Hayatemiy
Відкрити в Telegram
یوگینی ام ،زیاد سفر میکنم ،میدوم، میخندم و گیاه قلمه میزنم تا حس کنم زنده ام🌱 چنل موزیکم: https://t.me/hayatplaylist جهت ارتباط : @ItsHayatbot t.me/HidenChat_Bot?start=692437560
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
226
Підписники
Немає даних24 години
+87 днів
-430 днів
Архів дописів
225
If my life had a soundtrack, the first track would be Dog Days Are Over. That song doesn’t just play, it roars, it shakes something awake inside me. It feels like my soul running barefoot through the rain after too many nights trapped in the dark. Every beat is like my heart saying you made it through, you’re still here.
Sometimes I think about how heavy it all was, the quiet battles no one knew about, the endless days where I carried so much on my shoulders. And then this song comes to mind, and suddenly I can feel the moment of release, the crash, the wild flood of relief that comes when the storm finally breaks.
It’s messy, it’s loud, it’s not graceful at all, but it’s real. And maybe that’s why Dog Days Are Over is the perfect anthem for me. It doesn’t erase the pain, it transforms it. It takes all the weight, all the tears, and turns them into something fierce and unstoppable.
If my life is a movie, this is the scene where I stop looking back. This is the scene where I run, even if my legs are shaking, even if I’m scared. Because joy, freedom, and light are finally here. And they are mine
225
https://t.me/blluefllly/14041
منم هیتلانس کار میکنم
همین حدود کالری میسوزونم
بعد ورزش معمولا چی میخوری؟ ایده غذایی میخوام🫠
225
من عموما ترکیب کراسفیت و پیلاتس کار میکنم و سالهاست تمرین میکنم حدودا ۷ سال شده
با وزنه ، مینی لوپ و توپ پیلاتس
این مقدار تمرینم و جزعیاتشه 🤸🏼♀️
225
انقدر به پاییز نفرت پراکنی کردم حقیقتا فکر کنم تاثیر اعتیاد به قهوه و کافئین بود اون حس بد چون الان باهاش زیاد بد نیستم😁🤎
225
عزیزترین غریبه،
شاید همهچی از همین “پذیرفتن” شروع شد. اینکه آدمای زیادی میان و میرن، بعضیا ردشون میمونه، بعضیا حتی اسمشونم فراموش میشه.
اینکه همهچی قرار نیست مثل قصهها تموم شه، قرار نیست یکی بیاد و همهچیو نجات بده. آخرش ما میمونیم و خودمون.
دیگه منتظر معجزه نیستم. معجزهی من همین لحظههای کوچیکه؛
یه فنجون چای بابونه توی غروبای خسته،
یه آهنگ قدیمی که بیهوا حالمو خوب میکنه،
یه جمله توی کتابی که همینجوری ورقش زدم.
این چیزای کوچیک، انگار همون نخای نازکن که منو نگه داشتن.
یاد گرفتم دنبال کامل شدن نباشم. ناقص بودن قشنگتر از اینه که بخوام خودمو بندازم وسط چیزی که شبیه خودم نیست.
من یاد گرفتم با همین تیکههای نصفهنیمهام بسازم. با زخما، با خاطراتی که نصفه موندن، با شبایی که صبح نشدن.
گاهی هنوز میای تو ذهنم. نه اونجوری که بگی عاشقونه، نه.
یه جور خاطرهای که دیگه درد نداره، فقط یادآوری میکنه یه روزی یه جایی یه چیزی بود.
بعدش میگم خب باشه، بود، تموم شد. من هنوز ایستادم.
دیگه حالمو به آدمایی که نمیمونن گره نمیزنم.
دیگه دستامو دراز نمیکنم سمت درای بسته.
فهمیدم ارزش من به بودن یا نبودن هیچکسی بسته نیست.
زندگی همین الانشه؛ همین قهوهای که میخورم، همین هوایی که عمیق نفس میکشم، همین کلمههایی که دارم مینویسم.
من به همهچی نمیرسم، به همهجا هم نمیرسم، ولی به خودم چرا. همیشه.
تو هم گوشهای بمون؛ من راه خودمو میرم، تو هم راهِ خودت.
شاید یه روز مسیرامون تلاقی کنه، شاید هم نکنه.
مهم اینه که من دیگه نمیخوام با غریبههایم زندگیامو بسازم
حتی اگر تو هنوز عزیزترینشون باشی.
من یاد گرفتم حتی تو دلِ تنهایی و بیجواب موندن هم یه صدا تو گوشم زمزمه کنه:
«تو خودتی، تو کافیه.»
و تهش…
من با همهی کم و کاستیام، با همهی زخمام، با همهی شبای بیجواب، هنوز همینم
#من_من
225
عزیزترین غریبه،
من روزها و شب های زیادی رو جوریدم ، هزار بار امتحان کردم شاید به جایی برسم، ولی آخرش هیچ. شبها زیر ستارهها قدم زدم، نه دنبال جواب، فقط برای اینکه شلوغی آسمون شاید یه کم از خلأ دلم کم کنه. روزها زیر نور خورشید راه رفتم، نه واسه گرم شدن، واسه اینکه مطمئن بشم هنوز میتونم ادامه بدم.
واقعیت اینه که دیگه امیدای بزرگ تو سرم نیست، فقط یهسری عادت مونده که منو سرپا نگه میداره: یه فنجون بابونه صبح، یه پیادهروی بیهدف، آهنگی که تکرار میشه و خستهم نمیکنه. اسم تو هم مثل رمزیه که همیشه تو ذهنم میاد، ولی هر بار بازش میکنم، آخرش به چیزی نمیرسه.
گاهی دلم یه کم تنگ میشه، نه از اون جنس های خاص، بیشتر از اون مدلی که میگی: “ای کاش یکی بود همین الان جواب پیاممو بده.” بعد یادم میاد که نه من اهل جواب دادن بودم، نه تو.
پس یاد گرفتم فاصله رو بپذیرم. نه اینکه خوشحال باشم، ولی یاد گرفتم روز و شبهامو با چیزای کوچیک قشنگ کنم؛ یه فیلم خوب، یه خرید ساده، یه لحظه خندیدن بیدلیل.
تو هم گوشهای بمون؛ من راه خودمو میرم، تو هم راهِ خودت. شاید یه روز مسیرامون تلاقی کنه، شاید هم نکنه. مهم اینه که من دیگه نمیخوام با غریبههایم زندگیامو بسازم حتی اگر تو هنوز عزیزترینشون باشی.
#من_من
225
از ماشین کناری صداش میاد و به این فکر میکنم چقدر یه چیز ساده پر از داستان شده ؛ غرق میشی و با خودت میگی : چطور ، چطور و چطور
225
در خصوص هیت به پاییز باید بگم که من کلا اینجوری ام که توی تابستون بیحال و کسل ام ولی پاییز پر انرژی ام و شاد ، و اصلا هوای بارونی و برگ های زردش رو دوست دارم 🎃🍁
225
امثال شیما کاتوزیان فقط محدود به خودش نیستن؛ ما الان تو فضای مجازی با یه نسل جدیدی از «قصهگوها» و «اینفلوئنسرها» روبهرو هستیم که بلد شدن با هیجان، روایتهای پررنگ و اغراقشده یا حتی با احساساتگرایی حسابشده، مخاطب رو جذب کنن.
این آدمها یک توانایی مهم دارن: مدیریت توجه. یعنی میدونن چی بگن، چطوری بگن و چطور کاری کنن که تو ناخودآگاهت اسکرول نکنی و همونجا بمونی. این مهارت کمی نیست، اما مشکل از جایی شروع میشه که این توانایی رو با «اثرگذاری واقعی» اشتباه میگیریم.
اغلب امثال این افراد:
بیشتر از اینکه دغدغهی تغییر واقعی داشته باشن، دغدغهی ماندن در مرکز توجه رو دارن.
محتوایی تولید میکنن که بیشتر حکم سرگرمی یا مسکن لحظهای داره تا راهحل.
با وجود دنبالکنندههای زیاد، در عمل تأثیر اجتماعیشون سطحی میمونه چون ارتباطی با مسائل واقعی، ساختاری و پیچیدهی جامعه ندارن.
در واقع اینها بیشتر به آینهی تمایلات زودگذر جامعه شبیهان، نه موتور تغییر اون.
به همین دلیل وقتی ما یا منتقدها «خیلی جدی» بگیریمشون، در واقع داریم به اشتباه خودمون دامن میزنیم. چون هرچقدر هم که قصهگو باشن، تغییر واقعی از دل تحقیق، شناخت عمیق و کنشگری واقعی میاد، نه از چند استوری و روایت پرهیجان
225
Repost from شریکِ همکف
امثال شیما کاتوزیان بیش از اندازه توسط منتقدانشان جدی گرفته شدهاند. این جدیت، شاید به این دلیل است که هنوز مرز بین قدرت قصهگویی و قدرت تأثیر واقعی را درست تشخیص نمیدهیم. او استاد روایت است؛ میداند چگونه مخاطب را پشت گوشی میخکوب کند، چگونه کنجکاوی و هیجان او را برانگیزد و توجه جمعی را برای مدتی طولانی در دست بگیرد.
اما این مهارت، هرچند چشمگیر، لزوماً نشاندهنده تأثیر واقعی نیست. کسی که بلد است لالایی بگوید و با هیجانات کوتاهمدت و مخدرهای سطحی احساس غرور لحظهای در دختران تازه بالغ شده ایجاد کند، الزاما قادر به تغییر زندگی زنان ایرانی یا درک تجربههای واقعی آنها نیست. چیزی که اغلب از آن غافل میمانیم این است که زندگی زنان ایرانی چندوجهی و متنوع است؛ تجربه یک زن عشایر قشقایی، یا یک زن روستایی که بار عمده کارهای روزمره بر دوش اوست، از فهم و تأثیر روایتهای سطحی فضای مجازی فراتر است.
به بیان دیگر، فنّ قصهگویی و جذابیت دیجیتال نمیتواند جایگزین تجربه ی زیسته، شناخت عمیق و حل مشکلات واقعی باشد. قدرت سرگرم کردن و مدیریت احساس مخاطب با قدرت ایجاد تغییر ملموس در زندگی واقعی یکسان نیست. همین اختلاف است که نشان میدهد بسیاری از «الگوهای سوشالمدیا» بیش از آنچه شایستهاند، جدی گرفته میشوند و در عین حال اثرگذاری واقعیشان محدود و اغلب سطحی است.
