در راه.
Відкрити в Telegram
قبلاز تمام چیزها، زنده. فقط زنده. زن ٫زندگی ٫آزادی برای همیشه
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
367
Підписники
Немає даних24 години
+167 днів
+8130 день
Архів дописів
367
Repost from صبحِ سردِ کوهستان
اگر چنلی پابلیک با عنوان زیبایی دارید، این پیام رو فوروارد کنید تا با ترکیبی از عناوین زیبا، متنی بنویسم و این جا منتشر کنم. چنلتون روی عنوان خودش لینکی میشه. لطفا فارسی!
367
بذار نفس بکشم، به گندمزارها نگاه کنم، بذار نفس بکشم، بذار زنده بمونم و عبور کنم، بذار تمام وجودم رو غم بگیره و من عبور کنم، اجازه بده بسوزم، اجازه بده بسوزم و شجاع باشم، بذار بمیرم، بذار بمیرم و عبور کنم، بگذار نفس بکشم، دستهام رو ببین، خون توی رگهام در جریانه، زندهام، بگذار ببینم، بگذار بگذرم، بگذار عبور کنم.
367
Repost from N/a
خوشا مستی، خوشا سختی، خوشا غم، خوشا شادمانی، خوشا شادکامی، خوشا رنج، خوشا بزم، خوشا پرواز،خوشحا رقص، خوشا آهنگ، خوشا اندوه، خوشا زندگی.
367
خسته میشی، گرمای سنگین تابستون رو روی تنت حس میکنی. به خودت میگی کی این غم من رو تنها میگذاره؟ جوابی نداری اما زندهای. در یکآن از زنده بودنت شگفت زده میشی: چقدر احتمال داشت که من اینجا باشم؟ یکهو انگار بهطرز عجیبی آفتاب رو احساس میکنی. گرمه. لبخند میزنی به تصویر جدید توی چشمهات. یکچای میگذاری دم بیاد، امروز چی رو انتخاب میکنی؟ کدوم بخش از لایههای نازک احساسات انسانی رو برای امروز میخوای؟
چای رو مینوشی. شجاعت رو . شجاعت رو بارها و برای همیشه میخوام.
367
«صورتم رو دیدم.وقتی میخندیدم، صورتم سفت بود.حالا ادا در میآرم. گوشتای صورتم میافته.شل شدند.خنده چجوریه؟برام بخندید.گریه رو بلدم.سفتی نمیخواد.»
367
چون تنها آدمهایی که باهاشان حال میکنم دیوانههایند، آدمهایی که دیوانهی زندگیاند، دیوانهی حرف زدناند، دیوانهی نجات یافتن، در یک آن خورهی همهچیز هستند، آدمهایی که هیچوقت خمیازه نمیکشند و حرفهای معمولی نمیزنند. فقط میسوزند، میسوزند، میسوزند.
در راه، جک کرواک.
367
هفت روز هفت فیلم
Another Round
saraband
Le Samouraï
Le notti bianche
L’Eclisse
Winter Sleep
Rashomon
367
«عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت
سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود.»
367
نمیدانم. باید برای این فکر که بعد از انجام هرکاری، ذات عمل آن برایم بسیار بیمعنی میآید کاری کنم. مثلا اینطور نیست که از چیزها لذت نبرم، برعکس، از چیزها لذت میبرم و این امریست که فراموشی آدمیزاد است. دیماه که شد میگفتم مگر میشود از خواندن کتابی، از خوردن قهوهای، از چیزی لذت برد؟ حالا شش ماهی میگذرد و من در عجبام که چطور لذت زندگانی زیرزبانم مزه میدهد درحالی که عزیزانم زیرگور خفتهاند، گمانم در وصف معادلهی ناکام این جهان همین بس که همیشه بودهست و همیشه خواهد ماند و ما فراموش میکنیم. ما فراموش میکنیم و زنده میمانیم و دعا میکنیم ایکاش که زنده نمیماندیم. اما حالا بعد از اینها و گذر از شادی اولیه، اتفاقات را مانند مواد مخدره در رگهایم تزریق میکنم، همهچیز در جهت فراهم کردن دوپامین مورد نیاز است، رفتن به کتابفروشی، دیدار دوستان، خواندن کتابی، شعری. همهی اینها برای ایناست که دوزی از خوشبختی لحظهای را وارد بدنم کنم. به همان مقدار هم خماری و پوچی بعدش را تجربه میکنم. که چطور بردهی لحظههای خاموش تجربههای زیسته و نزیسته هستم. که به درخت و آفتاب و آسمان عشق میورزم اما همه دروغی بیش نیست و اگر بخواهم صادق باشم دلم میخواهد بمانم در یک بیابان و آنقدر جیغ بزنم تا بمیرم. بههرحال، شطحیات بیهوده بهکار نبرم که سرهمهتان درد گرفت.
367
بله بله، چون متاسفانه «در این دنیای وارونه، کارهای خیری هست که تو فقط با شر میتواتی پاسخگویشان باشی.»
367
نمیخواهم فراموش کنم، چون هنوز هم یک انسانم. توی گوشت تنم حک کردهاند که باید بین آدمها فرق بگذارم. همان اولین ضربهی کارد تیزی که به گوشت بدنم نشست، یادم داد که بین شکنجهگر و شکنجهدیده فرق بگذارم.
سوءظن، فردریش دورنمات
