uk
Feedback
بابونه

بابونه

Відкрити в Telegram

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
255
Підписники
-224 години
-37 днів
+1330 день
Архів дописів
چه نیکو سخنی..🌿
چه نیکو سخنی..🌿

از شب عبور می‌کنم؛ با کلمات، با فکرکردن و اینکه چقدر این روزها ،زنده گی را زنده گی نمی کنیم.

یکی از همین روزها ما یا دیوانه‌ خواهیم شد یا دنیا را فتح‌ خواهیم کرد -صباح‌الدین علی

هرچند مهربان‌تر از دیگرانم، کسی دوستم ندارد؛ شبیه جمعه‌ام، که برای هیچکس مهم نیست، دیروز کجا بود؟ روزهای قبل کجا بود؟
معین دهاز

تنها. مثل گُل کوچکی که زیر یک صخره‌ی دور، تنها دوستش باد بود.
تنها. مثل گُل کوچکی که زیر یک صخره‌ی دور، تنها دوستش باد بود.

Repost from [.Aviothic.]
میان خلق ندیدی که چون دویدمت از پی زهی خجالت مردم، چرا به سر ندویدم؟
میان خلق ندیدی که چون دویدمت از پی زهی خجالت مردم، چرا به سر ندویدم؟

حسی که گفتم شاید با کمی قدم زدن بگذرد مرا وسط خیابان به گریه انداخت.
ناظم حکمت

هر چیزِ زیبا مرا به یاد تو می‌اندازد، تقصیر چه کسی است؟

من اگر دیکتاتور و سیاست مدار بودم مکتب ‌های بیشتری می‌ساختم. من اگر دستم به ساختن دیوار بلند میشد قطعاً دیوار مکتبی می ساختم .

دیروز با راضیه میخواستیم از شهر کهنه به مقصد شهر جدید برویم و وقتی منتظر موتر بودیم با ایستادن موتر شخصی ، بیشتر از آن انتظار را جایز ندانسته و سوار موتر شدیم. راننده که معلوم بود یک مرد پشتون است با خانم و دو فرزند اش به مقصد پلخمری در حرکت بودند و جالب بود در چنین شرایطی یک خانم پشتون با همسرش آن هم‌در سیت پیشروی موتر نشسته باشد.این تصویر برای من به مثابه‌ی نور شمعی در شب های تاریک نمایان شد و احساس کردم جامعه‌ی که در آن زنده گی میکنیم و هر لحظه ممکن است قانون‌جدیدی برای ممنوعیت زنان تثبت شود ، بعضی مردان با این وجود قضیه‌ را برعکس تعبیر می‌کنند و این خیلی امیدوار کننده و برای آن لحظه ی من خوشحال کننده بود. شوهر آن خانم ؛ از هر دری صحبت کرد و در لا به لای حرف هایش پی بردم با وجود که سواد دانشگاهی نداشت و مکتب را به اختتام نرسانیده بود اما با فکر باز و روشن اش طرفدارتحصیل زنان بود و جالب‌تر اینکه گفت؛ یکی از دوستان تاجک اش را که با شعر و ادبیات علاقه داشته همیشه وادار به سرودن شاعر بیدل و مولانا می‌کند و زبان فارسی را زبان اصیل و زیبا میدانست. از اتفاقات خوب و خوشحال کننده دیروز همین گفتگوی ساده و آن نمای معمولی بود که روزم را ساخت و در دل بار ها آرزو کردم کاش ازین جمع آدم‌ها بیشتر و بیشتر داشتیم .. پ ن؛حرف‌های من با تصویر نشر شده ازفرمانده مسعود ربط چندانی نداشت اما بی ربط هم نبود و حالا ربطش به درک شما مربوط .🙂 #روزانه نویسی

او فقط به من نگاه کرد. آن نگاه همه چیز را برای گفتن به من گفت.

اما همه‌یِ ما ترانه‌هایی را در گوشه‌ای مخفی نگاه داشته‌ایم برایِ روز‌ها و شب‌هایی که قلبمان ترک می‌خورد، برایِ گریستن. #بغلان
اما همه‌یِ ما ترانه‌هایی را در گوشه‌ای مخفی نگاه داشته‌ایم برایِ روز‌ها و شب‌هایی که قلبمان ترک می‌خورد، برایِ گریستن. #بغلان

حافظ از جورِ تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که دربند توام آزادم.

می‌‌توانستم درخت باشم؛ و پرنده‌های بسیار بر شاخه‌هایم لانه بسازند، یا پرنده باشم؛ و از دست‌ِ آدم‌های بسیار دانه بگیرم. اما کس
می‌‌توانستم درخت باشم؛ و پرنده‌های بسیار بر شاخه‌هایم لانه بسازند، یا پرنده باشم؛ و از دست‌ِ آدم‌های بسیار دانه بگیرم. اما کسی بودم؛ که دلش می‌خواست تنها در چشم «تو» زیبا باشد.

Repost from دُژَم
یک شعر وقتی نشر و عمومی می‌شود، بعد از نشر شعر، شاعرش تنها کسی نیست که بتواند روی آن شعر ادعای مالکیت کند. یعنی منظورم این است که وقتی یک شعر نشر و عمومی می‌شود، آن شعر از آنِ جامعه می‌شود و به جمعِ دارایی‌های فرهنگی اضافه می‌شود. البته، منظورم شعرهایی است که واقعن شعرند و حس‌وحال شاعرانه دارند و ارزش این را دارند که دارایی فرهنگی محسوب شوند. پس وقتی که شعر از آنِ جامعه شد، آدم‌های آن جامعه می‌توانند که آن شعر را بخوانند، نقد کنند، تعبیر کنند، برایش فلسفه ببافند، حتا می‌توانند با آن شعر شوخی کنند؛ البته، در صورتی که تمام این نقدها و شوخی‌ها و تعبیرها سالم باشند و هدف تخریب نداشته باشند. وقتی شعری مورد نقد و تعبیر و توصیف و شوخی قرار می‌گیرد، یعنی آن شعر هنوز زنده است، جان‌دار است و نفس می‌کشد. اگر شعرهای بیدل، مولانا، حافظ، سعدی و خیام، دست‌مایهٔ شوخی، طنز، نقیضه، بازآفرینی یا تعبیر و توصیف قرار گرفته‌اند، بیشتر به این دلیل است که شعرهای این گرامی‌ها هنوز در بطن جامعه و جهان زنده‌اند و نفس می‌کشند. من هنوز بلد نیستم که با شعرها شوخی کنم و یا روی شعری، حرف و چیزی طنزی بنویسم. اما برای یک بیت شعر بیدل، چند کلمه شوخی می‌کنم.
درین ویرانه تا کی خواهی احرام هوس بستن جهان جایی ندارد گر توانی در دلی جا کن
گویا احرامِ هوس بستن یعنی همان وقتی که جیب بیدل از نیت او پاک‌تر بود و احتمالن از صاحب‌خانهٔ دل هم اخطار گرفته بود. . . #یادداشت_روزانه

راه گریزی نیست زمین از آنچه گمان کرده‌ام، تنگ‌تر است... _عدنان الصائغ

. هرچه می‌کُشند، یک نفر ادامه دارد و... یک پرنده که بدون پر ادامه دارد و... مادران انتظار و مادران داغدار گریه‌های ما که پشت در ادامه دارد و... شب همیشه صبح می‌شود، ولی چه فایده؟! تا همیشه ابتذال شر ادامه دارد و... روزنامه‌ای نوشت: نسلتان شکست خورد! خشم ما در آخر خبر ادامه دارد و... عاشقانه نیست این غزل که نوحه‌خوانی است نوحه‌ای که عاشقانه‌تر ادامه دارد و... خسته‌ایم و هرچه می‌رویم‌تر نمی‌رسیم! خسته‌ایم و شوق این سفر ادامه دارد و... ریشه کرده‌ایم و «ما دوباره سبز می‌شویم» گرچه نارفیقی تبر ادامه دارد و... هرچه که شب است، رفتنی‌ست! می‌نویسم و این ترانه تا خود سحر ادامه دارد و... می‌کشندمان و یک‌به‌یک تمام می‌شویم می‌کشندمان ولی هنر ادامه دارد و... مهدی موسوی

آیا فکرهای پی‌هم و مشوشِ شما هم با وضاحت و کیفیتِ دقیق و فول اِچ دی در خیالتان پخش می‌شود یا فقط من به این عارضه مبتلا هستم؟

Repost from [.Aviothic.]
می‌دانستم زهر است و چشیدم. _شمس•

باز شب اُفتاد و ما را دل همان جا شد که بود... #امیرخسرو_دهلوی