uk
Feedback
The Vampire Lestat

The Vampire Lestat

Відкрити в Telegram

Interview with the vampire Archive series and music: @IWVMovie

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
337
Підписники
+124 години
+27 днів
+330 днів
Архів дописів
Good morning oomfs

By @traystreeter on twitter
By @traystreeter on twitter

I genuinely want to know you guys' opinion on their relationship.
I genuinely want to know you guys' opinion on their relationship.

لبخند محجوب رو نگاه! حالا اگه سم به جای طرف بود، داشت می‌لیسیدش.

Look at his smug face! It’s saying imma rage bait a whole ass fandom with this single shot

Behind the scenes of louis’s only picture with his “boyfriend”

Lestat de Lioncourt:
Lestat de Lioncourt:

Ah, Helen of Troy😫
Ah, Helen of Troy😫

What’s up with the tan dan?!

Recentering my baby.

In honor of the upcoming Comic-Con, let's go back to when Sam mocked my favorite line of the whole season✨

Lestat embracing niki By cielmue1 on twitter
Lestat embracing niki By cielmue1 on twitter

And that choker that looks like a neck wound?? 😭

Umm... what the hell?
+3
Umm... what the hell?

تو اکثر مصاحبه‌ها اینجوریه که یه چیزایی تو ذهنش واسه خودش تعریف می‌کنه که بقیه نباید بدونن و خودش هم به خودش ریکشن نشون میده😭😭

daniel i put aluminum foil in the microwave and it exploded daniel

در مورد ستاره‌های زنِ راک، نظرت درباره‌ی این جمله‌ی لستات چیه که گفت «گاهی آرزو می‌کنم من هم یک زن بودم»؟ نمی‌دانم آیا منظورش
در مورد ستاره‌های زنِ راک، نظرت درباره‌ی این جمله‌ی لستات چیه که گفت «گاهی آرزو می‌کنم من هم یک زن بودم»؟ نمی‌دانم آیا منظورش چیزی فراتر از همین جمله بوده یا نه. به نظرم لستات اصلاً دچار بحران هویت جنسیتی نیست و اشتباهه اگه بگیم ما داریم اون رو این‌طور به تصویر می‌کشیم. اما احساس می‌کنم این جمله می‌تونه اشاره‌ای باشه به مسیری که شاید در آینده طی کنه؛ یعنی این‌که به این آگاهی برسه که نوعی جنبه‌ی سمی در وجودش هست که شاید بیش از هر چیز، به مردانگی‌اش و شیوه‌ای که اون رو تجربه و بروز می‌ده، مرتبط باشه.

فرقی نمی‌کنه اون چیزی که لستات می‌بینه واقعاً روحِ پاول باشه یا فقط توهمی که ذهنش توی لحظه‌های آخر عمرش ساخته. چیزی که مهمه ا
فرقی نمی‌کنه اون چیزی که لستات می‌بینه واقعاً روحِ پاول باشه یا فقط توهمی که ذهنش توی لحظه‌های آخر عمرش ساخته. چیزی که مهمه اینه که می‌شنوه لویی دوستش داره و همون موقع می‌فهمه دیگه لازم نیست لویی این عشق رو با زبون بگه. احتمالاً برای اولین بار، لویی رو توی سطحی می‌فهمه که هیچ‌وقت قبل از اون نتونسته بود. چون همیشه اون‌قدر غرق خودش، نیازش به دوست داشته شدن و ترسش از تنها موندن و رها شدن بود که نمی‌توانست واقعاً لویی رو درک کنه. آخر داستان، هر کدوم جداگانه عشقشون به همدیگه رو می‌پذیرن و قبول می‌کنن که هنوز هم واقعاً همزاد روح هم هستن. و همین‌طور هم باقی می‌مونن. به نظرم اگر داستان ادامه پیدا کنه، این اتفاق رابطه‌شون رو وارد یه مسیر کاملاً جدید می‌کنه؛ انگار از این به بعد قراره توی مرحله‌ی تازه‌ای از رابطه‌شون زندگی کنن.