
«تلاش مطلب نایاب» بیدل را نمیمانم؟
منم چابکسوار خاک دامنگیر نومیدی
که سوی گور میتازم که سمت مرگ میرانم
دل از من بردی اما دل نمیبندی و میخندی
به تلخ گریهٔ بیاختیار روح ویرانم
حیای لعنتی نگذاشت بنویسم که دل میخواست
تو را در آتشینِ خواب ناب خود بخوابانم
به آغوش شفابخش تو تا هستم امیدی نیست
مگر شش قرن بعد از مرگ بشتابی به درمانم
چه با من کرد خاطرخواهیات ای دیر از من دور
که چون آهوی دشت وحشت از الفت گریزانم
سراسر نفرتم از ساز و کار موهن هستی
که آتش ریخت بر روحم که آفت ریخت بر جانم
ملالی نیست البته اگر هم هست حالی نیست
که بنویسم چها رفته است بر روح پریشانم
تو صوم و ذکر میگیری و میخوانی رهایم کن
که من دور از تو مدتهاست مغضوب خدایانم
رهایم کن برو حالت خوش و فالت خوشاخوشتر
من از کفرفتهام از رفتن و مفتن مترسانم
به رنگ گیسوی محبوبگان پخش پریشانی
شبیه دولت خودکامگانم رو به پایانم
چه خواهد شد سرانجام جنون جان من بی تو
نمیدانم نمیدانم نمیدانم نمیدانم
#علی_اکبر_یاغی_تبار
275
+2
شب از ديار شبيخونيان گذر مي کرد
کنار ايوان فانوس کوچکي مي سوخت
و درهجوم هجا هاي تازيانهء باد
زني به گريه سخن مي گفت
از آن پرنده يي بازگشت جنگل رگبار
پرنده يي که از آن اوج اوج جوهر شب
صداي رويش زرد گياه فاجعه را
شنفت و گفت به دريا، به کوه و جنگل و دشت
پرنده يي که از آن اوج، اوج جوهر شب
سوار هودج باران، سوار بارهء باد
به پاسداري خواب جوانه ها ميرفت…
استاد واصف باختر
275
یکی از دلایلی که نمیشود با Pdf لذت برد. گرچند این کار را با کتابهای که امانت میگیرم نمیکنم. اما نمیدانم این کتاب چرا اینطور شد.😊
