Doug Rattmann
Ir al canal en Telegram
cake is a lie. https://t.me/+kRG0CTVlrUQ5ZDM0
Mostrar másIrán196 683La categoría no está especificada
339
Suscriptores
+324 horas
+87 días
+1030 días
Archivo de publicaciones
پوست سه لایه داره.
اپیدرم، درم و هیپودرم.
اپیدرم یا لایه اول، دائم درحال تغییر و تحول توسط سلولهای زندهست که جای سلولهای مرده رو میگیرن.
لایه درم، رگهای خونی و مسیرهای عروقی و پایانههای عصبی رو پوشش میده.
هیپودرم، یک لایه چربیه.
بر همین اساس هم سه نوع درجه سوختگی داریم. درجه اول، دوم و سوم.
تو سوختگی درجه اول تاول نداریم. درد هست ولی کم. کمی قرمز میشه. بهترین کار گرفتن ناحیه زیر آب دارای جریان هم دمای محیطه. گاهی برخی اشتباهات باعث میشه سوختگی درجه یک تبدیل بشه به سوختگی درجه دو. مثل خمیردندون مالیدن، سیبزمینی و چرت و پرتای توصیه ننهبزرگت یا طب سنتی رو گول دادن. چون منافذ پوست که بسته بشه، گرما به لایه پایینی نفوذ میکنه و خنکسازی طبیعی بدن صورت نمیگیره.
سوختگی درجه دو وحشتناک دردناکه. همراه با تاوله. از این بگذریم، سوختگی درجه سه چطوره؟ قاعدتا باید به طرز ترسناکی درد داشته باشه مگه نه؟ خب، نه.
سوختگی درجه سه هیچ دردی نداره، چون هرچی عصب روی سطح پوست بود رو لایه دوم (درم) سوخته و دیگه وجود نداره. یعنی چیزی که خطرناکتره، درد کمتری نسبت به موقعیت قبلیش داره چون اعصاب رو از دست داده.
درمورد جامعه، اینکه فکر میکنید جاییتون در زندگی درد نمیکنه یعنی خیلی وقته کار از کار گذشته. شما انتظار درد داری، درصورتی که گیرندههات خیلی وقت پیش از بین رفتن.
جامعه ما طوری آسیب دیده که درد رو هم گزارش نمیکنه. مثلا تو یک جامعه سالم، به نفر حقوقش پایمال بشه خون کشور به جوش میاد. در جامعه ما سالهاست زنان سر بریده میشن بابت مسخرهترین دلایل، و ما برامون عادی شده و نمیریزیم بیرون. یا حتی عصبی بشیم چارتا توییت دربارش بزنیم.
بعضی وقتها بیدردی نشونه سلامت نیست، نشونه اینه که دیگه چیزی برای درد کشیدن باقی نمونده.
شاید به همین دلیله که سالهاست چیزهایی رو میبینیم که باید یک جامعه رو از جا بکنه، اما فقط چند روز عصبانی میشیم، چندتا توییت میزنیم و بعد برمیگردیم سر زندگیمون.
شاید فکر کردی چون دردت نمیاد، هنوز چیزی خراب نشده.
غافل از اینکه گاهی شدیدترین سوختگی، همونیه که دیگه اعصابی برای گزارش دادنش باقی نذاشته.
جامعه بیدرد لزوما جامعه آرومی نیست. فقط سیستم هشدارش از کار افتاده.
بیشتر داستانها یک صفحه الی دو صفحه هستند میانگین. برخی نیمصفحهای.
پر از آرایههای غیرضروری. یه داستان درباره قطع درختا و فلان. یکی دیگه استفراغ ادبی. یکی دیگه درباره قتل که متاثر از هدایته. تا آخر نتوانستم بخوانم. ریسک بدی بود.
پیشنهاد نمیشه.
Repost from N/a
بیکن نخستین دسته از خطاها را «بتهای تبار» مینامد، یعنی مغالطاتی که سرچشمهٔ آن عموماً سرشت انسانی است.
شخصی را به معبد بردند و برای نمایش قدرت خداوند، شمایل کشتیشکستگانی را که با نذر به معبد از طوفان جان به در برده بودند به اون نشان دادند و گفتند: «آیا هنوز به قدرت خدا ایمان نداری؟» و او چه نیک پاسخ داد: «پس تصاویر آنانی که علیرغم نذرشان در دریا غرق شدند کجاست؟»همهٔ خرافات شبیه به هماند، خواه به ستارگان مربوط باشد یا رویا یا طالع یا مکافات دنیوی و امثالهم. در همهٔ اینها، مومن متوهم دعاها و نذوری را که مستجاب میشود میبیند، ولی آنچه را که قبول نمیشود نادیده میگیرد؛ درحالیکه، تعداد این موارد بسیار بیشتر است. ویل دورانت: تاریخ فلسفه - ترجمهٔ حسین پیران
نه از جلوی مانیفست رد شدند، و نه اندیشههای اقتصادی مدرن. معیارهاشون همون اقتصاد اسلامی مساوی سخنان صادقه که «اگه دیدی پول نداری برو کار کن پول دربیار». که البته طوری رسوخ کرده که غیرمذهبیها هم درگیر جملات قصار فرهنگی هستند.
فاشیست درونی رو نمیتونند سی ثانیه پنهان کنند، و پاش بیوفته بابت آب خوردن هم کد ملی میگیرن تا کنترل داشته باشن.
تعجبی نداره، کیر آخوند تا یه جاهایی پایین رفته که سرشو اسید معده داره میسوزونه. تا حدی که به ممد خودشونم بگن خوک.
دونفر ۱۶ ساله که تو سروش باهم آشنا شدن از رفیقم خواستند بیایه و مادری کنه و به عنوان بزرگتر توی دیتشون حضور داشته باشه.
مشتی ما که سنی نداریم. تا همین دیروز یکی باید خود مارو همراهی میکرد.
جالبش اینجاست کاملا رندوم دیتشون افتاد محل کار ما. وقتی داشتم سفارش رو میبردم دوستمو دیدم و هرچی زده بودم پرید.
از عجایب شهر کوچک.
زمان بیرحمانه میگذره و اهمیتی به خواستههای ما نمیده. دیشب داشتم درباره این با دوستانم صحبت میکردم که چرا از کسی خوشم نمیاد، آدمای دورم دیوونن یا من؟ یحتمل ترکیبی از هردو.
شایدم ما سخت میگیریم. وقتی که بیرون بقیه هی میگردن ارتباطات بیشتری پیدا کنن چون پول کافشو دارن، ما تو دوراهی هستیم که پول حقوق رو خرج تنفروش کنیم یا تراپی.
یه دونه تو گوش من، یه دونه گوش تو. یکی درمیون موزیکهامون رو انتخاب میکنیم و میزاریم.
حرفی لازم نیست، همین بارون که میاد و زیرشیم کافیه. قطرات هر حرفی که لازمه رو میگن، ما دیگه نیازی نیست چیزی اضافه کنیم. چیزی نداریم که اضافه کنیم.
باهام قدم بزن.
ولوم رو بیشتر میکنم.
به شرطی که از این خواب بیدارم نکنی، بزار یکم دیگه قدم بزنیم. فقط یکم دیگه؛ بعد خودم بیدار میشم.
قول میدم.
یه بنده خدایی میگفت کرینجترین حرکت این ایونتهای بچه پولدارا، مسخرهبازیهاشون نیست. ضایعترینش سرو کردن نوشیدنی مشابه مشروبه، که انگار اداشو در میارن. به نوعی انگار خوردنش رو کاسپلی میکنند تا فکر کنند اینجا هم بخشی از دنیای آزاده. تازه بهشون یادآوری کنی ناراحتم میشن.
