Hayatemiy
Відкрити в Telegram
یوگینی ام ،زیاد سفر میکنم ،میدوم، میخندم و گیاه قلمه میزنم تا حس کنم زنده ام🌱 چنل موزیکم: https://t.me/hayatplaylist جهت ارتباط : @ItsHayatbot t.me/HidenChat_Bot?start=692437560
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
226
Підписники
Немає даних24 години
+87 днів
-430 днів
Архів дописів
226
تعلق داشتن چیز جالبیه… حس میکنی یه خونهای، یه مکان امن برای زیستن، به سادهترین شکل ممکن. جایی که بودنت فقط «بودن» نیست، بلکه معناست، امنیت و آرامشه. تعلق داشتن یعنی وقتی حضور داری، فضا رنگ دیگهای میگیره، صداها نرمتر میشن و حتی سکوت هم گرما پیدا میکنه.
یعنی مطمئنی کسی هست که وقتی خستهای، به تو تکیه کنه و وقتی ساکتی، سکوتت رو بفهمه. تعلق یعنی بیقید و شرط پذیرفته شدن، با تمام ضعفها، خطاها و زخمها. جایی که نیاز نداری قوی جلوه کنی یا نقاب بزنی، چون همون «تو»ی ساده، همونطور که هستی، ارزشمنده.
تعلق داشتن یعنی چشمهات خونه پیدا کنن، دلت آرامش بگیره و روحت نفس راحتی بکشه. یعنی بدونی هرچقدر هم از دنیا خسته بشی، جایی هست که برگشتن بهش مثل آغوشیه که هیچوقت نمیذاره زمین بخوری. و این خودش بزرگترین هدیهست؛ اینکه بودنت برای کسی، برای جایی، نهتنها کافی باشه، بلکه همهچیز باشه🧸
226
مرسی از حرفای قشنگت 🫂
اینکه کسی اینقدر از دلش برات آرزو کنه خودش یه هدیهست.
امیدوارم تو هم همیشه توی مسیرت آدمهایی رو ببینی که ارزش مهربونیت رو بدونن و کنارت بمونن.
دعا میکنم قلبت پر از آرامش و شادی باشه و هیچ وقت کم نیاری ♥️
226
https://t.me/blluefllly/14057
ناراحت شدم بابت اینکه آسیب دیدی
امیدوارم آدم هایی سر راهت قرار بگیرن که لیاقت و ارزش واقعیت رو میدونن و باهات با صداقت و زیبا رفتار میکنن 🫂
به جرئت یکی از آدم هایی هستی که توی این دنیا نور به حساب میان و بهش زندگی میدن
امیدوارم نونِ قلب پاکت رو بگیری♥️
226
Repost from شریکِ همکف
پنیر پارمزان کپک زده بود، نمیدانستم باید بذارمش توی فریزر. مجبور شدم به سس پاستا، پنیر ورقهای بزنم تا خودش را بگیرد. با اینکه ته دلم میگفت واقعا بد نشده و حتی بهتر از همیشه است، اما نمیتوانم خودم را بابت پارمزان ببخشم.
نمیتوانم خودم را ببخشم.
226
امروز تا اینجا کل دیوایس هام دونه دونه لاک شده با صبوری کامل با تک تکشون کنار اومدم و سر کردم
تا ببینیم چی میشه 🍂
226
سزن خاصه زیباست اما یه چیزی تو مایه های شرقی غمگین خودمون
من سزن و دوست دارم بسیار زیاد
Begonvil و زندگی کردم 🤍
226
شبیه خنجریه که بیصدا زیر پوستت میره. نه فریادی میزنه، نه نشونهای داره، فقط وقتی برمیگردی عقب میفهمی کی دستش هنوز خونی مونده. بدترین بخشش اینه که هیچوقت از دشمن نمیخوری؛ همیشه از هموناست که با لبخند بهت نزدیک شدن، با حرفهای شیرین خوابوندنت، و درست وقتی همهی وجودتو بهشون سپردی، ضربه رو زدن.
مثل عطر تقلبیه. از دور همهچی خوشبو و فریبندهست، ولی وقتی نزدیک میشی، بوی تند و زنندهش گلوتو میسوزونه. یعنی تو فکر میکنی آدمی، همراهی، شریکی، اما در حقیقت فقط یک ابزار سادهای؛ یه کبریت برای روشن کردن تاریکیِ اونا. وقتی آتیش گرفتی و نور دادی، پرتت میکنن زمین، لهشده، مصرفشده.
از جنس خاکستر نیست که بعدش باد ببره و تموم شه، از جنس زهره. زهر میمونه توی خونت، آروم میچرخه و هر بار یادآوری میکنه که چطور بازی خوردی. بدتر از همه اینه که باورت رو میکُشه، نه فقط به آدمی خاص، به تمام معناهای بودن.
اما این زهر روی وجدان خائن همیشه میمونه، حتی اگه انکارش کنه. مثل لکهی سیاهیه که هرچی بشوری نمیره. آدمی که یاد گرفته از بقیه استفاده کنه، هیچوقت طعم آرامش رو نمیچشه؛ همش دنبال قربانی بعدیه، همش در حال نقاب عوض کردنه.
و من؟ من زخمش رو روی تنم حمل میکنم، اما گذاشتم تبدیل به داغ عبرت بشه. این زخم حالا حکم آیینه داره: هر بار که نگاهش میکنم، یادم میاد مرزهامو کجا باید بکشم، یادم میاد بعضی آدمها اومدن که بخورن، نه اینکه شریک بشن. دیگه ساده و بیحساب اعتماد نمیکنم. حالا میدونم بعضی لبخندها لبهای خنجردارن، بعضی دستها دستکش مخملیه روی مشت آهنی.
هنوز میسوزونه، اما اینبار مثل آتیشه که چراغم کرده، نه آتیشی که خاکستر بسازه.
226
ضربه خوردن از اعتماد و بها دادن به آدمها یکی از سختترین تجربههاست. وسط دنیای رنگی و پشمک صورتی یهو یه حقیقت گنده که تا الان ندیده بودم میاد و میخوره وسط صورتم. من از اولش هم بیارزش بودم؛ یه مهره بودم توی مسیر رسیدن کسی، راحتتر استفاده میکرد، یه جاهایی به درد میخوردم، یه جاهایی هم نه، ولی همیشه همون مهره بودم نه آدم.
حالا بعد از این ضربه، هرچی که بودم جسته و خاکخورده شده. تیکهتیکهی اعتمادم افتاده کف خیابون و با هر باد کوچیک یه گوشهش تکون میخوره. فکر میکردم قویام، فکر میکردم مهم نیست، ولی شبها که میخوابم همهی چیزهایی که پنهان کرده بودم مثل یک فیلم خام جلو چشمم پخش میشه: لحظههایی که خندیدم، حرفهایی که زدم، نگاههایی که باور کردم برای ارزش و نگاه خودم بود. بعد میفهمم اون نگاهها هیچوقت برای من نبود، همهش برای رسیدن به یه چیز دیگه بود، برای پر کردن کمبود کسی، یا برای حسرتی که هیچوقت قرار نبود مال من بشه.
توی سرم اون دنیای صورتی تبدیل به گورستون شده اما اونقدر اهمیت نداره چون یه گورستون متروکه ست
226
من خیلی وقته ترک کردم و دیگه قهوه نمیخورم. 🍂
اوایل فکر میکردم وابستگی به قهوه چیزیه که نمیشه ازش دل کند، ولی بعد فهمیدم بیشتر وابستگی یه جور توهمه. آدم خودش فکر میکنه بدونش نمیتونه، در حالی که وقتی اراده کنی و چند وقت به بدن فرصت بدی، میبینی واقعا شدنیه. الان برام دیگه قهوه فقط یه انتخابه که انتخابش نمیکنم، نه یه نیاز
تهشم حتی میتونم بگم من درباره قهوه صحبت نمیکنم :>
226
حریم خصوصی خیلی وقته معنای خودش و از دست داده
ادما تصمیم میگیرن بدون رضایت تو تصمیم بگیرن ارتباطشون با تو در چه سطحی باشه
تصمیم میگیرن نقدت کنن، قضاوتت کنن
و حتی گاهی فراموش میکنن که پشت هر واکنش، یه آدم واقعی با احساساته نه یه صفحه خالی برای قضاوت کردن.
گاهی سکوت بهترین پاسخِ توئه، نه برای اینکه نمیخوای جواب بدی، بلکه برای اینکه ارزش انرژیت بالاتره از اینکه صرف بازیِ قضاوت و دخالت بشه.
حریم واقعی اونجاست که تو برای خودت حفظش میکنی، حتی وقتی دنیا فراموشش کرده
226
عزیزترین غریبه،
من به نشونهها اعتقاد داشتم، اما حالا فکر میکنم چرتترین چیز روی کل کره زمین همین نشونههاست.
فقط گیجت میکنن، یهجور بازی بیپایانن؛ هی دنبال معنای چیزی میگردی که اصلاً معنایی نداره.
یه پیام اتفاقی، یه آهنگ که وسط شلوغی پخش میشه، یا حتی رنگ یه لباس… همهشون یه مدت برات تبدیل میشن به “نشونه”. بعد که میگذره میبینی فقط خودتو سر کار گذاشتی.
آره، من نشونهها رو گذاشتم کنار. چون فهمیدم وقتی آدم نخواد، هیچ چیزی معنی نداره، و وقتی بخواد، از هر چیزی یه معنی درمیاره.
زندگی نشونه نمیخواد، حرکت میخواد.
گاهی باید بری جلو بدون اینکه دنبال علامت بگردی.
من دیگه دنبال ستارهی خاص تو آسمون نیستم، یا صدای تصادفی توی آهنگا. من دنبال چیزی نیستم که خودش بخواد قایم شه پشت اسم “نشونه”.
حالا ترجیح میدم به جای نشونه، به حس خودم اعتماد کنم؛ به دلِ خودم، حتی اگه هزار بار اشتباه کنه
-اینارو که مینوشتم این وسط صفحه گوشیم جا خوش کرده بود
#من_من
