es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

وادی عدم

وادی عدم

Ir al canal en Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
210
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست درد تو به جان خسته داریم ای دوست گفتی که به دلشکستگان نزدیکم ما نیز دل شکسته داریم ای دوست ابوسعید ابوالخیر وادی عدم

ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل غلام توست هزار آفتاب و چشم و چراغ ز پرتو تو ظلالست جان‌ها ای دل نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند گذشت حسن تو از حدّ و منتها ای دل پری و دیو به پیش تو بسته‌اند کمر ملک سجود کند و اختر و سما ای دل کدام دل که بر او داغ بندگیّ تو نیست؟ کدام داغِ غمی، کش نِه‌ای دوا، ای دل به حکم توست همه گنج‌های لم یزلی چه گنج‌ها که نداری تو در فنا ای دل نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل؟ مولوی وادی عدم

دریغ است که چای نخورده، دنیا را ترک کنیم؛ که چای، مونسِ جان است و تسکینِ خاطر وادی عدم

دوباره صحبت سفر دوباره غربت و خطر تو می‌روی و در پی‌ات نگاه خسته دربدر غریبه آشنای من دلیل گریه‌های من به هر کجا که میروی مرا به همرهت ببر مهدی آهی وادی عدم

آنچنانم که به غیر از تو ندارم راهی من فقط خواستن و عشق فقط کوتاهی خسرو پرویزترین عاشق این شهر منم قصرشیرین منی! گوهر کرمانشاهی جای توضیح تولد بنویسید که ما  غیر از آغوش نداریم ولادت گاهی تو و خودخواهیِ پربارتر از خواهش من منم و خواستنی بیشتر از خودخواهی آه در سینه من ریخته بودی اما شعر بیرون زده از برکت خاطرخواهی قفس دکمه و دریاچه پیراهن تو چند وقتیست مرا کرده "کبوتر ماهی" علی صفری وادی عدم

به مصراعی ننالیدم تب تلخ تباهی را که یک عمر است عادت کرده ام بی سرپناهی را منم آن ارگ ویرانی که هر شب خواب می‌بیند به روی شانه‌هایش فوج کفترهای چاهی را زلیخاها اگر پیراهنی پاره نمی‌کردند به یوسف‌ها که می‌آموخت رسم بی گناهی را؟ سواری خسته‌ام از کوه پایین آمدم دختر! ببند این زخم‌های کهنهٔ مشروطه خواهی را تفنگ و اسب را دادم به جای شانهٔ نقره بکش هموارتر کن پیچ و تاب این دو راهی را چه می فهمند سربازان مست روس و عثمانی شمیم اشک‌هایم روی کاغذهای کاهی را؟ سپیداری که بر آن پیکر ستّارخان رقصان چه سازد شرمساری را؟ چه نالد روسیاهی را؟ سپیده سر زده آهو به آغوشم قدم بگذار مگیر از شیرمَردت لطف صید صبحگاهی را رهاتر از سر زلفت بخند امشب، پریشانم برقصان توی تُنگ صورتت دو بچه ماهی را حامد عسکری وادی عدم

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم حلقه‌های موج بینم، نقش گیسویی کشم خنده‌های صبح بینم، یاد رخساری کنم گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا عاشقی‌ها با سر زلف نگونساری کنم باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار تکیه چون از ناتوانی‌ها به دیواری کنم درد خود را می‌برد از یاد گر من قصّه‌ای از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم نیست با ما لاله و گل را سرِ الفت رهی می‌روم تا آشیان در سایهٔ خاری کنم رهی معیری وادی عدم

تو تمنای من و یار من و … وادی عدم
تو تمنای من و یار من و … وادی عدم

ای که در شب‌هایِ دوری گریه می‌کردی برایم رفتی و بعد از تو دنیا غرق شد در گریه‌هایم… وادی عدم

ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید سیاه دستی آن ساقی منافق بین که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست که برق دشنه‌ی دشمن ندید و دست پلید چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید هوشنگ ابتهاج وادی عدم

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار آیینه به دست آمده‌ام بر سر بازار هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست یادآوری خاطره‌ی بوسه‌ی دیدار روزی که شکست آینه با گریه چه می‌گفت؟ دیوار به آیینه و آیینه به دیوار کشتم دل خود را که نبینم دگری را یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار!   چون رود که مجبور به پیمودن خویش است آزاد و گرفتارم، آزاد و گرفتار... ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد برخیز فدای سرت، انگار نه انگار! تا لحظه‌ی بوسیدن او فاصله‌ای نیست ای مرگ، به قدر نفسی دست نگه‌دار فاضل نظری وادی عدم