Eunoia | Sara Akbari
Відкрити в Telegram
در هیچ واژه و نامی خلاصه نمیشوم! سارا... ام، آزرین، ماهین، لارنا، وناریس، آرلیا، مژان، نوال، آویسنا، نالین، سیریوس، هما، سارین، ژیار، ایریس سفید، انوش و... همه فقط توصیفم میکنند؛ اگر خواستی بدانی ام، مرا بخوان، با معنا و عمیق! #سارا_اکبری
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
619
Підписники
-124 години
-67 днів
-2630 днів
Архів дописів
نابینا هم میتوانست فروغِ چشمانش را ببیند.
ناشنوا هم میتوانست نفسهای بیریتمش را بشنود.
نادان هم حس میکرد که حقیقت، بینیاز از دیدن و شنیدن، خودش را به جانِ آدم میرساند، اما او این همه شجاع نبود.
✍🏻|#انوش
به قول یک همصنفیام که برایم گفته بود؛ "حدس میزنم تمام شعرهای جهان به وصف چشمانِ تو سروده شده!"🤎😊
آخ، چشمهایش
چشمهایش، چشمهایش، چشمهایش
میکُشد مرا
غرق میکند خیال و نگاهم را
شراب شرمگین میشود
آخ، شراب!
دوست دارم سر بکشمش
اما شرابِ چشمهای او را
که هم خدا شود و هم خرما
قهوهای در دریای خورشیدِ چشمانش جاریست
آخ، قهوه
آخ که بعد از چشمهای او
قهوه مرا حکمی شراب دارد
از مرگ برگشتهام
خاک هنوز روی پیراهنم
در خواب است
مرگ را چه خلعِ سلاح کرد؟
آخ که باز چشمهایش
در سرِ مزارم
خورشیدِ نگاهش تابید
نَفَس در جانِ من دمیده شد
خدا از آسمانها گفت: برخیز
حیف است تو بمیری و
دیگر کسی
در گردِ چشمهای او
طواف نکند
آخ، چشمهایش
مرا مدهوش میکند
آخ، چشمهایش
که بوسیدن دارد
و آخ، خدایِ چشمهایش
که پرستیدن دارد
#لیمه_حمیدی
چه بدانم…
گمان میکنم با تو، دنیا دوباره جان میگیرد، میگیرد نه؟
آفتاب با آسمان آشتی میکند و باز میتابد؟
ابرها با دیدن دستهایم در دستهایت اشکِ شوق میریزند؟
زمینِ تشنه از اشکهای ابر سیراب میشود و گلهای پژمرده جان تازه میگیرند؟
درختان دوباره به سبزی عادت میکنند و شاخهها نفس میکشند؟
پرندهها نغمهی وفا را بر شاخههای سر به هوا از نو میسرایند؟
رودها و دریاهای خروشان و روان پناهگاه امنی برای ماهیهای خسته میشوند؟
شادی چه؟ آیا مهمان دلم میشود؟
لبخند، هدیهای از تو میباشد که در تار و پودم ریشه میزند؟
وای… امید را فراموش کردهام، امید کجا خواهد ماند؟
آرزوهایم با تو رنگ حقیقت میگیرند؛ روحم، دلم، تار و پود هستیام… همه با تو زنده میشوند؟
تو بگو…؟
با تو، زندگیام چه رنگی میشود؟
رنگارنگ…؟
رنگِ شور، نور، آفتاب، باران و لبخند؟
همهی جهان، در یک نگاه با تو چگونه خواهد بود!؟
✍🏻|#انوش
روشنضمیران انوش!
ماه مهمانی خدا بر همهتان پر برکت باشد؛ در این ماه که به خدا نزدیکتر از نزدیک هستیم برای انوشتان از صدق دل دعا کنید حتما... حقیقت دارد که دعای مومن به حق مومن ردخور ندارد، من به شما و شما به من دعا کنید که میدانم همه محتاج دعاییم...!🥹🤍
بیاد داری؟ دلم گاهی هوس پرواز میکرد، هوس رفتن به یک جای دنج…؟
نوشته بودم، نه؟ بله، همان یکجا؛ جایی که قرار بود نجاتم بدهد. دلم دوباره هوس رفتن کرده، اگرچه بارهای قبلی هم نرفتم، یا اگر رفتم، فقط چند روز از خودم فرار کردم، اما اینبار، اینجا را میخواهم، شاید برای تمامِ تمامشدنها.
تاریکی شب جهان را بلعیده باشد، درست مثل این روزهایم. گوشهایم لبریز از هجومِ موجهای اقیانوس، موهای شبگونِ سرکشم در چنگ باد، روی ریگهای نمخوردهی کنار اقیانوس بنشینم و باز ماه باشد تا شاهد باشد. حرفهای ناگفته مثل آوار روی دل نازکم ریخته و بغض، گلولهوار، راه گلویم را بسته است…
به دَرَک که از تنهایی میترسم، از سیاهی شب میترسم، از بلعیدهشدنم توسط طوفانها میترسم، از پناهبردن به آغوش اقیانوس و گمشدن میترسم، از صدای هوووی بیرحمِ شب که انگار نامم را صدا میزند میترسم.
به دَرَک که ماه فقط شاهدی خاموش است، نه راهبلدِ نجات و نه مرهم، آب فقط لحظهای فریبم میدهد، نه بیشتر؛ آسمان هم مثل من گاهی طاقت نمیآورد، بغض میکند و فرو میریزد. حالم خوب نمیشود میدانم، اما شاید دلَم برای چند نفس، از سنگینیِ ناگفتهها خالی شود…
#انوش
در بهتِ باور، چه سخت و تلخ، روزگار برایم تراژدیِ دردباری شد؛ عمری که در شکنجهای نامرئی گذشت و هنوز مرثیهی ناتمام خویش را زمزمه میکند.
چقدر خستهام، چقدر تکیده و با اینهمه، دلم میخواهد دوباره در اوجِ باورهای کودکی دخترکی شر و شیطان باشم که روزهایش را با پایینوبالا پریدن و شیطنت و شبهایش را در آغوشِ عروسک خرسیِ کوچک به خیالبافیهای کودکانه بسپارد.
امروز روبهروی آینه ایستادم و خودم را
در ورای آن قابِ محزون بازشناختم.
چه اندازه در تناقضم با آن معصومِ بیخبر از دنیا…
✍🏻|#انوش
من میشنوم رنگ صدا را آبی
آهنگ تر ترانهها را آبی
در موج بنفش عطر گل میبینم
موسیقی لبخند خدا را آبی
#امینپور
📝••یاداشت
◇ نقش خودت را بازی کن!
دو روز از آغاز صنف واکسین گذشته بود و من هنوز با نامِ شاگردانم آشنا نشده بودم، چه برسد به دنیای درونشان…
شمارهای ناشناس بیمقدمه در واتسپ تماس گرفت. لحظهای دو دل شدم، اما جواب دادم؛ یکی از شاگردان دوره بود. حرفهایش تمام نمیشد؛ از درد گفت،
از گرههایی که زندگی به دست و پایش زده بود.
نزدیک به یک ساعت من حرف زدم و او فقط شنید… گریه مجال ادامه برایش نمیداد.
وقتی حرفهایم تمام شد، آرام گفت: «استاد، کاش جایم را در زندگی با شما عوض میکردم.»
جملهاش مرا مکث داد. ندانستم مرا چه دیده که چنین آرزویی کرده است؛ من نه مثبتاندیشم، نه صبور، نه قویام و نه آنقدر سختکوش که الگوی کسی باشم.
اما یک چیز را خوب فهمیدم: او زندگی مرا بیجنجال تصور کرده بود و این، تلخترین سوءتفاهم دنیاست. تا نفس هست، ملال هم هست.
فرقی نمیکند در چه نقشی باشی و با چه دغدغهای دستوپنجه نرم کنی. هیچ زندهجانی در هیچجای این جهان
آرام نزیسته است.
خدا بندهای را برای «نبودن» نیافرید.
آرامش، در مرگ پنهان نشده. اینکه بعضیها مرگ را پناه میدانند خطای خستههاست.
همسفر انوش!
حسرتِ بودن در زندگی دیگری را نخور و آرزوی سرنوشتی دیگر را نکن؛ باور کن اگر حالِ دیگری را هم داشتی، باز در آرزوی زندگیِ دیگری، با نقشی دیگر میسوختی.
زندگی، همین است: بودن با تمامِ آشوبهایش.
✍🏻|#انوش
