وادی عدم
Відкрити в Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
210
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
210
ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل
غلام توست هزار آفتاب و چشم و چراغ
ز پرتو تو ظلالست جانها ای دل
نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند
گذشت حسن تو از حدّ و منتها ای دل
پری و دیو به پیش تو بستهاند کمر
ملک سجود کند و اختر و سما ای دل
کدام دل که بر او داغ بندگیّ تو نیست؟
کدام داغِ غمی، کش نِهای دوا، ای دل
به حکم توست همه گنجهای لم یزلی
چه گنجها که نداری تو در فنا ای دل
نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت
چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل
بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی
بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل؟
مولوی
وادی عدم
210
آنچنانم که به غیر از تو ندارم راهی
من فقط خواستن و عشق فقط کوتاهی
خسرو پرویزترین عاشق این شهر منم
قصرشیرین منی! گوهر کرمانشاهی
جای توضیح تولد بنویسید که ما
غیر از آغوش نداریم ولادت گاهی
تو و خودخواهیِ پربارتر از خواهش من
منم و خواستنی بیشتر از خودخواهی
آه در سینه من ریخته بودی اما
شعر بیرون زده از برکت خاطرخواهی
قفس دکمه و دریاچه پیراهن تو
چند وقتیست مرا کرده "کبوتر ماهی"
علی صفری
وادی عدم
210
به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را
که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را
منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب میبیند
به روی شانههایش فوج کفترهای چاهی را
زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمیکردند
به یوسفها که میآموخت رسم بی گناهی را؟
سواری خستهام از کوه پایین آمدم دختر!
ببند این زخمهای کهنهٔ مشروطه خواهی را
تفنگ و اسب را دادم به جای شانهٔ نقره
بکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی را
چه می فهمند سربازان مست روس و عثمانی
شمیم اشکهایم روی کاغذهای کاهی را؟
سپیداری که بر آن پیکر ستّارخان رقصان
چه سازد شرمساری را؟ چه نالد روسیاهی را؟
سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار
مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را
رهاتر از سر زلفت بخند امشب، پریشانم
برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را
حامد عسکری
وادی عدم
210
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم
حلقههای موج بینم، نقش گیسویی کشم
خندههای صبح بینم، یاد رخساری کنم
گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا
عاشقیها با سر زلف نگونساری کنم
باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار
تکیه چون از ناتوانیها به دیواری کنم
درد خود را میبرد از یاد گر من قصّهای
از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم
نیست با ما لاله و گل را سرِ الفت رهی
میروم تا آشیان در سایهٔ خاری کنم
رهی معیری
وادی عدم
210
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
سزاست گر برود رود خون ز سینهی دوست
که برق دشنهی دشمن ندید و دست پلید
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
هوشنگ ابتهاج
وادی عدم
210
از شوق تماشای شب چشم تو سرشار
آیینه به دست آمدهام بر سر بازار
هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست
یادآوری خاطرهی بوسهی دیدار
روزی که شکست آینه با گریه چه میگفت؟
دیوار به آیینه و آیینه به دیوار
کشتم دل خود را که نبینم دگری را
یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار!
چون رود که مجبور به پیمودن خویش است
آزاد و گرفتارم، آزاد و گرفتار...
ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیز فدای سرت، انگار نه انگار!
تا لحظهی بوسیدن او فاصلهای نیست
ای مرگ، به قدر نفسی دست نگهدار
فاضل نظری
وادی عدم
