علیرضا آل یمین
Відкрити в Telegram
یادداشتهای علیرضا آل یمین نویسنده و فیلمساز . . ارتباط با من: @Ali_rezaa
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
213
Підписники
Немає даних24 години
+57 днів
+530 днів
Архів дописів
«مامان ممنونم که منو به دنیا آوردی.»
هزار بار گفتم و هربار انگار معنای تازهای برایم آشکار میشد. «ممنونم که منو به دنیا آوردی.»
«ممنونم که فرصت زندگی کردن بهم دادی»
مادرم، زندگی را به تمامی زیست. تمام لحظههایش را زندگی کرد. زندگی را با تمام شادیها و رنجهایش پذیرفته و زیسته بود.
هروقت گلهای از زندگی میکردم با لحن مشفقانه و مادرانهاش میگفت: «زندگیه دیگه، میگذره»
و تأکید را هم میگذاشت روی «دیگه». یعنی؛ «همین که هست» و همین که هست را بپذیر و زندگی کن. یعنی هرچه بادا باد؛ دلت گرم و سرت خوش باد.
مادر فیلسوف سادهای بود با پیراهنی گلدار،
امروز دومین سالگرد ستاره شدن اوست.
بر من منت بگذارید و به صلواتی مهمانش کنید.
🔸نمايش «پرومته»
كارگردان: طاها شادفر
نويسنده: محسن وثوقي
دستیار کارگردان: فروغ آلیمین
تهيه كننده: ميلاد رفاقتي
بازيگران: طاها شادفر و محسن وثوقي
با صداي حميدرضا پگاه
٢٥ مرداد تا ١ شهريور، ساعت ١٩
تماشاخانه هيلاج
خريد بليط از تيوال
https://www.tiwall.com/p/prometheus7
ناگهان اندوه
گاهی اندوه ناغافل میریزد در سینهات. تا به خودت بیای بغض میشود و گلویت را میگیرد. هیچ هم نمیپاید کجا هستی؟! در چه حالی؟! چه میکنی؟! انگار عقابی بتازد به شکاری که بیخیال در صحرا میخرامد.
گاهی اندوه چنگ میاندازد به قلبت. در ازدحام مترو، در حال خرید یک شیشه شیر و سطل کوچک ماست، در خانه، وقتی نشستهای و برای خودت «بیچارگان» میخوانی. یا حتی وقتی رفیقی خاطرهی طنازی تعریف میکند؛
ناگهان اندوه گلویت را میگیرد و دیگر حتی دریغ از لبخندی سرد.
از هجوم اندوه شکوهای نیست. اما این که ناغافل و بیهوا میآید و رها نمیکند جانکاه است. در خودت پی نشانهای، چیزی هستی؛ دلیل آمدنش. خیالت به هیچ نمیرسد. تقلا میکنی خودت را برهانی، او نمیرهاند. انگار یقهات را گرفته و دنبال خودش میکشاندت. میبرد جایی در عمیقترین چالههای خیال و خواب و خاطرهات، تا زخمی را به رُخت بکشد؛ «ها! من از اینجا زاده شدم.»
آنوقت تنها در حیرت تمام میایستی و به یک حفرهی تاریک بیانتها خیره میشوی.
@alirezaaleyamin
تبریز، رشت، بندرعباس
خردهروایتهای سفر به جنوب جنگی
سومین نفر از هم کوپهایها مردی است حدوداً پنجاهساله. در اولین لحظه که میبینمش هیچ شباهتی به مردمان جنوب ندارد. کمی شبیه گیلانیهاست. من، بعد از خانم قاف وارد کوپه میشوم آقا محمود تلاش میکند چمدان خانم قاف را در حفرهی بالای کوپه جا دهد. چندجملهای میان او و خانم قاف ردوبدل میشود. آقا محمود لهجهی آذری غلیظی دارد میپرسم ساکن بندرعباس هستید. میگوید نه. ساکن رشتم. برای کار به بندرعباس میروم.
لهجه ترکی، اقامت رشتی و مقصد بندری آقا محمود سر حرف را باز میکند. گویا سالهاست بهواسطه شغلش ساکن رشت شده است و مراودات کاری هم با بندرعباس و شهرهای اطرافش دارد. دفتر چهل برگی را باز میکند که پر از نوشتههایی است با خودکار آبی. زیر هرچند خط نوشته خطی کشیده تا از پارگراف کوتاه بعدی مجزا شود. انگار نام و مشخصات فردی را نوشته باشد با شماره تلفن و احتمالاً مبلغ بدهکاری یا بستانکاری. اینها نشان میدهد شغلش آزاد است. اما دریکی دو تلفن متوجه میشوم باکسی که او را رئیس خطاب میکند حرف میزند. نه از این رئیس گفتنهای تعارفی الکی. جوری حرف میزند که انگار رئیس سختگیری داشته باشد. کرنشگرانه گزارشهای کاری میدهد. و بعد تأکید میکند که امر امر اوست. در تلفنهای دیگر با طرف حسابهایش در بندرعباس حرف میزند. و قرار میگذارد که برای حسابوکتابها آماده باشند. فرصت نمیشود، یا پا نمیدهد درباره کارش سؤال کنم. میگویم: «دیدی جنگ شده راه افتادی حساباتو جمع کنی که خیالت راحت بشه» چیزی نمیگوید. میخندد.
جذابتر از قومیت، سکونت و شغلِ آقا محمود، همین لبخند است. در تمام بیستوچند ساعتی که در آن کوپه بودیم لبخند مهربانانهای روی صورتش بود. لبخندش ربطی به حرفهای ما نداشت. شاید اگر در کوپه تنها بود هم با همین لبخند ساعاتش را میگذراند.
اما عجیب اینکه؛ در تمام مدتی که من و آن دو دوست دیگر مشغول حرف زدن بودیم.آقا محمود هیچ اعلام موضع جدیی نکرد. دستآخر، هیچکدام از ما نفهمیدیم به قول خانم قاف «کدام طرفی است.» برایمان قابلدرک بود که نظر و موضع دارد. اما یکی به نعل میزد، یکی به میخ. تردید داشت یا حوصله نداشت. نمیدانم. من هم هیچ پاپیاش نشدم که حرف بزند. شاید اصلاً دلش میخواست سکوت کند و بشنود. شاید حرف ما در ذهن او تأثیر متفاوتی داشت. همینطور که بهحساب و کتابها رسیدگی میکرد پیش خودش میگفت: «هوم، حرف اینا هم بی ربط نیست.» یا کاملاً برعکس؛ «لعنت بهتون، چقدر چرتوپرت می گید.»
لبخندِ مدام آقا محمود باعث شد احساس کنم حرف زدن ما، فارغ از اینکه چه میگوییم، برایش آزاردهنده نیست. در چند ساعت آغاز سفر دلم میخواست برای اینکه روایتم از کوپه کامل شود او را هم به حرف زدن وادارم اما بعد فکر کردم سکوت او هم میتواند دستمایهی نوشتنم باشد. اصلاً این همان چیزی است که به خانم قاف هم پیشنهاد دادم؛ «با آدمهایی که با شما تفاوتهای بنیادی دارند بحث نکنید خانم. بحث کردن چیزی رو در کسی عوض نمیکنه.»
آقا محمود، ما بود. بخشی از ما که فراموشش کردهایم. بخشی از ما که سکوت میکند و لبخند میزند. بخشی از ما که زندگی میخواهد. آقا محمود اهل معاشرت بود. حرف داشت. موضع داشت. گاهی هم لابهلای حرفهای ما چیزی میگفت اما دلش نمیخواست لبخندش را با اخم عوض کند. سرش به کار و دلش به زندگی گرم بود. شاید اگر در وضعیت و یا جمعیت دیگری بود درباره سیاست و جنگ، حتی بیش از دیگران حرف میزد و نظر میداد. اما اینجا ترجیح داد سکوت کند. سکوتی که هر چه تماشا میکردی به نمیدانمهایت بیشتر اضافه میشد.
وقتی به نقطهای از راهآهن رسیدیم که شب قبل توسط آمریکا بمبارانشده بود و کارگران طی کمتر بیستوچهار ساعت خط آهن را تعمیر کرده بودند، لبخند آقا محمود پهنتر شد. حالا دیگر نمیتوانست احساسش را پنهان کند. «دمتون گرم» این را به کارگران عرق کردهای گفت که صدایش را نمیشنیدند. انگار حتی این جمله هم یکجور سکوت صدادار بود. هیچکس جز ما چند نفر صدایش را نشنید.
#سفر_به_ساحل_حادثه
علیرضا آلیمین
#بندرعباس
@alirezaaleyamin
خانم قاف، قطار، قشم
رئیس قطار برای چک کردن بلیطها میآید. مقصد همهی ما بندرعباس است. از زن میانسالِ تنهایی که در کوپه است میپرسد: «میخواهید کوپهتان را عوض کنید؟» خانم میگوید: «نه، همینجا راحتم.»
خانم که بعدتر متوجه میشوم کارمند ادارهای در جزیرهی قشم است، مانتو پوشیده و روسریاش را طوری پیش آورده که حجابش کامل باشد.
گفتوگوی من و مهندس جوان دربارهی جنگ توجهش را جلب میکند. ابتدا ترجیح میدهد سکوت کند. گمانم میخواهد بداند موضعمان چیست. وقتی خیالش راحت میشود که، به قول خودش، «آنطرفی» نیستیم، کمکم شروع به حرف زدن میکند.
همان وقت است که رئیس قطار میآید و بلیطهایمان را چک میکند.
زن چند بار با تلفن حرف میزند. حدس میزنم با همسر و فرزندش. گویا درگیر یک مشکل خانوادگی هستند. مادر با صدای لرزان دخترش را به آرامش دعوت میکند: «باهاشون بحث نکن، مادر. ولشون کن. اگه میخواستن بفهمن، تا حالا فهمیده بودن.»
به همسرش هم چیزهایی شبیه همین میگوید و از اینکه جایش در قطار راحت است.
میگوید دخترش در اینستاگرام علیه آمریکا و اسرائیل استوری گذاشته و یکی از فامیلهایشان به او تاخته است. گویا آن فامیل با آنها تماس گرفته تا از دخترش گله کند. و این شده آغاز یک جنگ خانوادگی.
زن، زادهی خرمشهر است؛ شهری که بیشترین آسیب را در جنگ هشتساله دید. پس از آغاز جنگ، وقتی خرمشهر در آستانهی اشغال بود، پدر، همسر و فرزندانش را برمیدارد و به بندرعباس میرود. جنگ برای زن میانسالِ تنها از چهارسالگی شروع شد.
«اولین بار چهار سالم بود که صدای انفجار شنیدم. نمیدونستم جنگ و توپ و تانک چیه. فقط میترسیدم. شبانهروز صدای انفجار قطع نمیشد. هر روز میدیدم که خونهها خراب شدن.»
اما حالا دیگر خبری از ترس نبود.
دخترک چهارساله، در آستانهی پنجاهسالگی، میرفت جنوب؛ هرمزگان، قشم. همان جایی که هر روز خبر بمبارانش میآمد. میخواست صبح روز بعد سر کارش باشد، پشت میز اداره بنشیند و مثل یک روز عادی رفتار کند؛ کار اربابرجوع را راه بیندازد.
میگوید: «ما کف خیابون، پرچم به دست ایستاده بودیم که رفتن و تفاهم کردن. چه تفاهمی؟! زورمون میرسید، اگه کمی بیشتر طاقت میآوردن و سازش نمیکردن.»
وسط حرفهایش چیزهایی هم دربارهی رها کردن حجاب میگوید. دلش از بیحجابی هم پر است و از اطرافیانش؛ خانوادهی دور و نزدیک، که انگار در بحبوحهی جنگ، دچار جنگ خانگی هم شده باشند.
بغض میکند. اشکهایش بیصدا فرو میریزد. او، همسر و دخترش در میان فامیل تنها هستند. جنگ، دامن زن را رها نمیکند. همهجا هست.
فکر میکنم کاش ساکت بودم. کاش در آن کوپهی کوچک حرفی از جنگ نمیزدم. میگذاشتم آن بیست ساعت را بیحرف و هیاهوی جنگ در خودش باشد. هرچند من هم اگر حرف نمیزدم، تلفنها رهایش نمیکردند.
گفتم: «خانم، بحث نکنید. هیچکس با بحث کردن نظرش عوض نمیشه.»
گفت: «من کاری ندارم. اونا ول نمیکنن.»
و باز اشکهایش ریخت؛ مثل همان وقتی که از ترسهای کودکیاش میگفت.
میخواهم بخوابم. خستهام.
میپرسم: «شما کجا راحتتر میخوابید؟ تخت بالا یا پایین؟»
میگوید: «نمیخوام. همینجا میشینم.»
میگویم: «خب، اگر معذبید، به رئیس قطار میگفتید جاتون رو عوض کنه. شاید کوپهای برای خانمها باشه.»
میگوید: «نه... نمیدونم اگه برم یه کوپهی دیگه، طرز فکرشون چطوری باشه. حوصلهی بحث ندارم.»
باورم نمیشود؛ فقط به همین خاطر، به خاطر فرار از جنگ، حاضر است در یک کوپه با سه مرد غریبه بماند و تا صبح نشسته بخوابد، چون اینجا احساس امنیت میکند.
صبح از خواب بیدار میشوم. همانجا کنار پنجره، نشسته، با چشمهای بسته.
قطار به ایستگاه فین میرسد. منتظریم پیادهمان کنند، اما خبری نمیشود. قطار به سمت بندرعباس راه میافتد. پل انشعابی راهآهن را که شب قبل بمباران کرده بودند، طی بیستوچهار ساعت تعمیر کردهاند.
قطار از محل انفجار میگذرد. کارگران مشغول کارند. کوپه خنک است. مردانی که آن بیرون هستند، لباسهایشان از عرق خیس شده است. مسافران واگن از کوپهها بیرون آمدهاند و آثار بمباران را تماشا میکنند. سرعت قطار کم است. چند نفر از کارگران چپیدهاند زیر سایهی ماشین راهسازی. عرق کردهاند و بطری آب را دستبهدست میکنند.
محمود مسافر دیگر کوپهمان میگوید: «دمتون گرم، خسته نباشید.»
بعد فکر میکند صدایش را نمیشنوند. بلندتر میگوید؛ و باز هم نمیشنوند.
قطار سرعت میگیرد.
از قطار که پیاده میشویم، موقع خداحافظی از خانم تنها میخواهم خودش را معرفی کند.
نام خانوادگیاش را میگوید.
نام خانوادگیاش با «قاف» شروع میشود. خداحافظی میکنیم. میخواست باید خودش را به قشم برساند و صبح سر کارش برود، پشت میز اداره بنشیند و کار اربابرجوع را راه بیندازد.
#سفر_به_ساحل_حادثه
علیرضا آلیمین
#بندرعباس
@alirezaaleyamin
مهندس جوان
سوار قطار میشوم. پنج دقیقه مانده به حرکت.
سه مسافر دیگر کوپه زودتر از من آمدهاند. یک خانم و دو آقا. هیچکدام از ما چهار نفر دیگری را نمیشناسد.
مردی که از ما جوانتر است شمارهای میگیرد و حرکت قطار را خبر میدهد. آن سوی خط، گویا زنی باشد که در مقصد منتظر اوست. از حرف هایشان متوجه میشوم که قطار، مسافرینش را در ایستگاه راه آهن شهر فین، نزدیک بندرعباس پیاده خواهد کرد و از آنجا با اتوبوس به بندر منتقل میشویم.
شب قبل خط آهن بندرعباس را زدهاند و راه مسدود است.
همین حرفها میشود بهانهی گفتوگویمان. محمد؛ مرد جوان، مهندس و مدیرتولید یک پالایشگاه خصوصی است. برای شرکت در همایش یک روزهای به طهران آمده، اما خبرهای جنگ را که شنیده، طاقت نیاورده بیشتر بماند تا خستگی راه از تنش در شود. شب قبل را در اتوبوس گذرانده و حالا در قطار.
اهل اهواز است و به اقتضاء شغلش چند سالی است که در بندرعباس زندگی میکند. از اوضاع جنگ در بندرعباس میپرسم. مدام تلفنش را نگاه میکند. نه اینکه حوصلهی حرف زدن نداشته باشد. بلاتکلیف است. دوپهلو حرف میزند. تا موضعش نسبت به جنگ صریح نباشد.از اینکه سوالات من تبدیل به بحثهای تکراری این روزها شود نگران است. میگویم: «جنگ هر چه باشد برای مردم خوب نیست»
میگوید: خانهاش در جنگ چهل روزه آسیب دیده است. نوروز را به سفر رفته بودند که همسایهها تلفنی خبر میدهند؛ هدف سردار تنگسیری بوده که در خانهی امنی نزدیک آنها جلسه داشته. تنگسیری شهید میشود و آنها خانه خراب. همسایههایی که خانهشان آسیب دیده اعتراض کردهاند که چرا تنگسیری آمده اینجا خودش را شهید کرده است. مهندس، اما اعتراضی نداشت. شاید چون اجارهنشین بود. چند ماهی آواره شده بود تا دوباره بتواند با کمک دولت خانهای اجاره کند.
از اوضاع پالایشگاه پرسیدم؛ میگوید پالایشگاه خصوصی است و هر کاری توانستهاند برای صادر کردن محصولاتشان کردهاند. گویا موفق هم بودند. چند و چونش را هم توضیح میدهد. اما با وجود این، تولید پایین آمده و پالایشگاه مجبور شده نیروهایش را تعدیل کند. حدود نیمی از کارکنان بیکار شدهاند. این وقتها هم که قرعه به نام کارگران و زحمتکشان است.
مکث میکند. به بیابانهای قم رسیدهایم. آهی میکشد و ادامه میدهد: «کارگران قربانی شدند.» آهش دقیقا به خاطر بیکار شدن کارگران است. نه به خاطر کم شدن تولید یا نفروختن محصول. انگار دلش میخواسته در هر شرایطی کارگران را حفظ کند اما نشده، نتوانسته.
مهندس از کنجکاوی و سوالاتم گیج شده است. جملهها را با فاصله و بریده بریده میگوید. میفهمم میخواهد بداند برای چه اینهمه سوال میپرسم. درباره همه چیز.
خودم را معرفی میکنم و میگویم به جنوب، به بندرعباس میروم که ببینم چه خبر است. حالا او هم چیزی برای کنجکاوی دارد.اما انگار خودش را در جایگاه مصاحبه شونده میبیند و این باعث میشود چیز چندانی نپرسد. خانهی جدیدی که گرفته دقیقا در همان ساختمان قبلیست دو سه طبقه بالاتر. فکر میکنم چرا خواسته در همان ساختمانی باشد که خاطره تلخی از آن دارد. گویا در شلوغیهای جنگ و بعد از آن، جای بهتری گیرش نیامده. هر چه باشد بهتر از اقامت در هتل جنگزدهها یا مهمانسرای شرکت است. اما با ترسها و کابوسهای فرزندش چه میکند؟! مهندس خسته است. تخت بالای کوپه را باز میکند. ملحفه را روی تخت میکشد از نردبان بالا میرود، دراز میکشد و خیلی زود صدای نفسهایش بلند میشود. محمد خسته است.
#سفر_به_ساحل_حادثه
علیرضا آلیمین
#بندرعباس
@alirezaaleyamin
جنگ در بیمارستان کودکان
«در پی حمله دشمن آمریکایی و اصابت چندین موشک به اطراف بیمارستان شهید بقایی اهواز، این مرکز درمانی در حال تخلیه موقت است.»
این بیمارستان محل نگهداری و درمان کودکان سرطانی است. خانوادهها برای مراقبت از فرزندان خود به خیابانهای اطراف بیمارستان آمدهاند.»
بعضی خبرها تمام نمیشوند. راستش دیگر چشممان ترسیده. از میناب به بعد تعریف جنگ عوض شد. تعریف آدمها حتی.
پدران و مادرانِ آن کودکان، حق دارند دلشوره بگیرند. حق دارند نیمه شب بروند سراغ بچههایشان. حتی از زیر سرم شیمیدرمانی کودکانشان را بیرون بکشند. گویی هیولایی بدتر از بیماری دندان تیز کرده برای بچههایشان.
من باید آنجا بودم. در اهواز. ابتدای جاده خرمشهر. محلهی بقایی. کنار پدران و مادران و کودکان. باید کسی به آنها بگوید: این روزها تمام میشود. نهتنها جنگ؛ اندوه رنج فرزند، گمانم از هر درد دیگری عمیقتر است. باید یکی به آنها بگوید: فرزندتان روز خوش هم خواهد دید.
باید کسی کنارشان باشد، دستشان را بگیرد.
من باید باید آنجا باشم. ما باید تکثیر شویم. هزار پاره. به تعداد هر که این روزها از جنگ در رنج است. به تعداد خودمان.
علیرضا آلیمین
#خبر_بهمثابه_روایت
#جنگ_در_بیمارستان_کودکان_اهواز
#نوشتن_در_زمانهی_عسرت
@alirezaalyamin
ماجرا از این قرار است که؛ هر دوهفته یکبار دور هم مینشینیم، هر کس بخواهد داستانی، روایتی، چیزی میخواند و دربارهاش حرف میزنیم.
اما این نشستها، خواندنها و شنیدنها سوی دیگری هم دارد؛ آنهم «بودن» و «حضور داشتن» است.
گمانم ما در این روزگار، بیش از همیشه محتاج حضور و مشتاق دیداریم. چنانکه گاهی از نان شب واجبتر. چیزی شبیه غذا روح و قوت جان.
به هر حال درِ خانه و سرِ سفره باز است؛ کرم نما و فرود آی...
عجالتا ورود برای همه آزاد و رایگان است؛ حتی شما دوست عزیز!
#خانهی_راوی
@alirezaaleyamin
از تفنگچیهای چغادک
چغادک شهر کوچکی است در میان جادهی بوشهر برازجان.
چغادکِ کوچک اما در این صد و ده سال اخیر اتفاقات عجیبی را دیده است.
سال ۱۲۹۵ شمسی وقتی در جنگ جهانی اول متفقین به ایران حمله کردند.
میرزا محمدخان برازجانی معروف به غضنفرالسلطنه با سیصد نفر تفنگچی در «سربست چغادک» در مقابل ارتش انگلستان ایستاد. انگلستان آنوقتها ابرقدرت جهان بود با ارتشی آماده و مجهز به سلاحهای مدرن. غضنفرخان و تفنگچیهایش خوب جنگیدند اما دست آخر در مقابل مسلسلها و توپهای انگلیسی دوام نیاوردند و عقب نشستند.
حکومت قاجار در ضعیفترین حالت ممکن قرار داشت و احمدشاه قاجار اعلام بیطرفی کرده بود. اما بیطرفی او برای استعمارگر پیر اهمیتی نداشت. انگلستان هم نفت ایران را میخواست که تازه قراردادش را بسته بود و هم میخواست، خیالش از امنیت هندوستان در مقابل حملهی عثمانی و آلمان راحت باشد. هندوستان آنوقت بزرگترین مستعمره و گاو شیرده انگلستان بود.
غضنفرالسلطنه از چغادک عقب کشید و بلافاصله بعد از آن برازجان هم به دست انگلیسیها افتاد.
هرچند غضنفرخان بیخیال نشد؛ هر جا و طور که میتوانست به نیروهای دشمن شبیخون میزد و نمیگذاشت آب خوش از گلوی اشغالگران پایین برود.
جنگ اول تمام شد. کمی بعد از آن حکومت قاجار هم با کودتای رضاخان به پایان رسید. رضا خانِ قزاق پس از تشکیل حکومت دستور ایجاد ارتش مدرن را صادر کرد. از طرفی برای قدرتمند کردن حکومتش به جان اقوام و طوایف افتاد تا خلع سلاح شان کند و خیالش از بابت شورش آنان راحت شود. غضنفر السلطنه که از بزرگان قوم بختیاری بود با رضا پهلوی به اختلاف افتاد تا سرانجام در دوم اسفند ۱۳۰۸ توسط عوامل رضاخان ترور شد.
دوازده سال بعد جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد. رضا پهلوی مثل احمدشاه قاجار اعلام بیطرفی کرد و باز بیطرفی برای سیاستمداران غربی اهمیتی نداشت. ارتش متفقین سوم شهریور بیست وارد خاک ایران شد . اینبار اما چغادک، بوشهر، برازجان و هیچ کجای دیگر ایران خبری از مقاومت نبود. طی چند روز ایران به اشغال دشمن درآمد. و بیستو پنجم شهریور رضا پهلوی مجبور به استعفا شد. ارتش مدرن و شکست خوردهاش را رها کرد، سوار یک کشتی انگلیسی شد و به جزیرهی موریس رفت.
شاید در جنگ دوم جهانی، غیاب نهادهای مردمی و فقدان همدلی با حکومت پهلوی یکی از دلایل تشدید سرعت اشغال کشور بود. حذف مبارزانی چون غضنفرالسلطنه و بسیاری دیگر از بزرگان اقوام و طوایف باعث شد نا و رمقی برای مقاومت در میان مردم نماند.
در جنگ هشت ساله پای هیچ دشمنی به نزدیکیهای چغادک نرسید. اینبار کیلومترها پیش از آن، دشمن زمینگیر شده بود.
اما در این چند ماه دوباره نام چغادک بر سر زبانها افتاده است. مدام اخبار بمباران این شهر کوچک منتشر میشود. گویی استعمار نو خواسته باشد انتقام تازهای از این شهر بگیرد. حالا شکل جنگ بهکلی تغییر کرده است. دیگر تفنگچیهای دشتستانی در سربست چغادک در برابر ستونهای ارتش دشمن صف نمیکشند؛ جنگ از میدانهای خاکی به آسمان، رسانه، اقتصاد و ارادهی مردم منتقل شده است. اما یک چیز در همهی این سالها ثابت مانده است؛ سرنوشت یک سرزمین فقط با سلاح مدرن و ارتش قدرتمند تعیین نمیشود. در نهایت این مردماند که باید کشور را وطن و وطن را خانه بدانند. ماندن، ایستادن و حفظ پیوندشان با خاکی که در آن زندگی میکنند، به یک سرزمین معنا میدهند
و اما مردم؛ چغادک در سالهای اخیر معروف شده است به شهر «عاشورائیان» نامی که بیش از یک عنوان، حامل یک حافظه است: حافظه ایستادن، ماندن و معنا دادن به سرزمین.
علیرضا آلیمین
#نوشتن_در_زمانهی_عسرت
@alirezaaleyamin
دلم در جنوب
آمریکا به ایران حمله کرده است. از صبح تهدید کرده بود که حمله خواهد کرد. حوالی نیم شب اولین خبرها منتشر میشود؛ صدای انفجار در بندرعباس، سیریک، بوشهر، چابهار، قشم، کیش . کانالهای خبری را بالا و پایین میکنم و مدام نام شهرهای کوچک و بزرگ اضافه میشوند. با هر خبر و نام هر شهر، عضلاتم منقبض میشوند.
آمریکا به ایران حمله کرده است و کسانی از ما درجایی از این سرزمین آتش به جانشان و زندگیشان افتاده است. امروز صبح خبری آمد که هشت نفر از سربازان ایران در حملات دیشب کشته شدهاند. و حالا؛ خدا اخبار فردا را به خیر کند.
دلم اینجا در طهران بند نمیشود. کاش ماهیگیری بودم در سیریک، یا قهوهخانهای در بوشهر داشتم یا حتی کارمند فلان اداره بودم در بندرعباس یا ساکن هرجای دیگری که این شبها در آنجا جنگ جلوه کردهاست. گویی مردمان آنجا پیشمرگ ما شدهاند؛ آتش بر سرشان میبارد و من اینجا در امن و امان نشستهام و جنگ را از خبرها دنبال میکنم. خبرها، صدای انفجار ندارند، بوی باروت نمیدهند و من چیزی از رنج آنها را درک نمیکنم. درک رنج از تجربه برمیآید. من آیا تجربهای از جنگ دارم؟! بله. حالا دیگر همهی ما تجربه داریم. اما تجربهی تنها ماندن و تنها بودن را جنگ چه؟!
در جنگ دوازده روزه و چهل روز طهران مدام بمباران میشد و بسیاری شهرهای دیگر هم. اما این شبها فقط چند شهر در جنوب هدف جملهاند. مبادا مردمان آن شهرها و روستاها گمان کنند ما بیخبران و بیخیالانیم. نه. هرگز.
آدم دلش نمیخواهد فقط شاهد رنج باشد. گمانم من هم باید سهمی از آن را بر دوش بکشم. بعضی رنجها را فقط کنار هم میتوان تاب آورد.
دلم نمیخواهد جنگ به طهران و شهرهای دیگر بکشد. دلم نمیخواهد هیچ جا جنگ باشد. فقط کاش من، ماهیگیری بودم در سیریک یا قهوهخانهای داشتم در بوشهر...
علیرضا آلیمین
#نوشتن_در_زمانهی_عسرت
پس از تحریر: خبری دیدم که در ایرانشهر مأمور آتشنشانی کشته شده و خبری دیگر که گویا آققلا در استان گلستان هم بمباران شده است.
@alirezaaleyamin
Repost from کانون اندیشه جوان| کاج
🔰 راهِ زیستن
تمرینِ روایت در زمانهٔ امروز
💢شما در این کارگاه چهار جلسهای با هادی مقدمدوست، سیدمحمد ساداتاخوی، علیرضا آلیمین و مکرمه شوشتری همراه میشوید تا دربارهٔ روایت تمرین کنیم.
🗓 کارگاه در چهار جلسهٔ سه ساعته و در روزهای «۲۳ و ۳۰ تیرماه» و «۲۰ و ۲۷مردادماه» برگزار خواهد شد.
📋 برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام با شماره ۰۲۱۸۸۹۷۰۸۴۰ تماس بگیرید.
#کاج
#روایت
#گارگاه_آموزشی
📌 @canoon_org
علیه فراموشی
اگر میخواهید از خاطرهها محو نشوید باید بنویسید. بنویسید و کاری کنید که نوشتههایتان در جایی، میان تودهی آتش از بین نرود.
#ژان_فیلیپ_دوتوناک
#از_کتاب_رهایی_نداریم
@alirezaaleyamin
جهان به همین مسخرگیست؛
۶۸ هزار نفر ناپدید شدهاند. مرده و زندهشان معلوم نیست و من اینجا خبر را در کوتاهترین حالت ممکن میخوانم.
#خبر_بهمثابه_روایت
همه، باغ دلم آثار خزان دارد، کو؟
آن که سامان بدهد این همه ویرانی را
#حسین_منزوی
@alirezaaleyamin
تفأل به حافظ در شب هفتم
دل سراپردهٔ محبتِ اوست
دیده آیینهدارِ طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کون
گردنم زیرِ بارِ منتِ اوست
تو و طوبی و ما و قامتِ یار
فکرِ هر کس به قدرِ همتِ اوست
گر من آلودهدامنم چه عجب
همه عالم گواهِ عصمتِ اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پردهدارِ حریمِ حُرمتِ اوست
بی خیالش مباد منظرِ چشم
زآن که این گوشه جایِ خلوتِ اوست
هر گلِ نو که شد چمنآرای
زَ اثر رنگ و بویِ صحبتِ اوست
دورِ مجنون گذشت و نوبتِ ماست
هر کسی پنج روز، نوبتِ اوست
مُلکَتِ عاشقیّ و گنجِ طرب
هر چه دارم ز یُمنِ همتِ اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک؟
غرض اندر میان سلامتِ اوست
فقرِ ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینهٔ محبتِ اوست
@alirezaaleyamin
زندگی و دیگر هیچ
مذاکرات صلح
مذاکرات زلنسکی
مذاکرات پوتین
کی ترامپ مذاکره میکند؟
ترامپ جنگ را متوقف میکند؟
آیا جنگ ۲۰۲۵ تمام میشود؟
کمک ترامپ به اوکراین
نرخ دلار
اینها فهرست جستجوهای یک سرباز اوکراینی است.
ما، سربازها را با جنگ میشناسیم؛ با اسلحه، سنگر، عملیات، کشتار و مرگ.
اما این فهرست چیز دیگری میگوید؛
سرباز در جبههی جنگی دنبال راه کشتن کسی نبود. در جستجوی امید بود، امید برای زنده ماندن.
در میان همه خبرهای جهان، دنبال کوچکترین نشانهای بود که بگوید جنگ تمام خواهد شد.
قبل از پایان سال ۲۰۲۵.
در میان این جستجوها، بیش از همه یک جمله دردناک است:
«آیا جنگ ۲۰۲۵ تمام میشود؟»
این سؤال فقط درباره جنگ نیست. درباره آینده است.
و هر سؤال درباره آینده، یک فرض پنهان دارد:
اینکه من آن آینده را خواهم دید.
چیزی که هرگز برای سرباز اتفاق نیفتاد.
@alirezaaleyamin
سیمین بهبهانی چه بیپروا نوشت:
با این دل رمیده، نیازم به عشق نیست!
تنهاییام به عیش جهانی برابر است...
@alirezaleyamin
آقای بیدل چه غمانگیز فرمودند که:
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد...
@alirezaaleyamin
آنچه نادیدنیست...
پرویز کیمیاوی از پیشگامان «سینمای موج نو» ایران در سال ۱۳۴۹ فیلم مستندی با نام «یا ضامن آهو» ساخت. این فیلم مکاشفهی او برای تماشای نادیدنیهاست.
کیمیاوی چهار سال پس از این مکاشفه، در مصاحبهای که ششم خرداد ۱۳۵۳ در روزنامه آیندگان منتشر شد میگوید:
همیشه دردهای دیگری هست؛ دردهایی که باید شناخت، فیلمساز باید دنبال آنها باشد؛ در جستجوی پر کردن خلاءها، یافتن معنای آنها. ظواهر همیشه معلوماند. آنچه نامعلوم است، خلئی است میان دستی که به طرف ضریح دراز میشود و خود ضریح. آن را نمیشود دید، باید فهمید.
#پرویز_کیمیاوی
@alirezaaleyamin
زلف خوبان
جهان را بگردید و چنین رفیقی پیدا کنید که با دیدن یک بیت شعر، ارشمیدسوار، پریشان و فریادزنان به یادتان بیفتد و سراغتان را بگیرد و بخواهد حظ و لذتش را با شما شریک شود.
بیدل_دهلوی
@alirezaaleyamin
