«ادبیاتِ عُصیان»
前往频道在 Telegram
331
订阅者
+824 小时
-47 天
+630 天
帖子存档
ای ماه شبافروز شبستانافروز
خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز
تو خود به کمال خلقت آراستهای
پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
شیران جهان روبه درگاه تواند
گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟
گویند مرو در پی آن سرو بلند
انگشتنمای خلق بودن تا چند؟
بیفایده پندم مده ای دانشمند
من چون نروم؟ که میبرندم به کمند
چه برنامههایی که برای تابستون نداریم، خدا کمکمون کنه به همش برسیم. از تحقیق و مقاله بگیر تا درس و ارشد. از کتاب جدید سنتورنوازیم تا برگزاری کنسرت.
پویا و جویا بودن رو دوست دارم؛ از خدا میخوام همیشه توی این مسیر باشم و بمونم. آمین.
جهان چه بیمقدار کوچک و زیباست.
به رقص نور روی چمنهای خیس نگاه میکنم، حس نرمای موهای گربهام زیر دستم، استشمام بوی عطر خوب، حس تازگی تن بعد از استحمام، صدای شب در ژرفای صبح، گرگ و میش با صدای جغد، جیرجیرکی آرام بر روی پنجره خفته، صدای قهقهه، نواختن ساز و حس قرار گرفتن مضراب بر انگشتان، چشیدن خامه کیک هنگام درست کردن آن.
بوی زندگی، حس زندگی، عطر زندگی، صدای زندگی، لمسِ جانِ زندگی...
آری جانم، جهان بیمقدار کوچک و زیباست، تو چرا با آدمها هدرش میدهی؟
یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد
بلکه دست از سر آزردن ما بردارد!
چه خطایی مگر از جانب ما سر زد که
دائما درد و بلا بر سر ما میبارد؟
جای ما کوه اگر بود فرو می پاشید
آه دربارهی ما درد چه میپندارد ؟
شده یک دلخوشی ساده بخواهیم و فلک
داغ یک خنده به روی دلمان نگذارد؟
بس که رنجیده شد از خاطرش ایمانش رفت
آنکه میخواست خودش را به خدا بسپارد
شیدا صیادی پور🐚
رشتهٔ سنتورِ سازم، ماه مضراب من است
طُرهی افشانِ مُشکش، جانِ قلاب من است
سینهی چوبینِ او تق تق صدایی میدهد
سر براین سینه گذارم او که محراب من است
عاشق و معشوق من، زیباترین ساز و نوا
جانِ هستی درصدای جانِ مضراب من است
زندگی مُردابِ عالم، سازِ من نیلوفری
ماهگونی رنگ، سازم، نازِ مرداب من است
سیمِ او زرّ و سفید، جان او چوبین ورق
ماه شبهای غمینم، او که مهتاب من است
هرزمان غم روزَنی بر رویِ جانم باز کرد
رنگ جان شد او که سُرخابوسفیدآبِ من است
کیمیاکریمزاده(عصیان)🐚 در وصف سنتورم.
نصفه شب از شدت گرسنگی پناه برده بودم به قابلمه، وسط این تاریکی و ضعف، بابام رو دیدم که از اتاق اومد پیشم، یه لقمه گرفت، منو بوسید و دست کشید روی سرم، لبخند بسیار شیرینی تحویل من داد و رفت که بخوابه. عاشقشم. بینهایت عاشق بابامم.
"شب سرد آبی"🦋شب است و غم به دلم چنگ میزند آرام ستاره اشک فشاند از بلندِ طاقِ ظلام تمامِ شهرِ دلم غرقِ آبیِ شب شد چو موجِ سردِ سکوتی کشیده تا لبِ بام نگاهِ دخترِ شب، آسمانِ دیگر بود که ریخت روشنیِ خویش در پیالهی جام به خنده گفت که «از غم مترس و ز شب مگریز» که صبح میدمد از دل، چو آتشی گلفام کنون ز برقِ همان چشمِ آبیِ روشن هزار کهکشان افتاده در دلم به خرام دلم به گردشِ آن چشمها سپرده شبیست که میتپد چو ستاره میانِ موجِ نیام به هر کرانهی این آسمانِ آبیِ دور طنینِ خندهی او میرسد چو بانگِ سلام غم از حضورِ نگاهش گریز میطلبد چو سایهای که بترسد ز تابشِ ایام و من ز سِحرِ همان دخترِ شبآلودم اسیرِ آبیِ بیانتها، رها ز ملام اگرچه شب به سرانجامِ خویش میبالد ز چشمِ اوست که میشکفد سپیده به کام کیمیاکریمزاده(عصیان).
درگذشت استاد بیبدیل عبدالمجید ارفعی🕊
مشعلی بود که سالیان دراز، بر سنگنوشتههای خاموش تاریخ، زبان روشنش فهم مینهاد.
ارفعی از برجستهترین متخصصان زبانهای باستانی و ایلامشناس ایران بود که سالها به خوانش و تفسیر الواح هخامنشی پرداخت.
او سهمی اساسی در ترجمه و فهم الواح گِلی تختجمشید و معرفی اسناد اداری دوره هخامنشی به جامعه علمی داشت. با پژوهش و آموزش مستمر، پلی استوار میان ایران امروز و میراث مکتوب کهن آن بنا کرد.
او از تبار آنان بود که نه در سرودهای زمانه، بلکه در ژرفای سطرهای کهن میزیند؛ مردی که با صبرِ کاتب و وقارِ فرزانه، صدای دوردست هزارهها را به گوش امروز رساند.
اکنون که او رفته است، الواح همچنان برجایند — اما دستی که جان در آنها میدمید، به آرامش خاک پیوسته است.
یادش بلند، و نامش در دفتر فرهنگ ایران، مانا باد.
