uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

وادی عدم

وادی عدم

Відкрити в Telegram

پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
210
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
“ شراب تلخ می‌خواهم که مرد افکن بود زورش “ غزلی از حافظ با توضیحات استاد عبدالجبار کاکایی وادی عدم

روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست ناظر روی تو صاحب‌نظرانند آری سِرّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست اشک من گر ز غمت سرخ برآمد چه عجب؟ خجل از کردهٔ خود پرده‌دری نیست که نیست تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی سیل‌خیز از نظرم ره‌گذری نیست که نیست تا دم از شامِ سر زلف تو هرجا نزنند با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست من ازین طالع شوریده به رنجم ور نه بهره‌مند از سر کویت دگری نیست که نیست از حیای لب شیرین تو ای چشمهٔ نوش غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست آب چشمم که براو منّت خاک در توست زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست ور نه از ضعف در آن‌جا اثری نیست که نیست شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست غیر ازین نکته که حافظ ز تو ناخشنود است در سراپای وجودت هنری نیست که نیست حافظ وادی عدم

منم که خطّ غلامی دهم به نیم ‌سلام دل من است که قانع شود به یک پیغام کنون که گردش ایّام را ثباتی نیست همان‌ خوش‌ست که در عشق بگذرد ایّام من آن مقام بلند از کجا به دست آرم؟ که عاشقانه بیایم در آن بلند مُقام من آن نی‌ام که هلال از تمام نشناسم مه‌ دو هفته هلال‌ است و عارض تو تمام چراغ وصل بیفروز و حجره روشن کن که آفتاب جدایی رسیده بر لب بام غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند که خدعه‌باز کدامست و عشقباز کدام به نام عشق، که از عشق رخ نخواهم تافت اگر دچار ملامت شوم و گر بدنام بهار باشد و بس، آن که در ارادت دوست کشیده طعنهٔ کفر و ملامت اسلام ملک الشعرا بهار وادی عدم

نه بدهکار و نه بودیم طلبکار کسی بخت آن خوش که نشد باعث آزار کسی گر چه ما سرو قدان را ثمری نیست ولی تکیه چون تاک ندادیم به دیوار کسی بار هرکس به زمین ماند به دوش آوردم بار غم بردم و هرگز نشدم بار کسی به قیامت دل آبی صفتم هست گواه که بجز عشق نبودیم طرفدار کسی راز آرامش و آسایشم این بود که من دل سپردم به کم خود نه به بسیار کسی از دل ساده خود گفتم اگر حرفی بود دست دزدی نزدم هیچ به آثار کسی به مزارم بنویسید که این خسته جگر می توانست و نشد باعث آزار کسی احمد جم وادی عدم

رسیده کار به مویی میانِ ما و جنون خیالِ دَرهَمی از زلفِ پُرخَمی دارم گُسسته است زِ هم تارهای فکر چنان که نیست دَرخورِ یادم اگر غمی دارم دلی همیشه خزان و گُلی همیشه بهار بیا جنون! که بساطِ فَراهمی دارم عماد خراسانی وادی عدم

شبیه باد، همیشه غریب و بی‌وطن است چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است کتاب قصّه، پر از شرح بی‌وفایی اوست اگر چه او همهٔ عمر، فکر ما شدن است چه فرق می‌کند عذرا و لیلی و شیرین؟ که او حکایت یک روح در هزار تن است قرار نیست، معمای ساده‌ای باشد کمی شبیه شما و کمی شبیه من است کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است مژگان عباسلو وادی عدم

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم بنشین که با من هر نظر با چشم دل با چشم سر هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم… وادی عدم

تو چه در پیاله کردی که کمش گرفت ما را نزدم به موت دستی و خمش گرفت مارا تو شراب زاده پا را به زمین نهادی و خاک چه کند اگر نگوید قدمش گرفت ما را عرب است ابروانت،عجم است چشم هایت عربت به تیغ راند و عجمش گرفت ما را سر سرکشان دنیا من رَم سرشت بودم برسان به گوش عالم که غمش گرفت ما را پدرم گناه کرد و من و دل تقاص دادیم پدرم جدا شد از حق ، ستمش گرفت ما را ستمی که شد دو خنجر ،به فراز چشمهایت که به اخم مبتلا بود و دمش گرفت ما را احمد جم وادی عدم

قدرِ زیبایی تو ترانه دارم شعله ات خوش که ز تو زبانه دارم دیدنت پنجره‌ای که مست دریاست باده‌ی این منظره گیراست اندازه من پیمانه بزن باقی همه نگفته بهتر من مست توام دردانه‌ی من باقی همه نگفته بهتر… وادی عدم

شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم اصلا منی در کار نیست امنم حصارت نیستم من بی قرارت نیستم من بی قرارت نیستم… وادی عدم

حیف است تن جاده صدا بزند تو نباشی … وادی عدم
حیف است تن جاده صدا بزند تو نباشی … وادی عدم

زین گونه‌ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست گم گشته‌ی دیار محبّت کجا رود؟ نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست در کار عشق او که جهانیش مدعی‌ست این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست؟ جانا نصاب حسن تو حدّ کمال یافت وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست گلبانگ سایه گوش کن ای سروِ خوش‌خرام کاین سوز دل به ناله‌ی هر عندلیب نیست هوشنگ ابتهاج وادی عدم

اندکی آرامش … وادی عدم