ru
Feedback
بابونه

بابونه

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
240
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-1330 дней
Архив постов
Repost from سپیدار
آدمیزاد است دیگر... حتی به جنگ زندگی می‌رود، و سینه‌ی سرنوشت را هم می‌شکافد. اما امان از آنجا که ذوقش کور شود..

ممکن نیست سخاوتمندتر از یک زن باشی ؛ اگر به او امنیت دادی برایِ تو وطن خواهد شد ... _نزار قبانی

با من آنگونه تا کردند که دلم نمی‌آمد با کسی رفتار کنم. #وحید_عیسوی

هرکسی‌ ویرانهٔ خود را عمارت می‌کند ما به تعمیر دل بی پا و سر ویران شدیم #بیدل_دهلوی

خالی‌ام از خود و پر از یادش..‌. #بیدل_دهلوی

تا دردِ دل را با شکایت فرق بسیار است بین من و پیلنده‌هایت فرق بسیار است آنها ببین در سر هوایت را فقط دارند من هر کجا دارم هوایت... فرق بسیار است آنها بجایت عشق و شادی می‌کنند اما من اشک می‌ریزم بجایت، فرق بسیار است مردن به راهت کارِ آسان است و تکراری من زنده می‌مانم برایت! فرق بسیار است هرقدر می‌خواهی سمج شو، زندگی من! بین من و صادق هدایت فرق بسیار است. دلو ۱۴۰۳/ مجید خاک‌سار

Repost from [.Aviothic.]
یک غزل مانده به دیدار نهایی لیلا یک غزل تا به تباهی و جدایی لیلا پنج بیتی که به قول تو شباهت دارد گره افتاده به احساس گدایی لیلا چار بیتی که چنان چار کنار گور است تو شده در نفسم تا تو برایی لیلا دو سه بیتی نگران مانده که ترکم بکنی به وداعی که دگر باز نیایی لیلا بعد ازاین جوره دو بیتی که به پایان برسد هر قدر نعره زنم هیج نپایی لیلا مصرعی مانده که در مرگ خودم جیغ زنم مصرعی نیست دگر آی کجایی لیلا؟ _شایان فریور.

باید خودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداری اش بدهم که فکر نکند بگویم که می گذرد که غصه نخورد باید خودم را ببرم بخوابد من خسته است علیرضا روشن

وقتي مي‌گويند نيست كاغذ را گفته باشند يا برق را فرق ندارد من ياد تو مي افتم... علیرضا روشن

نبودن تو فقط نبودن تو نیست نبودن خیلی چیزهاست کلاه روی سرمان نمی ایستد شعر نمی چسبد پول در جیبمان دوام نمی آورد نمک از نان رفته خنکی از آب ما بی تو فقیر شده‌ایم! رسول یونان

چه شغل عجیبی! شروع هفته تو را می بینم باقی هفته به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم شمس لنگرودی

اسم شب: [من از تو صبر ندارم که بی‌تو بنشینم.]

شدیم "سرو" و به ما بی‌ثمر لقب دادند سرت بلند! بیا این هم از سرافرازی مگر نگفتم ای دل به زندگی خو کن! کبوترا! تو چرا با قفس نمی‌سازی چه جای سعی، که فواره چون به اوج رسید به گریه گفت: امان از بلند پروازی #فاضل_نظری

‏ای شادی ای آزادی ‏روزی که تو باز آیی ‏با این دل غم پرورد ‏من با تو چه خواهم کرد؟!

این آتش چرا خاکستر نمی‌شود؟ به من بگو انسان چرا دوست می‌دارد؟

راه گریزی نیست زمین از آنچه گمان کرده‌ام، تنگ‌تر است... _عدنان الصائغ

او عمیق احساس می‌کرد. هم قدرتش بود، هم ضعفش.

Repost from سپیدار
آنقدر در برابر نشدن های مکرر، خواسته های قلبش را تغییر داده بود که دیگر نمی دانست روحش واقعا در کجا آرا م می گیرد...

مولانا: کجایی تو؟ کجایی تو؟ کجایی؟

بیدل: کجایی ای جنون ویرانه‌ات کو؟ ‎