علیرضا آل یمین
Відкрити в Telegram
یادداشتهای علیرضا آل یمین نویسنده و فیلمساز . . ارتباط با من: @Ali_rezaa
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
213
Підписники
Немає даних24 години
+57 днів
+530 днів
Архів дописів
یونس
نمیتوانست خوب حرف بزند. زبانش میگرفت. انگار میپیچید در گلویش و میخواست خفهاش کند و نگذارد کلماتی که ما نمیفهمیم از دهانش خارج شود. غروب مینشست کنار ساحل. اگر کسی زیاد پاپیچش میشد، با جانکندن دو سه کلمهای که در اینهمه سال یاد گرفته بود میگفت، کام تلخی از سیگارش میگرفت و خیره میشد به غرقشدن خورشید.
از وقتی یادم میآمد، یونس همینجا بود. حتی ریشسفیدها هم یادشان نمیآمد او کی و چطور به جزیره آمده است. میگفتند از جایی شبیه هندوستان آمده بود یا آورده بودندش. خزیده بود روی شنهای نرم ساحل و آنقدر به دریا خیره شده بود که همه به بودنش عادت کرده باشند. مثل یک کشتی که سالها پیش به گل نشسته است و حالا دیگر غیر از کودکان ماجراجو توجه کسی را جلب نمیکند.
یونس هر شب با ناخدا هارون میزد به دریا. هیچکس حتی حرفزدن آن دو را هم ندیده بود. میرفتند، تور میانداختند و سپیدهنزده صیدشان را جمع میکردند و برمیگشتند. تمام روزها را هم یونس در همان لنج لکنتهی ناخدا هارون میگذراند. دم غروب که انگار نفسش بند میآمد، خودش را میرساند به ساحل، مینشست در قهوهخانهی عبدالقادر و چایی مینوشید و سیگاری میگیراند تا شب که برود درِ خانهی ناخدا هارون.
و این انگار باشکوهترین بخش زندگی روزانهاش بود. در میزد. منتظر میماند تا زبیده، تنها فرزند ناخدا، از پشت در داد بزند: «کیه؟» و یونس آوایی را آهسته در گلویش بپیچاند که یعنی «منم» و بعد در چوبی خانهی ناخدا باز شود، نیمصورت دختری با نقاب بیرون را بپاید و دستش با طرحی از نقش حنا، بقچهی نان شب را بدهد به دستهای منتظر یونس. و یونس لبخند بزند. تنها لبخند هر روزش. و بعد منتظر بماند تا صدای لخلخ آمدن ناخدا هارون را از حیاط بشنود و بعد بیسلام، بیحرف، با هم راه بیفتند به ساحل، به لنج، به دریا.
تا آن شب که یونس آمد درِ خانهی ناخدا، در باز بود. یونس ایستاد. حیاط را نگاه کرد، بیآنکه در بزند و منتظر دختری باشد که با نقاب بیاید پشت در و دستهای پرنقشونگارش را از لای در بیرون بیاورد. ایستاد، به حیاط نگاه کرد که چراغانی شده بود. به مهمانهایی که در حیاط نشسته بودند و به آن دو مرد که نیانبان و دهل میزدند و دیگرانی که میرقصیدند.
بعد از آن شب یونس رفت. مثل سایهای که بخزد روی شنهای ساحل یا روی موجهای دریا.
علیرضا آلیمین
#داستان_کوتاه
@alirezaaleyamin
ساقی
دیشب حوالی ساعت ۲ متوجه شدم آب قطع است. خوشبختانه در وضعیت ویژهای نبودم که آب ضرورت باشد. فکر کردم حتماً لولهی انشعابی در محل ترکیده یا نیاز به تعمیر داشته و تا صبح درست و وصل خواهد شد. صبح اما همچنان آب نبود. حالا دیگر وضعیت به اضطرار نزدیک میشد.
زنگ زدم به امیر، پسر جوان کافهدار سر کوچه. میخواستم بدانم آب محل قطع است یا فقط آپارتمان ما. کافه آب داشت.
کنار در ورودی آپارتمان کنتور آب را چک کردم. کسی، نمیدانم چرا، بدون هماهنگی ساکنان فلکهی اصلی را بسته بود. بازش کردم.
چند دقیقه بعد زنگ خانه زده شد. امیر بود. میگوید: آقا، میآیید پایین قهوهتون رو بگیرید؟
از کاری که کرده تعجب میکنم، خجالت میکشم، ذوق میکنم.
پایین میروم. پشت در نیست. ایستاده سر کوچه. که هم کافه را بپاید و هم آمدن مرا ببیند.
به طرفم میآید. فنجان قهوه، فلاسک کوچک چای و نان تازه را میدهد. تشکر میکنم. میگویم: فلکه بسته بود. باز کردم، آب وصل شد.
متوجه خجالتم از کاری که کرده میشود. میگوید: این از طرف من نیست آقا. فکر کنید از طرف کسیه که فلکه رو بسته. بابت عذرخواهی.
از «امیر» بیشتر خواهم نوشت
من را تکه تکه کن
به تکههای مساوی و غیرمساوی
مرا خیار فرض کن
گوجه فرض کن
کلم
کاهو
حتا مرا هویج فرض کن
بگذار با خیالی آسوده
برای تو
سالادی باشم از عشق
#عباس_حسین_نژاد
عباس حسیننژاد امشب متن «املت» را خوانده و یاد این شعرش افتاده که دیماه ۸۹ نوشته بود. برایم فرستاد.
دستور پخت اُملت برای یک نفر
گوجه، سیر، فلفل سبز تند و دو مرغ را از یخچال در میآورم. دو ساعتی از ظهر روز خنک پاییزی گذشته و همه چیز عادی است. تابهی کوچکی روی شعلهی گاز میگذارم. گوجه را زیر شیر آب میگیرم و همان وقت، ناگهان دلتنگی هجوم میآورد. طوری که انگار در آستانهی سکتهی قلبی باشم. دلم تنگ میشود. لحظات اول میفهمم برای که و چه. اما بعد دلتنگی منتشر میشود در تمام تنم.
اگر سیبزمینی سرخ میکردم و دلتنگی میآمد ریشهای را میفهمیدم. یا اگر میخواستم با نخود و ارده یک غذای لبنانی درست کنم. اما درباره گوجه و املت نمیدانم این دلتنگی ناگهان از کجا آمد.
گوجه را برخلاف همیشه روی تخته خرد نمیکنم. چاقو را بر میدارم و در تابه تکهتکهاش میکنم.
گمانم آدمها از بیماری یا کهولت سن یا حتی تصادف و حادثه نمیمیرند. آدمها را دلتنگی میکشد. دلتنگیهای تلنبار شده. دلتنگیهایی رها شده.
روغن میریزم و فلفل را درشت خرد میکنم روی گوجهها و بعد سیر را ریزتر.
همانجا کنار اجاق میایستم و غرق میشوم در غلغل روغن و آب.
آدم دلش برای چه چیزهایی، چه کسانی، چه یادهایی، چه خیالهایی تنگ میشود؟!
نمیدانم. هر کدام، هر چه. فرقی نمیکند. هر چه که نیست، نیست. رفته و تمام شده.
خیره شدهام به تابه. به زحمت چشمهایم را برمیدارم. نمک و پاپریکا میپاشم و کمی بعد تخممرغها را میشکنم.
به فروغ گفتم املت میخورد یا از غذای دیشب؟! انتخابش دومی بود.
املت حاضر است. دلتنگی هم. میخورم. میخواهم کمی برایش نگه دارم، شاید از عطر غذا دلش به طمع افتاده باشد. پشیمان میشوم. نمیخواهم از این غذا بخورد. این غذای من است. فقط برای من. خوردن این غذا اندوهگینش خواهد کرد.
خرده_جستارهای_روزمره
@alirezaaleyamin
خیال ملیحه
پیکاپ وحشی شده بود. میخواست خودش را از هجوم گلولههایی که به سمتمان میآمد نجات دهد. دراز کشیده بودم کف ماشین و دوربین را گرفته بودم بالای سرم. رامز کنارم خوابیده بود و با چشمهای نیمه باز نگاهم میکرد و هنوز خندهی آخر توی صورتش بود و هنوزخون از سرش میجوشید. کف ماشین پر از خون شده بود. عماد هم انگار تیر خورده بود، حالا به سختی پیکاپ را میراند.
عماد از ملیحه گفته بود و هواییام کرده بود. اینجا، ملیحه یک زن قد بلند با صورت سبزه نیست که وقتی میخندد چال بیفتد گوشهی لپش و لبهایش درشت شود. ملیحه اینجا یک شهر کوچک ویران است. این را عماد گفته بود و من حالا در قلب این شهر ویران بودم که صدایی آمد و انگار دستی مرا از پشت پیکاپ بلند کرد و چند متر عقبتر کوفت روی تلی از خاک. موشک آر پی جی یا چیزی مثل آن خورده بود به پیشانی پیکاپِ مشکی متالیک که حالا فقط بی صدا میسوخت و زبانه میکشید. پیکاپ که واژگون شد صدای گلولهها هم بند آمد. عماد هنوز در کابین بود و آتش از سرش زبانه میکشید. رامز کمی آنسوتر از من روی زمین افتاده بود. دوربینم پرت شده بود وسط جاده. نمیدانستم آنها چقدر به من نزدیکند. مرا میبینند یا نه. بوی خونِ رامز با عطر خاک و باروت به هم آمیخته بود و حالم را به هم میریخت. دلم نمیخواست زنده گیرشان بیفتم. از خیال اینکه چاقوی زمختِ زنگ زدهای بیاندازند زیر گلویم و رگ و پیام را خرت خرت ببرند چندشم میشد. هیچ دلم نمیخواست ملیحه مرا اینطور ببیند. طاقتش نمیشد. فکر میکرد حتما خیلی درد کشیدهام و غصه میخورد.
فرمانده صدایش را انداخت در گلویش که بترساندم، گفت: نرو و من پریدم پشت پیکاپ؛ میخواهم بروم از ملیحه تصویر بگیرم. گفته بود خطرناک است و عماد پایش را گذاشته بود روی گاز و پیکاپ زوزه کشیده بود و من چیزی نشنیده بودم و رفته بودم در خیالِ ملیحه.
طهران، ۱۳۹۵
#سوریه
#ملیحه
@alirezaaleyamin
ذبیحیخی
ذبیحیخی هر روز صبح آفتابنزده مزدا هزار زهواردررفتهاش را روشن میکرد و میرفت سر پل جوادیه، از یخچال کنار انبار راهآهن چند قالب یخ میخرید، گونیپیچ میکرد و میانداخت پشت وانتش و میآورد و میچید ته پسکوچهی سر بازار و از همانجا دستی بلند میکرد برای امامزاده که یعنی سلام و بعد میچپید در قهوهخانهی وحدت و میشد اولین مشتری هر روز صبحش.
ذبییخی که میرسید، حاج وحدت شاگردش را میفرستاد تا یک قالب از یخهای ذبیح را بیاورد برای مصرف قهوهخانه. همین میشد پول صبحانه و ناهار و قلیانهای ذبیح و حتی گاهی پول شیشه و قلیان شکستنهایش را هم با همین قالب یخ رفعورجوع میکرد.
ذبیحیخی همیشه دم دستش یا تبر و نیزهی یخشکنی بود یا چاقوی ضامندار یادگار پدرش. یخفروشی را هم از پدرش به ارث برده بود، غیر از اینکه گاری پدر را کرده بود مزدا هزار.
املت صبحانهاش هنوز تمام نشده، نصف یخها فروخته میشد، بیآنکه خودش از جا تکان بخورد. مشتریها میآمدند قهوهخانه، پول یک قالب یخ را میگذاشتند روی میز ذبیح، دستی برای بفرمایی که با دهان پر زده بود تکان میدادند و میرفتند و از همان پسکوچهی روبهرویی، یخشان را برمیداشتند و روی شانهشان میانداختند و میرفتند.
همانوقتها قهوهخانه پر میشد از کارگرها که میآمدند و مینشستند و چای قندپهلو را میان دود سیگار و قلیان هورت میکشیدند و چشم میپاییدند که بنایی، معماری، صاحبکاری بیاید و ببردشان فعلهگی.
ساعت حوالی ظهر، مشتریهای دیگری میآمدند؛ کبابیها و بستنیفروشها و شاطرها و هر کسی که میخواست دلش را با یخهای ذبیح خنک کند.
تا آنوقت از کارگرها، بعضیها رفته بودند و چندتایی بیکار مانده بودند و داشتند تهماندهی خوانسارشان را پک میزدند.
صدای اذان که از گلدستهی امامزاده بلند میشد، ذبیح شیلنگ قلیانش را جمع میکرد و میتاباند دور تنهی چوبی مارک حاجاوغلی. آنوقت بود که کارگرهای بیکارمانده به نوبت میآمدند، مینشستند کنار ذبییخی. ذبیح بینگاه، بیحرف، از همان زیر میز اسکناسها را به قدر مزد یک روز میچپاند توی مشتشان. کارگرها میرفتند.
شاگرد وحدت صبر میکرد تا اذان تمام شود، بعد دیزی ناهار ذبیح را بگذارد روی میزش. ذبیح آبگوشتش را میخورد، نوشابهی سیاه را یکنفس سر میکشید، سبیلهایش را با دستمال یزدی پاک میکرد و میرفت. میرفت و تا صبح روز بعد کسی او را نمیدید.
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب دهم
یا همه، یا هیچ
از دانشکده ترک موتور رضا مینشینم تا به مراسم برویم. مادر امروز هم نگذاشت بدون شالگردن از خانه بیرون بیایم. حالا دماغ و دهانم را پوشانده و نفسم گرم است. مهناز و مسعود با هم میآیند و از کمال هم خبری نیست. هر جا باشد برای شب آخر خودش را میرساند.
باران میگیرد، رضا از میان ماشینها لایی میکشد و بلندبلند از حرفهایی که در روزنامه دربارهی شبهای گوته شنیده میگوید. زمین خیس است. گاهی چرخهای موتور میلغزند. حرفهایش را یکیدرمیان میشنوم. میگوید ساواک از همان شبهای اول پیغام فرستاده که روزنامهها تنور این ده شب را داغ نکنند.
در روزنامه هم نظرات موافق و مخالف زیاد است. هر کس با عینک خودش تحلیل میکند.
مأمورها دور و اطراف باغ زیادند. آدمها هم، بیشتر از شبهای قبل. رضا از همان اول میرود نزدیک تریبون تا عکس بگیرد. مسعود و مهناز کمی بعد از ما میرسند. جایی برای نشستن پیدا میکنیم.
سراغ کمال را از مسعود میگیرم. میگوید: چند وقتی است کمپیداست. امشب هم که ناپیدا.
مهناز میگوید: نکنه عاشق شده! خبراییه؟!
مسعود نیشخند میزند. فکر میکنم کمال برای عاشق شدن زیادی عاقل است.
بهآذین پشت تریبون میرود. باران تند میشود. از این شبها میگوید و از جمعیتی که هر شب آمده و ساعتها زیر باران و سرما نشسته است. میگوید: این گردهمایی نشان داده مردم به شنیدن حرفهای آزاد نیاز دارند.
بعد حرفش به آزادی میرسد: آزادی را نمیشود فقط برای خود خواست. کسی که آزادی دیگری را نمیخواهد، نمیتواند از آزادی خودش مطمئن باشد. مردم مدام تشویقش میکنند.
بهآذین از اختلافنظرات نویسندگان حرف میزند: کانون از آدمهایی با عقاید مختلف تشکیل شده و قرار نیست همه یکجور فکر کنند. آنچه آنها را کنار هم نگه داشته، خواست آزادی بیان است.
به اطراف نگاه میکنم. در میان ما، همینها که زیر باران نشستهایم هم به اندازهی نویسندگان اختلافنظر هست. در همین چند شب، بارها دیدهام که یک نفر برای حرفی کف میزند و دیگری از همان حرف عصبانی میشود.
بهآذین میگوید متحد شدن دشوار است، اما متحد ماندن دشوارتر. و مردم کف میزنند.
بهآذین به کسانی هم اشاره میکند که از این شبها انتظار بیشتری داشتهاند. از کسانی که میخواهند همهچیز یکباره تغییر کند. میگوید نباید دستاوردهای واقعی و در دسترس را فدای آرزوهای دور و دراز کرد.
صدایش را صاف میکند: یا همه، یا هیچ درست نیست.
یا همه، یا هیچ در سرم تکرار میشود. مردم تشویق میکنند.
سر میچرخانم و میان جمعیت دنبال کمال میگردم. خبری نیست.
اسماعیل خویی شعر میخواند و چند نفر دیگر و بعد منوچهر هزارخانی میآید و تلگراف جمعی از نویسندگان و روشنفکران فرانسوی را میخواند که برای نویسندگان ایرانی آرزوی آزادی کردهاند. اسمهای بزرگی هم پای تلگراف است. سارتر، سیمون دوبوار...
نزدیک پایان برنامه، هوشنگ گلشیری پشت میکروفن میرود. این بار داستان نمیخواند. پیامی از طرف کانون نویسندگان دارد.
با صدای بلند شروع میکند: «خواهران و برادران، ما را متهم کردند...»
بعد از اتهامهایی میگوید که در این ده شب به نویسندگان زدهاند. اینکه این گردهمایی نمایشی است، اینکه نویسندگان به جای مبارزه فقط حرف میزنند، اینکه شبهای گوته وابسته به این گروه یا آن گروه است.
یاد مردی میافتم که دو شب پیش، مسعود و مهناز را مأمور ساواک میدانست. یاد جوانی که به پرهام نوشته بود باید ثابت کنید این حرفها فایدهای دارد.
گلشیری میگوید هیچکس حق ندارد از آنها بخواهد فقط به یک شیوه فکر کنند یا بنویسند.
گلشیری از ما مردم میخواهد به خواندن و اندیشیدن ادامه دهند و در برابر سانسور ساکت نمانند.
بعد میگوید: «پیمان ببندید که دیگر ننشینید.»
صدای کفزدن بلند میشود.
در آخر گلشیری از جمعیت میخواهد آرام متفرق شوند و به خانههایشان برگردند.
مردم اما آرام نیستند. انگار دلشان نمیخواهد تمام شود. دلشان نمیخواهد به خانه بروند و از فردا دوباره همهچیز سر جای خودش باشد. عدهای سروصدا میکنند. همهجا پر از حرف و شعار است.
در ازدحام جمعیت سر میکشم تا شاید کمال را ببینم. بالاخره پیدایش میکنم. بیرون باغ با دو سه نفر بحث میکند. خیالم راحت میشود.
منتظر میمانیم تا رضا هم بیاید.
مسعود میگوید برویم ساندویچی یکتا، بالاتر از پارکوی. از جمعیت فاصله میگیریم. همبرگرهای یکتا بینظیر است. کمال با اشتها غذا میخورد. مسعود میگوید: میدونی که همبرگر غذای امپریالیسم جهانی دیگه.
کمال با دهان پر جواب میدهد: برای هر خری باشه خوشمزه است.
همه میخندیم. رضا دوربینش را درمیآورد و عکس میگیرد.
پایان
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب نهم
قفس تنگ داغ آهنین
سهشنبه است، ۲۶ مهر. دانشگاه نمیروم. میخواهم حالم برای شب مساعد باشد. هرچند دواهای پزشک پیر کار خودش را کرده است. تب و لرز رفته و حالم بهتر است. لباس که میپوشم، مادرم اعتراض میکند: «دوباره راه افتاد. یه خورده جون گرفتی، میری سرپا میمونی تو سرما، باز حالت بد میشه.»
«زود برم، جا گیرم میاد، میشینم.»
مادر اما راضی نمیشود. فرشته به دادم میرسد: «مامان جان، حرص نخور. این که بالاخره میره. بره اونجا حالش بهتر میشه.»
مادر شالگردن پشمی قهوهای را میآورد و میاندازد دور گردنم.
«مامان جان، زمستون که نشده حالا.»
مادر اعتنا نمیکند.
سر پارکوی، کنار دکهی روزنامهفروشی، کمال را میبینم. ایستاده و روزنامهها را تماشا میکند. نزدیک میروم و سلام میکنم. جا میخورد. دستپاچه سلامی میکند و باعجله راه میافتد و در مسیر خلاف جهت باغ میرود. کنارش مردی ایستاده است. او هم بلافاصله از عرض خیابان رد میشود. رفتار کمال عجیب است. به تیتر روزنامهها نگاه میکنم. اخباری از هواپیمای لوفتهانزا و گروگانگیری در موگادیشو و خردهخبرهای دیگر. چیزی از شبهای گوته نمیبینم.
در خیابان منتهی به باغ، کسی از پشت سر صدایم میکند. برمیگردم. کمال است. باعجله میآید و نفسنفس میزند.
گرم خوشوبش میکند. انگار نه انگار که چند دقیقه قبل نادیدهام گرفته بود. و عجیب اینکه وقتی دلیلش را میپرسم، ناشیانه همهچیز را حاشا میکند: «من؟! من اصلاً دم دکه نبودم. معلوم نیس با کی اشتباه گرفتی.»
و بعد ادای خنده درمیآورد و به شانهام میزند.
«مریضی مغزتو ریخته به هم.»
و باز میخندد.
کمکم مطمئن میشوم که به یکی از گروههای سیاسی وصل شده و پنهانکاری میکند. حتماً آنجا هم قرار تشکیلاتی داشتهاند.
حرف را عوض میکنم: «از بچهها خبرداری؟!»
«دانشکده دیدمشون. قرار بود بیان.»
آمدهاند، در باغ میبینیمشان. تا جاگیر شویم، اولین سخنران پشت میکروفن میرود.
باقر پرهام است. میگوید شب قبل، در پایان برنامه، جوانی یادداشتی به او داده است. یادداشت را از روی کاغذ میخواند:
«خیلی صریح عرض میکنم که شما و دیگر مسئولان این برنامه یا خودآگاه (خدای ناکرده) و یا ناخودآگاه نهتنها کمکی به مردم و مخصوصاً جماعتی که در اینجا حاضرند نمیکنید، بلکه با این کار خودتان بر روی تمام ظلمها و حقکشیها سرپوش میگذارید... باشد که حرفهای این کوچکترین حاضر در جمع این حضار، کوچکترین تأثیری در حال این حضار داشته باشد. اگر جز این است، فردا شب ثابت کنید.»
مهناز میگوید: «چجوری باید ثابت کنن؟!»
بلافاصله پرهام ادامه میدهد:
«چگونه باید «ثابت کرد»؟ من تصور نمیکنم که منظور این دوست محترم این باشد که ما و شما در اینجا یک میتینگ سیاسی برپا کنیم و بعد هم همهچیز را برهم بزنیم و به خیابان بریزیم. این نه منظور اوست، نه منظور ما و نه منظور شما. پس مقصود او واقعاً چیست؟ گمان میکنم مقصود او این باشد که ما با حرفهایی که در اینجا میزنیم، چیزی را ببریم و قطع کنیم. او میخواهد ما مسائل را صریح، بیپرده و عریان مطرح کنیم و احتمالاً هرچه تندتر، بهتر.»
چند نفری دوروبرمان غر میزنند.
پرهام اما آرام است و حرف عجیبی میزند: «بیماری قرنها را نمیشود یکشبه درمان کرد.»
کمال میگوید: «باید داغ گذاشت رو زخم کهنه.»
مسعود و من نگاهش میکنیم. مسعود با چشم و ابرو اشارهای میکند که یعنی: «چی میگه این؟!» ابرو بالا میاندازم.
عنوان سخنرانی پرهام «فضای حرف و فضای عمل» است. به طرز رندانهای حرفش را به گوته میرساند که این شبها به نام اوست:
«در انجیل یوحنا آمده: «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود…» گوته، شاعر نامدار آلمانی، با اشاره به کلام انجیل، در پرسش و پاسخی کوتاه، میگوید: «در آغاز کلمه بود؟ نه. در آغاز عمل بود.»... منظور گوته... آگاهی دادن نسبت به اصل و منشأ وجودی حقیقت کلام است. منظور گوته این است که سخن از عمل جدا نیست.»
یکی پشت سرمان میگوید: «برای اینکه از مسئولیت مبارزه فرار کنن، شعر میگن.»
کمال سری به تأیید تکان میدهد.
مسعود این بار جواب میدهد: «این که چپه، از خودتونه. من و تو به دنیا نیومده بودیم که حبسشو کشیده.»
مهناز هیس بلندی میکشد و برمیگردیم به سخنرانی. حرف پرهام این است که: آزادی، فقط حق حرفزدن نیست؛ امکان اندیشیدن، گفتوگوکردن و عملکردن آزادانه است و هیچکدام بدون دیگری معنای کاملی ندارند.
بعد از پرهام، فریدون تنکابنی داستانی با زبان طنز میخواند، هرچند اسم داستانش سخت و دردناک است: «هذیانهای دیوانهای گرفتار در قفس تنگ آهنین داغ».
یاد هذیانهایم میافتم و دیوانگیها... و به قفس فکر میکنم. هر کدام از ما انگار گاهی بیآنکه بدانیم در قفسی تنگ و داغ محبوسیم.
ادامه دارد
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب هشتم، بخش دوم
ازدحام
امروز میمانم خانه، مادر گفته است. از صبح با دمنوش نعناع و نبات و بخور شلغم و سوپ سبزی و هزار دوا و درمان دیگر افتاده به جان مریضیام. ساعت از ظهر گذشته است. چرتَم میگیرد. خواب و بیدار صدای فرشته را میشنوم: «خوبی مهناز جون؟!... آره، امروز یه کم ناخوش بود، نتونست بیاد دانشگاه... خوابه الان، بیدار شد بهش میگم زنگ زدی.»
یکی دو بار میگویم بیدارم، نمیشنود یا به روی خودش نمیآورد. نیمخیز میشوم: «بیدارم فرشته.»
قرار میگذاریم عصر مسعود و مهناز بیایند و با هم برویم دکتر.
مادر نمیداند غر بزند یا نه.
مطب شلوغ است. انگار باد پاییزی حال خیلیها را دزدیده است. در آن شلوغی، غیر از ما سه نفر، بقیه ساکتاند. گاهی صدای سرفهای میآید یا آه خشک پیرزن تکیدهی تنهایی که چادر گلدار را روی صورت کشیده.
از بچهها سراغ رضا و کمال را میگیرم. رضا خواسته زودتر به باغ برود تا جلوتر جا گیرش بیاید و راحت عکس بگیرد. کمال هم گویا با رفقایش قرار دارد. دربارهی حنجرهی محمد قاضی حرف میزنیم و بیصداییاش و حرفهای بهآذین، تا نوبتمان شود.
دکتر پیرمردی است با ریش نتراشیده و روپوش سپید با لکههایی از جوهر خودنویس و روغن غذا. کراوات مشکی با خطهای مورب قرمز دور یقهی چرک پیراهنش آویزان است. همهچیز دکتر آزاردهنده است، مخصوصاً آنجا که میگوید: «دو روز بخواب خونه، استراحت کن پسر. اگر هر شب راه نیفتی تو کافه و کابارهها بچرخی، زود خوب میشی.»
مسعود میخندد: «منم بهش میگم آقای دکتر، اما گوش نمیده.»
دکتر زیرچشمی به مسعود نگاه میکند: «تو از این بدتری، بچهژیگول.»
و این بار مهناز میخندد.
نسخه را از داروخانهی کُخ میگیریم و راه میافتیم به سمت پارکوی. دیرتر از همیشه میرسیم. اطراف باغ گوته پر از ماشینهای ارتشی و پلیس است. انگار باغ را محاصره کرده باشند. جمعیت هم زیاد است و هرچه نزدیکتر میشویم، ازدحام بیشتر میشود.
سخنرانی شروع شده. مردم بیرون باغ ایستادهاند. مسعود از مردی میپرسد که چه کسی سخنرانی میکند. صدای مرد را از زیر سبیلهایش میشنویم که میگوید: «یه یارویی به نام مهمی.»
مسعود میگوید: «مهمید، محمدعلی مهمید.»
مرد سبیلو جواب میدهد: «همون، خوابمون گرفت.»
همانجا میایستیم. مهناز و مسعود دو طرفم را گرفتهاند، انگار که مراقباند از حال نروم و روی زمین نیفتم. تکیه میدهم به درخت.
مسعود میگوید: «حیف شد، دیر رسیدیم، گمونم آخراشه.»
جوانی همسنوسال خودمان میگوید: «چیزی از دست ندادی داداش، حرف دندونگیری نداشت.»
دیگری جواب میدهد: «امشب اینو آوردن که گربه شاخشون نزنه.» و میخندد.
مسعود آرامتر از قبل میگوید: «مهمید کلاً آرومه، قرار بود دربارهی آرمانگرایی در شعر فارسی حرف بزنه.»
عدهای از حاضران بیحوصلگیشان از حرفهای مهمید را با صدای بلند، با کف زدن و دادوبیداد ابراز میکنند. سخنرانی مهمید تمام میشود. سردم است، اما نمیخواهم به بچهها چیزی بگویم. بهزحمت راضیشان کردم از مطب دکتر به خانه نرویم.
بعد از مهمید چند نفری شعر میخوانند. بیجان و بیرمق، انگار شبهای گوته هم مریض شده باشد.
بعد نوبت مصطفی رحیمی است. اول از مهمید دلجویی میکند که مورد بیاحترامی برخی حاضران قرار گرفته است. و بعد از سانسور میگوید. از کتابهایی که در دنیا منتشر میشوند، اما مترجم ایرانی جرئت ترجمهشان را ندارد و ناشر از ترس توقیف، سرمایهاش را به خطر نمیاندازد.
مرد سبیلوی بیحوصله لب میگزد و میگوید: «نگران سرمایهی ناشره.»
مسعود فوری جواب میدهد: «خب، کتاب چاپ کردن پول میخواد دیگه.»
مرد سبیلو براق میشود: «مردم حاضرن از جیب پول بدن تا کتابی که حرف طبقهی خودشون باشه چاپ بشه. نه اینکه یه مشت سرمایهدار انگل انتخاب کنن مردم چی بخونن.»
مسعود سکوت میکند. انگار از صراحت مرد ترسیده باشد یا از سبیلهایش.
رحیمی میگوید دیوانسالاران در ظاهر برای فرهنگ احترام قائلاند، اما در عمل مانع رشد آن میشوند. میگوید فرهنگ و دیوان ناچارند کنار هم زندگی کنند و این همزیستی بدون قانون ممکن نیست.
سبیلو این بار خطاب به مسعود میگوید: «میبینی؟! اینا هنوز دنبال قانونن.»
مهناز تعجب میکند: «مگه بدون قانون میشه مملکتو اداره کرد؟!»
مردی که کنار سبیلو ایستاده است، کتش را میکشد و آرام میگوید: «هیس، ساواکیان.»
سبیلو لبهای نیمهبازش را زیر سبیل پنهان میکند و بعد هر دو بین جمعیت گم میشوند.
مهناز با چشم دنبالشان میکند: «به ما گفت ساواکی.»
من و مسعود میخندیم.
نمیدانم رحیمی چه میگوید که مردم برایش کف میزنند. مسعود همراهیشان میکند. مهناز میپرسد: «چی گفت؟!» مسعود شانه بالا میاندازد. دستهایم یخ کردهاند. سرما پیچیده در تنم.
«من میرم بچهها، میترسم حالم دوباره بد شه.»
ادامه دارد
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب هشتم
هذیان
دو شاخهی خستهی برف پاککن با عجله و پر سرو صدا روی شیشه پیکان میدوند و باز زورشان به قطرات تند باران نمیرسد.
رانندهی تاکسی سرش را جلو برده و چشمهایش را گشاد کرده تا در تاریکی و باران بخار شیشه خیابان را ببیند. رادیو اخبار پخش میکند:
«بنا به خبرهای رسیده خلبان هواپیمای ربودهشدهٔ شرکت هواپیمایی لوفتهانزا به دست هواپیماربایان به قتل رسیدهاست.
گزارشهای رسیده حاکی است که یورگن شومان، خلبان هواپیما، پس از خروج از آن برای بازدید فنی و بازگشت به داخل کابین، هدف گلولهٔ یکی از هواپیماربایان قرار گرفته و کشته شده است.
هواپیماربایان خواستار آزادی شماری از زندانیان سیاسی در آلمان غربی هستند. دولت آلمان فدرال تاکنون از پذیرش خواستههای آنان خودداری کرده است.»
راننده شیشه را کمی پایین میکشد و سیگاری آتش میزند. با چشمهای گشاد میگوید: «ای بابا، اون بیچاره رو چرا کشتن؟!»
به کمال فکر میکنم که برای هواپیماربایی ذوق کرده بود. به آلمان، به گوته، آقای بکر که آلمانی حرف میزند و دلش نمیخواهد روابط سیاسی آلمان و ایران خراب شود. سرم داغ میشود. و از لای پنجره انگار سوز میپیچد در ستون فقراتم. میلرزم.
مادرم چای نبات را هم میزند: «هی میگم یه چیزی تنت کن، باد پاییز دزده»
آقا جان از هال صدا میکند که : «هر شب معلوم نیست تا دیر وقت کجا میره!»
فرشته اما پشتم درمیآید: «گفتم که آقاجون، میره شب شعر»
«من نمیدونم چه خبط و خطایی کردم تو زندگیم که این بچه اینجوری شد.»
میداند، به روی خودش نمیآورد....
سلام شکستگان سالهای سیاه، تشنگان آزادی. صدای مادرم را میشنوم: «چت شده مادر؟!»
«شبهوبا دارم، شبهوبا شدم، شبههنرمندی گرفتم.»
کلمات بیاختیار به دهانم میآیند. خندهام میگیرد.
مادر فریاد میزند: «فرشته! لگن و دستمال بیار، این بچه تب داره.»
«حنجرهمو بردارید، اینجا حرف زدن لازم نیست.»
سرم گیج میرود. آقای بکر در سرم فریاد میزند. هیچ حرفهایش را نمیفهمم. آلمانی حرف میزند. زمینِ پهن آسفالتی را نشانم میدهد که مردی با یونیفرم خلبانی راه میرود. مرد دیگری با دستمال صورتش را پوشانده، اسلحه دست گرفته و نشانه میرود. صدای شلیک میآید. خلبان روی زمین میافتد خون از شقیقهاش جاری میشود.
فریاد میزنم. مردِ نقاب زده به طرف من میچرخد. اسلحه را به طرفم میگیرد. ترس برم میدارد. دست میکشم به کمرم، انگار دنبال اسلحه میگردم. اسلحهای ندارم. خیره نگاهش میکنم. چشمهایش آشناست. میشناسمش کمال است. داد میزنم. «نزن کمال، منم، نزن.» میچکاند. گلوله پیشانیام را میشکافد. خون سر میخورد روی صورتم. فریاد میزنم. روی زمین میافتم. چشمم را باز میکنم مادر دستمال خیس را روی پیشانیام گذاشته است. دستم را میگیرد. فرشته بالای سرم ایستاده و صدایم میکند. بیجواب نگاهش میکنم، به چشمهایش، به گیله مرد، بوف کور، فارسی شکر است، به سنگر و قمقمههای خالی.. ناله میکنم: «جوانمرگی...»
مادرم انگار بخواهد گریه کند: دور از جونت مادر، چیزی نشده، یه کم تب داری، تا صبح خوب میشی.»اشک از چشمهای فرشته میغلطد... چشمهایم را میبندم.
تا صبح دو بار بیدار میشوم و لباسم را که از عرق خیس شده است عوض میکنم. مادر تمام شب کنارم بیدار است.
شب به هر زحمتی بود صبح میشود. حالم بهتر است اما بیحالم. مادر میگوید تمام شب را هذیان گفتهام.
میخواهم بروم. خودم را جمع و جور کنم و بروم دانشکده. نمیتوانم در خانه بند شوم. مادرم نمیگذارد: «نه مادر جون، نمیذارم بری. امروز دیگه باید بمونی خونه.»
ادامه دارد...
@alirezaaleyamin
«من در شبهای گوته»
در این مجموعه، خودم را در هیئت جوانی بیستساله به تهرانِ مهر ۱۳۵۶ بردهام تا در ده شب تاریخی شعر و سخنرانی کانون نویسندگان ایران حضور پیدا کنم.
راوی و دوستانش شخصیتهایی خیالیاند، اما وقایع اصلی، سخنرانیها و شعرخوانیها بر اساس اسناد تاریخی و صداهای بهجامانده از آن ده شب بازآفرینی شدهاند.
این مجموعه روایتی داستانی از اوضاع ادبیات، سیاست و تاریخ در اواخر دورهی پهلوی
است.
برای خواندن مجموعه از ابتدا، روی عنوان هر قسمت بزنید.
این فهرست با انتشار هر قسمت تازه بهروز میشود.
شب اول؛ فریاد سیمین، آه اخوان
شب دوم؛ هنر هوازی و بچهی جوادیه
شب سوم؛ من به این آزادی مشکوکم
شب چهارم؛ همه دیواریم
شب پنجم؛ سلام تشنگان آزادی... سلام
شب ششم؛ بخش اول، زیر روزنامه
شب ششم، بخش دوم، زیر سایهای هتل هیلتون
شب ششم، بخش سوم، جوانمرگی
شب هفتم، اینجا حرف زدن لزومی ندارد
شب هشتم، هذیان
شب هشتم، بخش دوم، ازدحام
#شبهای_شعر_گوته
علیرضا آلیمین
@alirezaaleyamin
فارغ از جهان، شبهای گوته را مینویسم. نوشتن، امشب به درازا کشید. شبهای پاییز و زمستان طولانیاند و اغواگر، مثل زنی با شنل سیاه یا سپید.
من آن لقمه را تف میکنم
سخنرانی اسلام کاظمیه در هفتمین شب از «شبهای نویسندگان و شاعران گوته»
۲۵ مهرماه ۱۳۵۶، طهران
اسلام کاظمیه بعد از انقلاب به فرانسه رفت، بعد از مدتی فعالیت سیاسی دچار انزوا شد و خودکشی کرد.
شاهرخ مسکوب در کتاب «روزها در راه» پس از شنیدن خبر خودکشی کاظمیه مینویسد:
از فرط درماندگی و بیچارگی نسلی که ماییم گریهام گرفت. نادان، ناتوان و دست بسته؛ رها شده در این جنگل مولا. انقلابی؛ ضد شاه؛ طرفدار خمینی؛ مخصوصاً از شبهای شعر انجمن فرهنگی ایران و آلمان (که یکی از کارگردانهای آن شبها بود)
در پاریس اسلام کاظمیه شاگرد یک مغازه فتوکپی شد. چند سالی هم به شاگردی گذشت و به پیسی و نداری و آبرو داری. تا اینکه به کمک یکی از دوستانش در کوچه «مایه» مغازه فتوکپی مفلوک بدبخت فقیر و بیچارهای باز کرد. اینکاره نبود و در همه کار و همه چیزش درمانده بود. دو سکته قلبی و بیماری سخت؛ تنهایی؛ نداری و عزت نفس؛ گرفتاری مالی و اجراییه؛ و بدتر از همه اینها برای آدمی دردمند سیاست؛ نومیدی از هر چه در ایران میگذرد و بیگانگی تمام با هر چه در اینجاست؛ و آخر سر؟ خودکشی و خلاص! مرگ یکبار شیون یکبار…
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب هفتم
اینجا حرف زدن لزومی ندارد
دیشب بعد از سخنرانی گلشیری از پارکوی تا نمیدانم کجا قدم زدم. باران زد و انگار صدای تشویقها بود که میشنیدم، تشویقها و مسئولیتهایش.
شب هفتم کمی لرز دارم. وقت خوبی برای مریض شدن نیست. دلم نمیآید جلسهی امشب را از دست بدهم.
بچهها را پیدا نمیکنم. فقط رضا را میبینم که نزدیک تریبون عکس میگیرد. جایی برای نشستن نیست و حتی کنجی برای نشستن روی زمین پیدا نمیکنم. بدنم درد میکند. باید خودم را سرپا نگه دارم.
اسلام کاظمیه شروع میکند به حرف زدن. امشب مجری نیست. سخنران است.
«سلام به تصمیم و اراده و تحمّل شما که میبینیم و میشنویم از چه راههای دوری تا اینجا میآیید، ساعتهای متوالی، هوای نامناسب و جای تنگ و بر زمین نشستن و باد و باران و بازگشت بیوسیله و پیاده ماندن در نیمهشب را تحمّل میکنید.»
خندهام میگیرد، انگار حال مرا میبیند و وصف میکند.
کاظمیه میگوید: «من از شما خجالت میکشم. خجالت میکشم که مثل یک آقامعلم هر شب شما را به آرامش و متانت دعوت میکنم.»
یاد «برو بابا»های دیشب میافتم.
و بعد میگوید: این شبها که از آزادی حرف میزنند، منظورشان آزادی در چارچوب قانون اساسی و منشور حق بشر است. و البته خودش یادآوری میکند که کتابچهی قانون اساسی را دیگر باید در بساط کلکسیونرها جُست؛ کنار قالی و قدح و چراغ و ظروف قدیمی که صرفاً جنبهی تزئینی دارند.
بخشهایی از قانون اساسی و منشور فلان را میخواند و به استناد آن نمیدانم از که و کجا طلب آزادی میکند. گوش مستمعین از این حرفها پر است، خصوصاً بعد از تندی حرفهای سخنرانان و شاعران این چند شب.
کاظمیه خبر میدهد که محمد قاضی در میان جمعیت است و قرار است حرف بزند، اما حنجرهاش را بهدلیل بیماری برداشتهاند و صدا ندارد و بهجای او دخترش یادداشت سخنرانی را میخواند. پیش از آمدن دختر محمد قاضی، کاظمیه نقلی از قاضی میگوید که جماعت را به وجد میآورد. محمد قاضی برای درمان بیماری حنجره به آلمان میرود. پزشکان میگویند تنها راه درمان، برداشتن جهاز حنجره است و این باعث میشود دیگر نتواند حرف بزند و در عوض مانع پیشرفت بیماری خواهد شد. برای این عمل باید رضایت بدهد. قاضی قلم و کاغذ میخواهد که رضایتنامه را امضا کند و میگوید: «جایی که من میرم حرف زدن لزومی نداره.»
گلوی قاضی را عمل کردند و از شر حرف زدن، از دردسر حرف زدن راحت شد.
مردم تشویق میکنند، تشویقشان اما انگار از سر اندوه است.
دختر محمد قاضی پشت تریبون میرود و متنی را از زبان پدرش میخواند: «... تارهای صوتی و مجرای تنفس و قسمتی از لولهی مری مرا برداشتند. بهطوری که اکنون دیگر قادر به حرف زدن نیستم ... و گوشم هم از ابتدای جوانی به عللی سنگین بود و اکنون خوب نمیشنوم و به این ترتیب هم از صحبت کردن با شما با زبان خودم محروم شدهام و هم شنیدن حرفهای شما برای من مشکل است. لیکن جای شکر باقی است که هنوز قلبم در هوای شما میتپد. چشمم از دیدن شما محظوظ میشود. مغزم برای شما میاندیشد و دستم برای شما مینویسد.»
شانههایم جمع میشود. پشتم میلرزد، نمیدانم از سرماست یا بغض. صدای مردی را میشنوم که صدا ندارد و آمده است اینجا تا برای آزادی بیان فریاد بزند.
متن سخنرانی تمام میشود و کفزدنها و تشویقها ادامه دارد که اسلام کاظمیه پشت تریبون میایستد و با بغض میگوید: «آقای محمد قاضی عزیز، ما جمع شدیم اینجا تا از آزادی بیان دفاع بکنیم، برای اینکه شما خوشحال نباشید وقتی که دستگاه صوتیتون رو برمیدارند.» و باز جماعت تشویق میکنند؛ اینبار اندوه و خشم درهم آمیخته.
گویا عدهای ایراد گرفته بودند که برگزاری این شبهای شعر در انستیتو گوته کمک گرفتن از نیروهای خارجی است. همین موضوع اتفاقاً ذهن خودم و دوستانم را هم مشغول کرده بود و چندباری حرفش را زده بودیم. کاظمیه جواب تندی به این ایراد میدهد: «ما به دعوت دوستان خودمان اینجا جمعیم. و انتظار نداریم از نیروی خارجی، و کمک خارجی رو نمیپذیریم. اگر قرار باشد که آزادی رو دیگران لقمه کنند و در دهان من بگذارند، من این لقمه رو تف میکنم.» جماعت تشویق میکنند.
تنم داغ است. تب کردهام انگار.
داریوش آشوری پشت میکروفن میآید. میگوید در وجود هر شنونده شاعری خاموش هست که با شنیدن شعر دیگری بیدار میشود. شعر در دیدار این دو شاعر جان میگیرد. یاد حرفهای دیشب گلشیری میافتم، وقتی که ما را حتی مسئول کفزدنهایمان میدانست. حالا آشوری میگوید ما فقط شنونده نیستیم، در آفرینش شعر هم شریکیم.
طاقتم تمام شده است. نمیتوانم بمانم. به زحمت خودم را از میان جمعیت بیرون میکشم. گمانم ته جیبم آنقدری پول دارم که تا خانه تاکسی بگیرم. تمام راه به حنجرهی بیصدای محمد قاضی فکر میکنم.
ادامه دارد
@alirezaaleyamin
خداحافظی
صبح حسین را به خاک سپردند. خاکسپاری اهواز بود. نتوانستم بروم. باید آنجا، کنار قبر خالی زانو بر خاک میزدم و اشک میریختم. چنانکه برای مادرم، چنانکه برای امیر... این بیاشکی بلای غریبیست.
صبح حسین را به خاک سپردند. شاید همان ساعتهایی که من صفحات کتابی را ورق میزدم. یا در کافهی سرکوچه قهوه میخوردم. و شاید در آن دقایقی که منتظر بودم تا شاطر نان سنگک را از تنور در بیاورد.
من اما انگار صبح هیچکدام از این کارها را نکردم. فقط از هول حادثه پناه بردم به خانه، به خیابان.
رفقایی که به اهواز رفته بودند عکسهای مراسم تشییع را در گروه دوستانه گذاشتند. یکی دو تا را باز کردم. یکیشان قبری بود که مردی در آن ایستاده و انگار آماده میشود تا پیکر حسین را بگیرد و به خاک بسپارد...
عکس دیگر، تصویری از حسین بود، در چایخانهی امام رضا که با لبخند، شکلات تعارف میکند. تصویر حسین را گذاشته بودند روی خاک تازه، میان گلهای پرپر شده. برای دوستی نوشتم: «در عجز مطلقم»
به قول بیدل:
در این غمکده کس مَمیراد یارب
به مرگی که بیدوستان زیستم من
#حسین_شیرالی
#نوبت
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب ششم، بخش سوم
جوانمرگی
بعد از محمد خلیلی، اسلام کاظمیه میآید پشت تریبون. لبخندش نشان میدهد خبرهای خوبی دارد. بیمقدمه میگوید: «هوشنگ گلشیری در میان ما هستند. بچهها ممنونیم، یک برخاستن و یک برو بابای شما هوشنگ گلشیری رو برگرداند.» همه تشویق میکنند و سوت میکشند.
کاظمیه میگوید: «ما متکی به نیروی آری و نه گفتن شما هستیم.» و باز همه تشویق میکنند.
با این جمله یاد برشت میافتم و نمایشنامهی «آنکه گفت آری، آنکه گفت نه»
چند دقیقه قبل گفته بود: «ما متکی به متانت شما هستیم» و همه هو کرده بودند و حالا گویا نیروی نه گفتن اثرگذارتر از متانت است. مسعود به شانهی کمال میزند و با گوشهی چشم به کاظمیه اشاره میکند. یاد بحثهایشان در طول مسیر میافتم.
کاظمیه، گلشیری را «مرحوم مغفور شازده احتجاب» خطاب میکند. جماعت میخندند.
رضا جلو میرود. کاظمیه به کسانی که اطراف تریبون را گرفتهاند میگوید: «اجازه بدید عکاسها از آقا گلشیری عکس بگیرند.»
گلشیری حالا پشت میکروفن است. میگوید: «این آخرین عکسه.» دلم میلرزد. انگار بخواهد حرفهایی بزند که تهش امید ندارد جان سالم به در ببرد.
عنوان سخنرانیاش «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» است.
منظورش را نمیفهمم؛ یعنی نثر فارسی جوانمرگ شده است یا نویسندگان جوانمرگشده را میگوید؟
لحنش از همان ابتدا تند و تیز است و انگار خطونشان میکشد. در چند جملهی اول هم جواب سؤال ذهن مرا میدهد: «ممکن است نویسنده یا شاعر همچنان زنده بمانند اما دیگر از خلق و ابداع در آنها خبری نباشد. خودشان را تکرار کنند و از حد و حدودی که در همان جوانی بدان دست یافتهاند فراتر نروند.»
بعد از این توضیح، گویی تیغ میکشد و میافتد به جان تکتک نویسندگان معاصر که ما بزرگشان میدانیم، و هستند.
میگوید: جمالزاده پس از «یکی بود یکی نبود» مرد. «دعا کنیم تا سالهای سال بنویسد، یعنی در حقیقت کاغذ سیاه کند، گرچه در همان ۱۳۰۱ و در عالم داستاننویسی تمام کرده است.»
بعد از جمالزاده میرود سراغ صادق هدایت. میترسم که مبادا او را هم به همان چوب بزند. که میزند.
میگوید خودکشی صادق هدایت از «بوف کور» شروع شد و بعد از آن دیگر رو به نزول بود.
درباره صادق هدایت که اینطور بیپروا حرف میزند، چه برسد به بزرگ علوی، چوبک و حتی جلال آلاحمد. از آثار بزرگ آنها یاد میکند و از هر کدام یکی دو اثر را متر و معیار زمانهی خودشان میداند، اما بعد به آثار دیگرشان میتازد. کتاب و داستانهایی که از نگاه گلشیری کمارزشتر از آثار معیار قبلی نویسنده بودهاند. و جوانمرگی اینجا معنی پیدا میکند.
سخنرانی گلشیری یک جور نقد بیامان نیمقرن ادبیات معاصر است. از سال ۱۳۰۰ تا الان. او در مقابل ما ایستاده است و پرشور متن سخنرانیاش را میخواند. این متن سخنرانی که نوشتهی خودش است، از جنبهی متن ادبی شگفتانگیز است.
وقتی بزرگ علوی را هم در گروه جوانمرگان میآورد، سگرمههای کمال در هم میرود. جلال آلاحمد را نقد میکند، مهناز حرص میخورد و وقتی به ابراهیم گلستان میتازد، مسعود عصبانی میشود. فکر میکنم این برآشفتنهای قبیلهای ربطی به ادبیات ندارد.
هرچند وقتی درباره ساعدی و سیمین و صمد صرفاً به تجلیل و تمجید حرف میزند، گمان میکنم نکند خود گلشیری هم درگیر رفیقبازیها و بدهبستانهای خودش شده است.
نمیدانم. اما نقدهایش به عقل من خارج از علم و انصاف نیست.
گلشیری در پایان این متن ادبی نقادانه پیچش عجیبی دارد. از تمام اینها میزند به سانسور و حیرتانگیزتر، وقتی مخاطبش ما میشویم؛ ما جماعتی که نشستهایم و فقط شنوندهایم و گاهی با کفزدن ابراز وجود و حضور میکنیم.
میگوید: «برای گذر از این برزخی که صد سالی است در آنیم، نویسنده یکی است از هزاران، یک دست است و یک قلم. تکتک شما هم حتی مسئول کفزدنهاتان هستید، تشویقهاتان، تکذیبهاتان.»
جماعت برای همین جمله تشویقش میکنند.
برای من اما ترسناک است که او حتی ما را مسئول حال و کار نویسنده میداند. مسئول سقوط و صعود ادبیات، با همین تشویقها و تکذیبها.
حرفهای گلشیری که تمام میشود، حال ماندن ندارم. از بچهها خداحافظی میکنم. باید کمی قدم بزنم.
ادامه دارد...
@alirezaaleyamin
مکث
بعضی آدمها غریبهاند، رهگذرند. اصلا یادشان نمیآید آیا پیش از این تو را دیدهاند یا نه. اما همین که ببینند زانوی غم بغل کردهای، مینشینند کنارت، حتی به بهانهی بستن بند کفشهایشان. سر حرف را باز میکنند بلکه به زبان بیایی و حرف بزنی.
خبر از دست دادن حسین را که منتشر کردم بسیاری از دوستان دور یا نزدیک تسلیت گفتند، بعضیها بیشتر تأمل کردند، حرفی انداختند تا چیزی بشنوند. دمشان گرم و نفسشان حق. اما دوست نادیده و ناشنیدهای پیام مفصلی فرستاد.
اول تجربهی خودش را از سوگ رفیق گفت. بعد به یادداشت من ارجاع داد. و از میان کلماتم آنهایی را احضار کرد که موجب تسلی میشوند. چیزهایی نوشت که سوگ را سبک کند. اما راستش چیزی که به چشمم آمد همان لحظهی مکث بود. یادداشت مرا خواند، وضعیت سوگمندی مرا در نوشتهام تماشا کرد. و بعد از همان متن، کلمهای برای تسکینم به کار برد.
اینکه کسی اندکی برای تسلی خاطر دیگری مکث میکند گمانم خودش تسلای بزرگیست. این آدمها غریبه نیستند، رهگذر نیستند.
چه قدر دلم میخواهد اهل مکث و توقف باشم.
@alirezaaleyamin
من در شبهای گوته
شب ششم، بخش دوم
زیر سایهی هتل هیلتون
در طول خیابان پهلوی، از سهراه شاه تا پارکوی کمال و مسعود و رضا دربارهی مبارزه حرف میزنند. کمال و رضا طرف مبارزه مسلحانهاند و مسعود، همین مدل شبهای شعر گوته را راه درست مبارزه میداند.
همین میتینگها و مطالبات اجتماعی و آزادی.
مهناز اغلب ساکت است و گاهی جانب مسعود را میگیرد.
زودتر از همیشه میرسیم. سر خیابان یک ماشین ارتشی ایستاده و چند ماشین پلیس. اوضاع ملتهبتر از شبهای قبل است.
تازه درهای باغ را باز کردهاند و میتوانیم جایی برای نشستن پیدا کنیم.
همه مضطرب و منتظریم تا ببینیم تندرویهای سعید سلطانپور و باقر مومنی، چه اثری بر جلسه امشب خواهد گذاشت.
اول از همه رییس انجمن گوته، آقای بکر پشت میکروفن میرود و چند دقیقه به آلمانی چیزهایی میگوید. حرف هایش را مترجم حالیمان میکند که گفته است؛ وظیفهشان برگزاری یک جلسه فرهنگی است و دلشان نمیخواهد در امور سیاسی کشور میزبان دخالت کنند که مبادا روابط دو کشور تیره شود. و از اینکه در شبهای گذشته بعضی سخنرانان و شاعران به مسائل سیاسی پرداختهاند، متأسف است.
رضا میگوید: ترسیدن طفلکا
مسعود جوابش را میدهد که: «حق دارن، راست میگه خب»
باقر پرهام در جایگاه میآید و خبر میدهد که برنامه سخنرانی کنسل شده است و از امشب فقط شعرخوانی خواهد بود. حرف پرهام تمام نشده که جلسه به هم میریزد.
کمال فریاد میزند: «نمیخواهیم» از طرف دیگری صدا میآید که: «برو بابا»
و همینطور پشت سر هم، هر کس اعتراضی میکند. تعدادی هم به اعتراض بلند میشوند و بعضی میخواهند جلسه را ترک کنند. این بار اسلام کاظمیه پشت میکروفون میآید، میخواهد جمعیت را آرام کند، میگوید: «تکیه ما بر متانت شماست»
دوباره صدا میآید که؛ «برو بابا»
کاظمیه میگوید: «حق با شماست اما ما هم بی حق نیستیم.»
و باز حاضران و معترضان اعتنایی نمیکنند.
اسم شاعران را میخواند که دعوتشان کند برای شعرخوانی. جمعیت فریاد میزنند: گلشیری، گلشیری...
کاظمیه کنار میرود و سعید سلطانپور پشت تریبون میآید. اینبار نوبت اوست که مردم را آرام کند اما نمیتواند. حاضران میخواهند جلسه به روال قبل برگردد و سخنرانی برگزار شود. سلطانپور میگوید: ما با مسئولین انجمن حرف میزنیم و امیدواریم به نتیجه برسیم. و بعد سیاوش کسرایی را دعوت میکند.
در لیست اعلامی، کسرایی آخرین اسم بود اما حالا او پیش از همه دعوت شده تا شاید شعرهایش جمعیت را راضی کند.
کسرایی که میآید اینبار همه فریاد میزنند: آرش...آرش...
میخواهند شعر معروف آرش کمانگیرش را بخواند.
کسرایی میگوید: «آرش مناسب این جلسه نیست برادر»
میترسد آرش را بخواند و آتش حاضران تندتر شود و بعد میخواند:
«آه ای آزادی وطنم قلب من است، قلب من زندانیست»
آغازش طوفانی است
و بعد میخواند:
الملک یبقی بالکفر و لا یبقی بالظلم
والا پیامدار محمد
گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمیماند استوار
و مردم به وجد میآیند.
بعد میخواند و میخواند. شعرخوانی کسرایی که تمام میشود باز خبر میآید که هنوز در حال گفتوگو با مسئولین انجمن گوته هستند و بعد حسن ندیمی شعر میخواند و باز کسی میآید و میگوید مذاکره همچنان ادامه دارد.
برای شعر خواندن برای حرف زدن باید همه مذاکره کنند باید راضیشان کنند، قانعشان کنند که بیخبرند و این گفتوگوها چه قدر عذابآور است.
بعد از ندیمی، محمد خلیلی برای شعرخوانی دعوت میشود.
رضا میگوید: خلبلی چند ماه پیش از زندان آزاد شد به خاطر یه مجموعه شعرش سه سال زندان بود.
خیلی میگوید: «من دلم نمیخواست و شما هم دلتان نمیخواست زیر سایه هتل هیلتون شعر بخوانیم.»
جمعیت برایش کف میزنند و او شعر محکومان را میخواند. در هر بند از شعر مردم به شور میآیند و تشویق میکنند.
اینجا تمام واژههای خونی زندان،
تمام واژههای سرخ شکنجه
منشورهای سبز جهانی را
در ورطهی سیاه خشونت
به چنگال میدرند
مردم کف میزنند، خلیلی مکث میکند؛
و بر بلندای بربریت تاریخ
خیل عظیم فواحش
شعار کاذب آزادی را
به شیپور میدمند
جمعیت کف میزنند، فریاد می.زنند، سوت میکشند و محمد خلیلی فروتنانه تشکر میکند
شعرهای خلیلی که تمام میشود منتظریم تا خبری از سخنرانی گلشیری بیاورند.
گمانم اگر گلشیری امشب نیاید مردم اعتراضشان را به خیابان ببرند.
خیابان پر از مأمور است.
ادامه دارد
@alirezaaleyamin
درباره کتاب وقایع سیسالهی اخیر ایران
بیژن جزنی از چهرههای اصلی چپ انقلابی و از نظریهپردازان جریان فدایی بود. «وقایع سیسالهی اخیر ایران» او، تاریخ معاصر را از شهریور ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ توضیح میدهد؛ از حزب توده و جنبش کارگری تا جبههی ملی، مصدق و کودتا.
اما مسئلهی کتاب صرفا بیان تاریخ نبود؛ مسئله، زاویهی نگاه چپ و رادیکال جزنی بود. او تاریخ رسمی سلطنت را نمیپذیرفت، از «دیکتاتوری رضاخانی» یاد میکرد، حکومت پهلوی دوم را در پیوند با امپریالیسم و سرمایهداری وابسته تحلیل میکرد و حزب توده را هم از نقد معاف نمیکرد.
در دستگاه سانسور دههی پنجاه، کتابی که سلطنت را جزئی از یک ساختار وابسته و سرکوبگر معرفی میکرد، درواقع مشروعیت اکنون را زیر سؤال میبرد. کتاب به خواننده زبان دیگری برای تعریف جهان میداد: امپریالیسم، ارتجاع، بورژوازی وابسته، طبقه، خلق، دیکتاتوری، مبارزه.
جزنی در سال ۱۳۴۶ دستگیر و زندانی شد و در سال ۱۳۵۴ همراه چند زندانی سیاسی دیگر در تپههای اوین به ضرب گلوله کشته شد. در چنین فضایی، داشتن کتابی با نام بیژن جزنی نشاندهندهی موضع سیاسی رادیکال بود.
#من_در_شبهای_گوته
@alirezaaleyamin
