ساره، نه سارا
Відкрити в Telegram
تو خواهی سوخت و از پا خواهی افتاد؛ اما شفا خواهی یافت و دوباره بازخواهی گشت. t.me/BluChtBot?start=62a2ac08b1d8a88a8e
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
263
Підписники
-224 години
+327 днів
+4530 днів
Архів дописів
خیلی خوش میگذره که یه اپیزود پادکست پلی میکنم و تا تموم بشه میشینم سرکارم و وقتی تموم شد استراحت تا دوباره اپیزود بعدی! بعد تازه اینم خوش میگذره که فیلمایی که قبلا دیدم رو موقع کار ریواچ میکنم و صداشون دوباره توی ذهنم پخش میشه. درکل داره خوش میگذره اگه همینجوری ادامه بدم فکر نکنم شب ژوژمان مرگ رو با چشمام ببینم.
از یه طرف خیلی جالب بود که یه جماعت بزرگی موزیسین رو میشناختم و داشتم باهاشون حرف میزدم جوری که دوست یکی از دوستام گفت حالا تو خودت سازت چیه؟ توی ارکستر هم ساز میزنی؟
نه عزیزم من واقعا توی زمینه موسیقی هیچکارهام!
وقتی رها رو چلو به دست میبینم انگار خودم رو تختهشاسی A1 به دست میبینم.
ما پیدا نیستیم، انگار یه چلو و تختهشاسی متحرک توی سطح شهر دیده میشه.
ابعاد کارم رو یه جوری انتخاب کردم که روی میزمم جا نمیشه. باید صبر کنم کل خانواده بره بخوابه که من با بساطم بیام وسط سالن و روی میز غذاخوری کارم رو انجام بدم. تاحالا به این اندازه به یه اتاق جدا برای انجام کارام نیاز نداشتم.
بعد از هر مهمونی خانواده پدری باید برم مهمونی خانواده مادری که همه چی رو بشوره ببره.
اومدم برای گربه دانشگاه شیر بخرم چون گفتم یه کاسه بده که بریزم توش برای گربه میخوام، اصلا حساب نکرد :)
وقتی داشتم رول دارچین میخریدم و همزمان به کوکی نگاه میکردم که بخرم یا نخرم، یدونه کوکی هم برام گذاشت توی ظرف و اونم حساب نکرد.
انسانها بهم لبخند زدن و یه دختره توی سپه بهم گفت چقدر خوشرنگ و آبی کوچولو …
مردم مهربون شدن!
همیشه وقتی سردمه یاد دختر کبریتفروش میافتم. واقعا از سرما مردن خیلی وحشتناکه. این چه داستانی بود زمان کودکی برای ما میخوندن!
