Doug Rattmann
Відкрити в Telegram
323
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
-630 днів
Архів дописів
دلقک یه سنگ میخوره میره مامانشو میاره دانشگاه، بعد راجعبه مرگ حرف میزنه.
بیا برو رد کارت جان عزیزت.
راهحل ما این بود که شما هم بعد دگرگونی، بتونید به مناسکهاتون برسید و در آرامش مراسم و دین خود را پاس بدارید. ببین، خودتون میگید یا مرگ یا خامنهای. ایده شماست، نه ما.
پسفردا کصونهواویلا بازی درنیاریدا.
یه زر مفتی بود در گذشته که خودم شروعش کردم و دهن همه انداختم و یهو دیدم فراگیر شد، اونم چنین کانسپتی داشت: «از اونجایی که دین به معنی راه و روش زندگیست، پس انتخاب بیدینی خود یک دین جدید است». مهمه حتما بعدش قیافتون رو این 😏 شکلی کنید. اگرم گفتند :«خب؟» باید پوزخند بزنید که مثلا ادله آتئیستهارا خرد کنید.
ممکنه در پاسخ به چنین کارایی بگن اینکه شما آئین رو میخوای از بین ببری، خودتون دارید یک آئین جدید میسازید. تاکید بر قیافه این 😏 شکلی راوی و احساس بچهزرنگ بودنش. چون مغزشون در همین حد کار میکنه که مشکل با رسم و رسومه، و هیچ هدف دیگری هم نیست. خلاصه که بخندید و رد بشید.
اخیرا میخوندم تو X میگفتند کجای دنیا مرگ رو جشن میگیرند؟ خواستم بنویسم از بچت بپرس، اون بهتر از تو میدونه، چون شبکه پویا قبلا یه انیمیشن پخش میکرد به اسم COCO، بشین با طفل بیسواد صحبت کن یکم چیزمیز یادبگیر درباره فرهنگهای دیگه.
عدهای هم درباره فرهنگ بختیاری هی میگن. دوستان، اینا جز تهران، بقیه جاهای ایران رو نمیشناسند. بهشون از مکزیک بگی کارت سادهتره. بختیاری و کرد و بلوچ و امثالهم به تخم مرکزنشین نیست.
پریشب خیلی بیدلیل و یهویی به دلم افتاد قبل خواب وصیت بنویسم، و تا اینجا هم اومدم و تو ذهنمم مرتبش کردم. دیدم مطلب زیاده، گرفتم خوابیدم یادم رفت. مقداری پیش که داشتیم درباره حضور در فراخوان فردا حرف میزدیم ناگهان این به یادم اومد. بسی عجیب. اما خب این یادآوری موجب این شد مطلبی رو بنویسم که شاید براتون جالب باشه.
در هنگام بحران، مغز توان پردازش منطقی حادثه رو نداره و هول میکنه، و بهترین رهبر اونیه که بتونه ملت رو بفرسته دنبال نخود سیاه، یا تسک بهشون بده. که از اون فضای آشفته رویارویی با مشکل، فوکوس کنند برای یک وظیفه خاص و انجامش بدن. وقتی انجامش دادن، خودشون رو سهیم میدونن در بهتر کردن وضعیت و حالشون بهتر میشه، و راحتتر با قضیه کنار میان. مثلا خانهای آتش گرفته، و همه میرن یکی شلنگ آب بیاره یکی سطل خاک میکنه یکی به ۱۱۵ آدرس میده و غیره. این اعمال گاهی هم ممکنه تاثیری رو خاموش کردن آتش نداشته باشند، اما تاثیر مهمی در کنار اومدن اعضا با آتش گرفتن خونشون دارن.
جالبی اساطیر و ادیان و فرهنگها در اینه که انسانهای باهوشی پشتش بودند، و چون شناخت کافی از روان انسان داشتند، میدونستند چه چیزی رو کجا بگن. در دین، زدنش به نام دستورات الهی مهری بر جاودانه شدنشه؛ و در فرهنگ، خود به خود به سمتی سوگیری میکنند که به نفع باشه. یکی از این دستورات مراسمات ختمه. اینکه حالا یک مراسم اول باشه یکی سوم و هفتم و چهلم، و اینکه اگه دستت خورد به یارو باید غسل مس میت کنی، یا اینکه حتما به فلان پهلو به فلان سمت دفن بشه و فلان کار بالاسرش بشه، بیشتر از اینکه به درد مرده بخوره، به درد عزادار میخوره تا راحتتر با غمش کنار بیاد. میشه گفت این مبانی، در تسلیخاطر عزاداران بیشتر کمک کرده تا اینکه واقعا بگیم برای روح مرحوم ثوابی داشته باشه یا ضروری باشه. به هنگام مرگ، هرکسی بخشی از کار رو میگیره [این اواخر به قدری درگیر مرگ و میر و مراسم ختم بودم، کمی ازش به عنوان کیساستادی تحقیقی استفاده کردم]. یکی میره سراغ حلوا و خرما، یکی تدارکات، یکی مثل من بدبخت میره دنبال دکتر برای گواهی فوت، اون یکی زنگ میزنه زودتر سنگ سفارش میده، این حلقه اوله. حلقه های بعدی کارهای سادهتر، مثل ختم قرآن و دعا و فلانبار خوندن فلان ذکر. این اعمال مثل چکلیست هستند، که بلافاصله بعد مرگ انسان رو در انبوه کارها غرق میکنه تا ذهنش تماما مشغول اون بشه و با تیک زدن هرکار، حس بهتری نسبت به خودش پیدا کنه. و وقتی چک لیست کامل شد، فرد با سوگ کنار اومده.
ضعف یا شاید نقطه قوت تمسخر گرفتن مرگ، اینه که پروژه تسلیخاطر، کامل نمیشه. مثل غمی که گریه نمیکنی و در تو ریشه میکنه، منع عزا، منع آرامشه. یعنی مادامی که زنده هستیم غم تو و بلایی که سر تو اومد یادمون میمونه و نمیگذریم.
شاید یکی از دلایلی که همواره غم نیکا و بقیه در من موند و حتی بهم آسیب زد، این باشه که هیچوقت من نتونستم بابتش عزاداری کنم. برای همین حتی قبل وقایع اخیر، دائم درباره یلدا و فجایع ۴۰۱ صحبت میکردم، تا جایی که همه بم میگفتند داری زیادی سخت میگیری. الان همه همینطور شدند.
اگه روزی در این مسیر جانم رفت، وصیت من اینه که مرگ به تمسخر گرفته بشه. آیین باید به تمسخر گرفته بشه. باید این سوگ بمونه و کمک کنه به تجمیع خشم. پیر فامیل که «شاهنشاه آریامهر» از دهنش نمیوفتاد، وصیت کرد هیچ آخوندی بالاسرش نیاد و انجام دادن. پس خیالم جمعه که سر مراسم من هم وقتی میگم نمیخوام هیچ کسکشی اونجا باشه، آخوندی حاضر نخواهد بود.
هرچند همیشه در ذهنم از ایدههای نو حمایت میکنم، مثلا یه جا مرده رو میسوزونن از خاکسترش تو پیپر میریزن و میکشن، و بعضی اون خاکستر رو تبدیل به مرکب میکنند تا چیزی روی خودشون تتو کنند و بخشی از مرحوم همیشه باهاشون باشه. ایدههای جالبیه، اگه کسی زورش به اطرافیانم رسید برای چنین حرکتایی، من راضیام. اگه تمکن مالی بود، چه بهتر که خارج ایران دفن بشم، ترجیحا یه جای سرسبز.
به افسرهای اطلاعاتی که روابط ایجاد میکنند و مهره دارند، در ایران «هادی» میگن [به معنی هدایت کننده]. لقبیه که چندان معروف نیست. معمولا کسانی که چنین دیتاهایی دارند برای من یکم مشکوکند. چیبگم والا، ظن شخصیه.
به مناسبت چهلمی که گذشت، به سوگ و عزا نشستند تو دانشگاه که بسیجی جماعت مزاحم شده و درگیری رو شروع کرده که الان بالاگرفته. بعد شما فقط سنگ میزنی؟ سنگ؟ حداقلش بعد اون مصیبت اینه که تو هرکدوم از چشمای اینا یه خودکار پیدا میشد.
داشتم فکر میکردم این راجعبه چیزای دیگه هم صدق میکنه. مثل کسی که به پیروی از کتاب راز، جلو آینه تکرار میکنه «من زیبا هستم»، ممکنه چون ته دلش فکر میکنه زشته نیاز میبینه دائم بگه؟ چه نیازی به تکرار هست اگه زیبایی؟
مثل رهبر کشوری که رو انگشترش نوشته «ان معی ربی» چون خودش بیشتر از همه میدونه خدا باهاش نیست. اگه مطمئنی، چه نیاز به نوشتن و یادآوری؟
یه نمونه دیگش، زوجهای جوانی که در سن پایین ازدواج کردند و هرجا میشینن پیش دوستاشون از درست بودن کارشون و دلایلشون میگن. تنها برداشتم اینه که اضطراب اونارو سوق داده به اینکه نکنه اشتباه میکند، بنابرین همیشه هرجا میشینن انگار جای توصیه به بقیه، با تکرار دلایل، به خودشون دلداری میدن.
دربارش با Ai داشتم صوبت میکردم، که اینو گفت:
«البته هر تکراری از سر تردید نیست؛ گاهی انسان برای تثبیت یک باور تازه، آن را تمرین میکند. اما وقتی تکرار به نمایش عمومی تبدیل میشود، میتوان حدس زد که بیش از آنکه مخاطب بیرونی را قانع کند، در پی آرامکردن درون ناآرام خویش است.»
سر موضوع تبعیض مثبت [Affirmative Action] اختلاف نظرهایی با ساحره داشتم، و دربارش هم زیاد نوشتم. اختلاف بسیاره، منتها این اواخر زبانم رو کردم تو ماتحتم، چون هم تریبون این شخص، هم سوادش و فعالیتش، متحد مهمی ازش میسازه. منتها مردم انقدر ریدند بهش سر قضیه ترنس بودنش و LGBTQ+ که بدبخت عاصی شده و تصمیم گرفته دیگه فعالیت نکنه، هرچند امیدوارم تصمیم احساسی بوده باشه نه جدی.
در تشخیص آدمهای ارزشمند، مردم معیارشون معیار خواستگاریه. مثلا پسفردا ممکنه خوششون نیاد سیگار میکشی و بگن تو ضد مردمی و کنسلت کنند برای مبارزه با شر.
این تصمیمات تخمی شما تبعاتی دارد، و امیدوارم با تبعاتش رو به رو نشید وگرنه غر زدنتان تکراری خواهد بود. برای ستیز با اشرار به تمام مهمات نیاز داریم، و چه غمگینه که دائم باید اینو یادآوری کرد.
نمیشه حق نداد به کسی که همه چی رو به تخمش میگیره و میره تا فقط زندگی خودشو نجات بده.
مثلا جریان پنگوئن برا من غیرمنتظره نبود، عجیب بود. بم یادآوری کرد درباره ذهن ملت و بخصوص مردم جهانی، باید انتظار چیو داشت. سر همین الان که جریان میمون تنها در باغ وحش تو مجازی مهم شده، باعث تعجبم نمیشه. حتی اینکه هنوز مردم تعجب میکنند هم باعث تعجبم نمیشه، فقط یادم میوفته چه کسانی رو نباید جدی گرفت. مخصوصا کسانی که از یک سوراخ، ۲۰ بار نیش میخورند.
