uk
Feedback
زنی در دوزخ.

زنی در دوزخ.

Відкрити в Telegram

‌‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌   ‌˚  ₊ ‧ ︵‿₊୨୧₊‿︵‧ ˚ ₊ ‌ ‌‌       ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ . .  ‌ 🕯🪽. ‌. ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌︶⊹︶︶୨୧︶︶⊹︶ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ناشناس:《 `https://t.me/HarfChatBot?start=07d95735824c ִֶָ ࣪  ˓   ִֶָ  ‌》 ‌ ‌

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
328
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
جزئیات چشمگیر و زیبا.
+5
جزئیات چشمگیر و زیبا.

Відеоповідомлення00:19

موسیقی؟ لطفاً.

photo content

برویان یا بمیران که من بنیادم از توست که هم مرگ من از تو، که هم میلادم از توست.

+1
ساری با بارون زیباتره‌.

Oh, Angie, don't you weep All your kisses still taste sweet

📰.
📰.

امیدوارم این جریانات شوم به خوشی تموم شن، همه‌ی این شب بیداری ها، پنیک‌ها، استرس کشیدن‌ ها در انتها به نیکی برسن؛ طوری که فقط یه لبخند روی لبهای مادرم بیاره. هیچ‌ چیز جز این نمی‌خوام.

و همون آفتابی که از پنجره اومد، نور انداخت رو گلهای پژمرده‌ی لب طاقچه.

I'm truly living all the things I scripted. as if the universe has taken the fragile threads of my imagination and woven them into the living tapestry of reality. Each moment unfolds like a secret once whispered to the stars, blooming in colors I could never have named, yet shadows trail behind every joy: the ache of disappointment, the sting of struggle, the bitter taste of dreams that lingered too long in waiting. And still, within this chiaroscuro of light and darkness, I perceive an uncanny beauty — a quiet proof that even storms, with all their fury, water the seeds of hope. Every hardship carves resilience into the soul, every fleeting joy becomes a luminous echo of what I once dared to imagine, and the rhythm of life pulses like a poem that the heart alone can read. In this delicate balance of pain and wonder, I realize that the story I scripted is no longer confined to the mind: it has become a living, breathing testament to the audacity of dreaming, the courage of enduring, and the mysterious grace of existence itself.

دردش رو بد حس میکنم مکان سوم فقط ذهن خودته، دیگه فایده نداره. میدونی که هر جا بری داستان ادامه داره!

چرا ساندنس‌ رو بیش از سایر جشنواره‌ها دوست دارم:

Repost from N/a
نفس راحتی می‌کشم وقتی چیزهایی توی بغلم دارم که آلوده نشدن. چیزهای آلوده‌شده انگار از دست رفته‌ان. یا‌ حداقل زمان زیادی می‌بره که بشه دوباره بهشون دست زد. آلوده‌شدن هزینه‌ی لمس‌کردن خاکه. توی بغل‌ نگه‌داشتن و نذاشتن‌شون روی زمین اما، برای از دست‌ ندادنه و داشتن چیزی رها، خلوت و تمیز، اون‌طوری که تو لباس تنش کردی.

☕️.
+1
☕️.

قلبم برای چند ثانیه نزد. کاش این نزدن، چند ثانیه‌ای نبود.

photo content

قطعا خیلی از آدم‌ها هستند که اهدافشون براشون مهمه و به تنها چیزی که فکر می‌کنند اهدافشونه، یعنی تنها دوست دارن توی زندگی به اون‌ها دست پیدا کنن و برای رسیدن بهشون هر کاری می‌کنند. خبر عجیب اینکه من جز اون افراد نیستم. نه که اهدافی نداشته باشم، نه! یک سری اهداف دارم توی حوزه‌های مختلف و قطعاً مثل هر انسانی سعی می‌کنم که بهشون برسم. اما اینجا یک تفاوت بزرگ وجود داره؛ برای من مسیرِ رسیدن به اون اهداف از خود اون اهداف مهمتره. اگر جایی احساس کنم که کرامت انسانی من داره به خطر می‌افته، جوهره‌ وجودیم داره آغشته به چیزهایی میشه که روح من رو آزرده کنه و یا من رو از اصل خودم دور کنه قطعاً تمام تلاشم رو برای عوض کردن اون مسیر می‌کنم نه صرف تغییر دادن هدف. گاهی اوقات هم ممکنه میانه راه متوجه بشی که هدفت اشتباهه، نباید پافشاری کنی، نباید بخوای تا تهش بری تا بفهمی چی میشه! اینجا می‌نویسم تا به یاد داشته باشم چرا، چطور، چگونه از سخت‌ترین‌ها توی موردعلاقه‌ترین‌هام گذر کردم. قطعاً یک سری چیزها با اصل تو سازگار نیستند؛ با ذات تو، با چیزی که درون قلبت می‌گذره، با تربیت تو، با خودِ تو. من هیچ وقت نمی‌تونم آدمی باشم که با هر کلکی، هر ستمی، هر نفعی بدون درنظر گرفتن اصالت و ارزش خودم و دیگرانی که دوستشون دارم و براشون ارزش قائلم، کاری رو انجام بدم. هیچوقت تن به خیلی کارها ندادم، درصورتی که می‌شد، می‌شد بشه و انجامشون ندادم. شاید اگر برمی‌گشتم عقب ماجرا فرق داشت اما هر بار زمانی‌که توی موقعیت مشابه قرار می‌گیرم، همون کاری رو می‌کنم که می‌دونم به هیچکسی آسیب نمی‌رسونه، حتی خودم‌. انجام دادنشون کار سختی نیست، انجام ندادنشون‌ برای برخی سخته. اگر کارهایی رو می‌کردم، می‌دونم حتی اگر کسی هم متوجه نمی‌شد، خودم تا آخر عمر اون رو به یاد داشتم. پیش خودم شرمنده‌ می‌شدم. پیشِ ماهور کودکی که رویاهای بزرگی داشت. خیلی از چیزها توی ذات من نیست، خیلی از پلیدی‌هایی که می‌بینم جریان دارن حالم رو بهم می‌زنن‌! نمی‌شه نقد کنی و خودت توی اون جریان حل بشی. آزمون اصلی‌ اونجاست که آیا خودم در همون شرایط، تبدیل به اون‌ها می‌شم یا نه؟ قطعا نه. حتی اگر به بهای فدا کردن خیلی چیزها و خودم باشه، من هیچ‌وقت پلید نمی‌شم. هيچوقت خودم رو نمی‌فروشم به شرایط یا کسانی که آگاهم، هیچ اهمیتی در لحظه‌ی من، در قلب و روح من نخواهند داشت، جز سیاهی و لکه‌ی ننگی‌ که اگر سست باشم و اجازه بدم، از خودشون به‌جا می‌ذارن. با فکر کردن به انتهاش، تمام اینها برام بی‌معنی جلوه می‌کنه و لبخند کجی می‌شه، می‌شینه روی لبهام؛ چون می‌دونم با وجود همه‌ی‌ این تاریکی‌ها از لحظه‌ی تولدم رها و آزاده بودم، هستم و خواهم بود.

1|6 - From Home - Vivian Roost (320).mp37.86 MB

بارون ملس و خنک شمال>>>>>