وادی عدم
Открыть в Telegram
پای در وادی عدم نهادیم و زندگی آغاز شد… ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-Wz4pq6LsrZ
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
210
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
210
روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست
منّت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحبنظرانند آری
سِرّ گیسوی تو در هیچ سَری نیست که نیست
اشک من گر ز غمت سرخ برآمد چه عجب؟
خجل از کردهٔ خود پردهدری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیلخیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شامِ سر زلف تو هرجا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من ازین طالع شوریده به رنجم ور نه
بهرهمند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
آب چشمم که براو منّت خاک در توست
زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آنجا اثری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه ازین راه که در وی خطری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
غیر ازین نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
حافظ
وادی عدم
210
منم که خطّ غلامی دهم به نیم سلام
دل من است که قانع شود به یک پیغام
کنون که گردش ایّام را ثباتی نیست
همان خوشست که در عشق بگذرد ایّام
من آن مقام بلند از کجا به دست آرم؟
که عاشقانه بیایم در آن بلند مُقام
من آن نیام که هلال از تمام نشناسم
مه دو هفته هلال است و عارض تو تمام
چراغ وصل بیفروز و حجره روشن کن
که آفتاب جدایی رسیده بر لب بام
غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند
که خدعهباز کدامست و عشقباز کدام
به نام عشق، که از عشق رخ نخواهم تافت
اگر دچار ملامت شوم و گر بدنام
بهار باشد و بس، آن که در ارادت دوست
کشیده طعنهٔ کفر و ملامت اسلام
ملک الشعرا بهار
وادی عدم
210
نه بدهکار و نه بودیم طلبکار کسی
بخت آن خوش که نشد باعث آزار کسی
گر چه ما سرو قدان را ثمری نیست ولی
تکیه چون تاک ندادیم به دیوار کسی
بار هرکس به زمین ماند به دوش آوردم
بار غم بردم و هرگز نشدم بار کسی
به قیامت دل آبی صفتم هست گواه
که بجز عشق نبودیم طرفدار کسی
راز آرامش و آسایشم این بود که من
دل سپردم به کم خود نه به بسیار کسی
از دل ساده خود گفتم اگر حرفی بود
دست دزدی نزدم هیچ به آثار کسی
به مزارم بنویسید که این خسته جگر
می توانست و نشد باعث آزار کسی
احمد جم
وادی عدم
210
شبیه باد، همیشه غریب و بیوطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصّه، پر از شرح بیوفایی اوست
اگر چه او همهٔ عمر، فکر ما شدن است
چه فرق میکند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تن است
قرار نیست، معمای سادهای باشد
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است
کسی که کار جهان لنگ میزند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است
مژگان عباسلو
وادی عدم
210
تو چه در پیاله کردی که کمش گرفت ما را
نزدم به موت دستی و خمش گرفت مارا
تو شراب زاده پا را به زمین نهادی و خاک
چه کند اگر نگوید قدمش گرفت ما را
عرب است ابروانت،عجم است چشم هایت
عربت به تیغ راند و عجمش گرفت ما را
سر سرکشان دنیا من رَم سرشت بودم
برسان به گوش عالم که غمش گرفت ما را
پدرم گناه کرد و من و دل تقاص دادیم
پدرم جدا شد از حق ، ستمش گرفت ما را
ستمی که شد دو خنجر ،به فراز چشمهایت
که به اخم مبتلا بود و دمش گرفت ما را
احمد جم
وادی عدم
210
زین گونهام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشتهی دیار محبّت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعیست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست؟
جانا نصاب حسن تو حدّ کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سروِ خوشخرام
کاین سوز دل به نالهی هر عندلیب نیست
هوشنگ ابتهاج
وادی عدم
