uk
Feedback
«ادبیاتِ عُصیان»

«ادبیاتِ عُصیان»

Відкрити в Telegram

کــیمیاکــریم‌زاده دانشجوی زبان و ادبیات پارسی|نوازندهٔ سنتور @Isyanhearsyoubot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
333
Підписники
+324 години
+57 днів
+930 день
Архів дописів
ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون‌جامه ز تن برکشد آن‌مشکین‌خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید مانندهٔ سنگ خاره در آب زلال

ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده یاقوت لبت درّ عدَن پرورده همچون لب خود مدام جان می‌پرور زان راح که روحیست به تن پرورده

༘𐙚 حافظ .ೃ࿐

روزت پر نور هم‌سیاره‌ای 𓏲 ๋࣭ 𓈒֢
+1
روزت پر نور هم‌سیاره‌ای 𓏲 ๋࣭ 𓈒֢

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند؟ نی‌نی تو که خط سبز داری ملکی

گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری باشد که بلای عشق گردد سپری چندانکه نگه می‌کنم ای رشک پری بار دومین از اولین خوبتری

هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟ یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟ مسکین دل آنکه از برش برخیزی خرم تن آنکه از درش بازآیی

ای دست تو آتش زده در خرمن من تو دست نمی‌گذاری از دامن من این دست نگارین که به سوزن زده‌ای هرچند حلال نیست در گردن من

خیزم قد و بالای چو حورش بینم وآن طلعت آفتاب نورش بینم گر ره ندهندم که به نزدیک شوم آخر نزنندم که ز دورش بینم

خورشید رخا من به کمند تو درم بارت بکشم به جان و جورت ببرم گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم خود را بفروشم و مرادت بخرم

گر دست دهد دولت ایام وصال ور سر برود در سر سودای محال یک بوسه برین نیمه خالی دهمش از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال

ای ماه شب‌افروز شبستان‌افروز خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز تو خود به کمال خلقت آراسته‌ای پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز

من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟ خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟ شیران جهان روبه درگاه تواند گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟

گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت‌نمای خلق بودن تا چند؟ بی‌فایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم؟ که می‌برندم به کمند

༘𐙚 سعدی .ೃ࿐

دل من گرم نگردد به سخن با هرکس ندمد نور به هر بزم چراغی که‌ مراست صائب تبریزی.

چه برنامه‌هایی که برای تابستون نداریم، خدا کمکمون کنه به همش برسیم. از تحقیق و مقاله بگیر تا درس و ارشد‌. از کتاب جدید سنتورنوازیم تا برگزاری کنسرت. پویا و جویا بودن رو دوست دارم؛ از خدا میخوام همیشه توی این مسیر باشم و بمونم. آمین.

جهان چه بی‌مقدار کوچک و زیباست. به رقص نور روی چمن‌های خیس نگاه می‌کنم، حس نرمای موهای گربه‌ام زیر دستم، استشمام بوی عطر خوب، حس تازگی تن بعد از استحمام، صدای شب در ژرفای صبح، گرگ و میش با صدای جغد، جیرجیرکی آرام بر روی پنجره خفته، صدای قهقهه، نواختن ساز و حس قرار گرفتن مضراب بر انگشتان، چشیدن خامه کیک هنگام درست کردن آن. بوی زندگی، حس زندگی، عطر زندگی، صدای زندگی، لمسِ جانِ زندگی... آری جانم، جهان بی‌مقدار کوچک و زیباست، تو چرا با آدم‌ها هدرش می‌دهی؟

من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود؟

photo content
+1