uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Lust for Light

Lust for Light

Відкрити в Telegram

عجیب بودن تنها شکل واقعی بودن است؛ در جست‌وجوی محبوبِ حقیقی(نور) «🇮🇷» https://t.me/ChatNashenas74Bot?start=3558eed1fe2f4e20aa3acbcb5d8ec7 خصوصی:https://t.me/+GRmA9uKuFrE1ZmJk

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
211
Підписники
-124 години
+47 днів
+430 днів
Архів дописів
گاهی آنقدر غرقِ نیاز به پُر کردن خلأ می‌شدم که فراموش می‌کردم حقیقت و دروغ، درست و غلط، روشن و تاریک، چه تفاوتی دارند.ساعت‌ها با چیزی که شاید هیچ ارزشی نداشت مشغول می‌شدم و در همان حال، حقیقت‌های کوچک و بزرگ را از خودم پنهان می‌کردم. به هر چیزی چنگ می‌زدم تا خلأ بزرگ‌تر نشود حتی اگر بهایش نادیده گرفتن تناقض‌هایی بود که همیشه از وجودشان در خودم شرمسار بودم.

«چه حكمتی‌ست كه در آغاز نگاه من به سرانجام است؟»

داستان مادری روستایی به نام مریم که هر صبح دخترش نازنین را برای دروی گندم‌ها صدا می‌زد اما یک روز، نازنین دیگر بیدار نشد.

photo content

«من طاقت یعقوب ندارم،بغلم کن..»

بختمان را شانه کن،کمی پریشان است.

و برای کارهای به تنگنا افتاده‌ام دری بگشا

در خواب،آسمانی توی بغل داشتم.پاک‌تر از لوح وجود نوزادی که هنوز دنیا فرصت نکرده بود زخمش بزند.آنچنان گرفتمش که انگار آخرین تکه‌ی سالمِ این زندگی باشد.می‌ترسیدم رهایش کنم.می‌ترسیدم دستم بلغزد و دنیا دوباره مرا پرت کند وسط همین هوای چرک،هوایی که داشت آدم‌ها را قطره‌قطره می‌کشت.می‌دانستم اگر چشم باز کنم آسمان از آغوشم می‌افتد و دنیایی که بیرون ایستاده هیچ رحمتی برای آدمِ بی‌آسمان ندارد.

«الهى از روى آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده‏‌ام از انس و جان شرمنده‏‌ام حتى از روى شيطان شرمنده‏‌ام كه همه در كار خود استوارند و اين سست‏‌عهد ناپايدار.»

حالا من یک نا امیدم. اما امیدوارم به اینکه برای اما و اگر و شاید هدر نرفته ام.

«این دنیا سرابه. به دل نگیرش.»

دکتر خواٰست مدتی سخت نگیرَم و از همه‌چیز دور باشم.و همه‌چیز یعنی همه‌چیز! دوستاٰنم، خانواده‌ام، شغلم، فضایِ مجازی و حتیٰ آرزوهایم. گفت مدتی حتی آرزو هم نکنم چون از تکرر آرزو کردن و نرسیدن فرسوده شده‌ام. گفتم قبول! اما من نویسنده‌ام. میتواٰنم اقلاً بنویسم؟ گفت نوشتن غمگینت میکند؟ گریه کردم و فهمیدَم که انسان میتواند به نقطه‌ای برسد که چیزی تسکینش ندهد. پس یک و دویست، هزینه‌ی مشاٰوره را کارت کشیدم و به خانه برگشتم، درحالیکه قول داده بودم مدتی همه‌چیز را رهاٰ کنم. _میم سادات هاشمی

الهی و ربی تویی دوستم..

دانستن، آدم را بی‌پناه می‌کند.مثل کسی که می‌داند سقف خانه ترک برداشته و هر لحظه ممکن است روی سرش خراب شود اما باید وانمود کند که همه‌چیز خوب است.

بیش‌تر از هر زمان دیگری، احتیاج دارم که «خواستن» کافی باشد.ای کاش همین خواستن خودش دلیل بود،خودش مجوز بود،خودش راه را باز می‌کرد. اما از شما چه پنهان،دنیا که اینطور کار نمی‌‌کند!

آدمیزادِ ناچار،در نهایت به همه چیز عادت می‌کند!

در خیالم نشسته‌ام دم دریا و مشت‌مشت ماست خیالی در آن می‌ریزم و با خودم می‌گویم که می‌دانم دوغ نمی‌شود ولی اگر بشود، چه می‌شود! البته هیچ‌چیزی از دایره قدرت خداوند بیرون نیست...

«نورا دوست داشت در جهانی خالی از هرگونه شرارت و ظلم زندگی کند، اما متأسفانه تمام دنیاهایی که می‌توانست انتخاب کند پر از انسان بودند.»

یقین داشت که در بن‌بست‌ها می‌شد به خدا رسید.