Doug Rattmann
Відкрити в Telegram
318
Підписники
+324 години
+87 днів
+1030 днів
Архів дописів
اینکه یک موج عظیمی از دختران سلیقهشون متین فتاحیه یعنی هنوز برای تو هم امید هست. نیمه پر لیوان رو ببین.
یه موردش «نباید داگ رتمن در چنلش به مقدسات من بیادبی کند». این از همشون خندهدارتره.
#موقت
دنیا به «نباید»های ما اهمیتی نمیده.
کودک با خودش فکر میکنه که «نباید» یک بچه به مادرش آسیبی بزنه، و بزرگسال بهش میخنده که اوه کجاشو دیدی. اما رفتار خود بزرگسال خندهدار از رفتار کودکه، صرفا به چشم نمیاد. با خودش میگه این درست نیست کسی رو دوست داشته باشم و دوستم نداشته باشه، درست نیست آدم خوبی باشم و بهم بدی بشه، درست نیست چیزی رو با تمام وجود بخوام و تلاش کنم و بهش نرسم، درست نیست راه صحیح رو انتخاب کنم و نتیجه بدی برام داشته باشه.
انگار هیچی تغییر نکرده، جز تغییر موضوع و اندازههاش. همه بچهایم.
مشابه چنین سکانسی رو دارن شان تو کتاب بک، جلد سوم یا چهارم نبرد با شیاطین داره. یک کرکتر فرعی که مادره، تنها انگیزش برای دنبال کردن کرکتر اصلی اینه که بره بیرون دهکده و دنبال بچههاش که گمشدن بگرده. دوتا دوقلو. بعد کلی ماجراجویی پیداشون میکنه، ولی از دست رفتن و به صورت آندد [شبیه به زامبی] برگشتند. عشق مادریش اونقدر غلبه میکنه که اونارو زیر نور ماه درآغوش میگیره، و بچهها آروم آروم اونو گاز میزنن و میخورن و تا آخرین لحظه که در بغلشون میمیره، شکایتی نمیکنه.
برای منی که طفل بودم و اولین بار با چنین چیزی مشابه شدم، باعث شد واقعا مو به تنم سیخ بشه. نوع روایتگری و فضاسازی اون صحنه عمیق، احساسی و ناراحت کننده بود. شاید ناراحتی اون دورهم بابت این نبوده که دارن شان خوب مینویسه، بابت این بوده که یک طفل تازه با این قضیه آشنا شده که «عزیزانت هم میتونن بهت آسیب برسونن» و هضمش براش سخت بوده.
اون زمان من واقعا نمیتونستم بفهمم نویسنده آیا پیامی هم داره یا نه. فقط تو ذهنم تکرار میشد «نباید اینطوری بشه»، و با ترس سرنوشت بقیه کرکترهارو دنبال کردم.
بدی ماجرا اینه که حس میکنم هنوزم بزرگ نشدم، چون هنوزم وقتی به زندگیم و اتفاقاتش نگاه میکنم با خودم میگم: «نباید اینطوری بشه».
۱. اینجا جای نیمچه مسلمانها نیست، برفرض اگه یه کرکتر فرضی برای من محترم باشه هم قطعا همینو مینوشتم تا به امثال دوستان شما بر بخوره و لفت بدن، ما اینجا پول نت نمیدیم با شماها بحث کنیم
۲. در گذشته ماتحتم رو هم بلد نبودم بشورم، ننم پوشکم میکرد، دلیل نمیشه اینکه الان خودم میرم میرینم کار اشتباه باشه، معمولا رشد به سمت جلوعه نه عقب
۳. عقاید محترم نیست، افراد «شاید». افرادی که مانیفست رسمی حکومت برای زندگیستیزی و دگرآزاری هستند محترم نیست. عقاید افرادی که رو به روی ظالم نه هزینه میدن نه کاری میکنند و حتی حمایت میکنند هم محترم نیست. پاسخ «علی گفت...» اینه که بگی «کسمادر تو و علی».
اگه من اینجا درباره «ایلیا، الگوی فردی یا اجتماعی؟» مینویسم بحث اسطوره شناسیه نه دینی. که اونم مربوط به ماست نه شما. کسی درباره شما حرف نمیزنه.
البته خوب میدونم خیلی از اون پستای خوانش اسطورهشناسی رو وسطبازها و مذهبیملایمها عشق میکنند و سواستفاده میکنن ازش، ولی چشم میپوشیم. به هرحال هرکار کنی یکی پیدا میشه ازش کره بگیره، اینم مفت مال شما. دلیلی که اینجا هستید هم شاید همینه، از اون بخش خوشتون اومده. که یکی گفت این چه ذین تخمیای هستش بگید «نه پشتش کلی پیامه ببین رتمن چی گفته: »
کاری به اون کلیپ امروز ندارم ولی قبلا یه کوچولو احترام به پیامبرا و اماما رو داشتین سنگین نقد میکردید ولی احترام نمیشکوندی الان همونم نیست
البته شایدم مفهوم احترام من و شما فرق داره من به هر حال چنلتونو دوست دارم
فکر کن تو ۲۰۲۶ هنوز همچین مطلبایی میچرخه که «سیمپسونها به ۹.۱۱ اشاره داشتند!!!».
این جهانیسازی توییتر هم بدیهای خودشو داشت، مثلا با اینکه میدونی ابعاد ریتاردها گستردهتر از اون چیزیه که فکر میکنی، ولی باز ترجیه میدی باهاشون مواجه نشی. اینجا مواجهت میکنه.
هرموقع سیمپسونها گفتن مژتبی کجاست من ایمان میارم.
حضرت با کله رفت تو قلعه و ضربه مغزی نشد، بعد میخوان باور کنیم یه چسه شمشیر مغزشو دو پرس کرد.
چارلی بدبخت اگه میدونست یه سال تمام میم میشه کمتر رو نفوذش تو سوشال مدیا حساب باز میکرد.
