a piece of your cake.
Відкрити в Telegram
🫖@herladyofcameliasBot /t.me/HidenChat_Bot?start=6375112375 'nothing just tea addiction [مرا به خانهام ببر اگرچه خانه، خانه نیست]
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
229
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-230 днів
Архів дописів
Repost from گوست رایتر
چه فایده اگر روی بزرگترین اسکرین دنیا هم عکس بچهامونو نشون بدن، اونا هیچوقت زندگی نکردن
نمیخواستم حرف بزنم، میخواستم از اینجا بروم تا حرف نزنم.
اما دروغ است اگر بگویم هیچوقت دلم نمیخواست حرف بزنم. تمام عمر دلم میخواست. نه چون حرف زدن را دوست داشتم؛ چون خیال میکردم اگر آنقدر بگردم، بالاخره کلمهای پیدا میشود که بتواند مرا، همانطور که هستم، از درون من بیرون بیاورد.
اما کلمهها بیشتر از آنکه چیزی را آشکار کنند، چیزی را پنهان میکنند.
این روزها حتی حوصلهی تلاش برای شنیده شدن را هم ندارم.
زمانی فکر میکردم ممکن است یک روز، بدون اینکه از کسی بخواهم گوش بدهد، شنیده شوم. و شدم. بارها
اما شنیده شدن، چیز عجیبی است.
آدمها همیشه آنچه را که تو میگویی، نمیشنوند. آنچه را میشنوند که پیش از تو، در خودشان وجود داشته است. هرکس از میان حرفهای تو، تکهای را برمیدارد که جای خالیِ خودش را پر کند. برای همین گاهی یک جمله، برای صد نفر، صد معنای مختلف دارد.
شاید هیچکس دیگری را نمیشنود. شاید هرکس، تمام عمر، فقط پژواکِ خودش را دنبال میکند.
اگر اینطور باشد، من هم احتمالاً بارها شنیده شدهام؛ اما هنوز نمیدانم چند بار، آنکه شنیده شد، واقعاً من بودم.
عجیب است؛ سالها فکر میکردم بزرگترین آرزویم این است که کسی مرا بفهمد. حالا دیگر مطمئن نیستم. شاید فهمیده شدن هم فقط یکی دیگر از همان خیالهایی باشد که آدم برای ادامه دادن میسازد.
فعلا دلم نمیخواهد چیزی را توضیح بدهم.
فقط یک آغوش میخواهم؛ جایی که لازم نباشد چیزی ثابت کنم، چیزی تعریف کنم، یا حتی چیزی گفته شود. جایی که یک قلب، نزدیک قلبم بتپد و برای چند ثانیه، نبودنِ کلمهها، دیگر کمبود نباشد.
ستاره جشنها بود، نوازنده چیره دست دُهل و فلوت. در خفقان دههی ۶۰ دستگیر شد، در میدان مرکزی بندرعباس شلاق خورد، بعد به ناچار دستفروششد.
توی بازار زیرلب چیزهایی با خودش میخوند، مردم میگفتن اون دیوونهست! زیبا افسرده شده بود و در همان حال مُرد. زیبا شیروان.
— فلوت زدن زیبا شیروان، چَپُنی.
Repost from شُرود
با کسانی که طی پروسهی کنکور دوست میشید احتمالا طی مسیر چکهای برگشتی و طلاق و زندان و تصادفات رانندگی و سرطان و تورم هم دوست میمونید چون یکبار در سختتر ازینها کنار هم بودید.
Repost from Catharsis🐦⬛
تابلوی (یه دسته مارچوبه)که ادوارد مانه سال ۱۸۸۰ کشید، تجسم واقعی دید هنرمندانه هست،مانه نگاهش رو روی یه دسته مارچوبه ساده زوم کرد، قشنگی پنهان تو رنگهای سفید و سبز، ظرافت هر ساقه مارچوبه رو کشف کرد و تبدیلش کرد به یه شاهکار
شاید هیچچیزی توی دنیا معمولی نیست بلکه این چشمهای ماست که به دیدن اونا عادت کرده. شاید باید بیشتر توجهکنیم و دنیای اطرافمون رو از چشم یک هنرمند ببینیم
