گوشه
Відкрити в Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
305
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
-430 днів
Архів дописів
305
یکم/
بالاخره فیلم پیرپسر را تماشا کردم. اولین بار بود که فیلمی را در سینما تماشا کردم که سه ساعت به طول انجامید. اینکه بگویم تمام این سه ساعت را میخکوب پردهی سینما بودم و نگاهم از صحنه جدا نمیشد و تمام سکانسها را با اشتیاق و بیوقفه دنبال کردم و گذر زمان را ابدا حس نکردم، اغراق کردهام. منکر نقاط قوت فیلم نیستم، اما نمیفهمم چرا تا این اندازه ستایش شده؛ این همه تعریف افراطی و اغراقآمیز برایم قابلدرک نیست. برای من، بهعنوان یک تماشاگر معمولی، فیلمی بود متوسط، با لحظاتی چشمگیر و البته قابل بحث، نه شاهکاری بینقص.
دوم/
این روزها کتاب جدیدی برای خواندن در دست ندارم و از این بابت دلگیرم. دو کتاب قدیمی نخوانده در کتابخانهام هست که تا به امروز سراغشان نرفتهام، فقط چون مترجمشان سروش حبیبی نیست و از ادبیات روسیهاند. اما حالا که بیکتابی به خلأ تبدیل شده، تصمیم گرفتهام از سر ناچاری، یکیشان را شروع کنم. شاید هم در این اجبار، کشفی تازه منتظرم باشد.
سوم/
چند روز پیش با یک پسربچهی ناز دوست شدم. برایم چوبشور آورد، از آبسردکن سه لیوان آب پر کرد و اصرار داشت حتما هر سه لیوان را تا انتها بنوشم. عکس دوستش را از گوشی مامانش نشانم داد، موقع رفتن بای بای کرد و برایم بوس فرستاد. مامانش گفت: «خیلی با شما خوب ارتباط گرفته.» و راستش شنیدن همین جمله، روزم را ساخت و خوشحالم کرد.
چهارم/
مدتهاست دلم میخواهد ناخنهایم را ژلیش کنم، اما از آخرین باری که ریمو کردهام، هنوز هم ناخنهایم آسیبدیدهاند. پس فعلا این خواسته باید منتفی بماند؛ چون سلامت ناخنهایم از زیبایی ظاهریشان برایم اهمیت بیشتری دارند.
پنجم/
از آدمهایی که حد و مرز نمیشناسند، بیزارم. حتی از فکر گفتوگو با کسانی که برای حریم دیگران ارزشی قائل نیستند و بهراحتی از مرزها عبور میکنند، احساس بدی پیدا میکنم. انگار گفتوگو با آنها هم نوعی اجازه دادن به تخطیست.
ششم/
باشگاه جدید، تجربهی متفاوتی از ورزشکردن برایم ساخته. ایستگاههای متنوعی داریم؛ از طناب و ترامپولین گرفته تا کش و توپ و باکس و دمبل. این تنوع باعث میشود بدنم بیشتر خسته شود، بیشتر درد بگیرد، و من عاشق همین بدندردم. انگار هربار با این دردها، بیشتر احساس زنده بودن و مفید بودن میکنم.
305
امروز رفتیم یه کتابفروشی توی ایرانمال. متاسفانه دوربینهراسی داشتند و عکسبرداری کلا ممنوع بود. هیچی دیگه، بنده هم در اعتراض به این سانسور هنری، هیچ کتابی نخریدم. ما میریم دی، از همهجاش عکس میگیریم، کسی نمیگه بالای چشت ابروئه. پس برای بار هزارم درود بر دی.
305
خیلی دلم میخواد دوباره موزاییکآرت رو شروع کنم و کمکم سفارش بگیرم. میدونم الان دیگه مثل قبل نمیتونم بدون محدودیت زمانی کار کنم و طبیعتا پروژههای خیلی وقتگیر برام ممکن نیست، چون واقعا زمانش رو ندارم. اما همین کارهای کوچیک هم برای شروع دوباره عالیان. راستش خیلی دلم برای کار کردن با موزاییک تنگ شده. اگه متریال موزاییک اینقدر گرون نبود، حتی میتونستم به آموزش هم فکر کنم؛ اما با توجه به گرونی قابل توجه ابزارآلاتش نمیشه به برگزاری ورکشاپ فکر کرد.
یه مشکلم هم اینه که اصلا حوصلهی اینستاگرام رو ندارم، وگرنه میتونستم از اونجا شروع کنم. دلم میخواد فعلا از همین تلگرام شروع کنم و خب برای شروع از همینجا هم باید خیلی وقت و انرژی صرف کنم.
همهچیز یهجورایی نامطمئنه.
305
امروز صبح که داشتم میرفتم باشگاه، در قمقمهم توی کیفم باز شد و کل وسایلم رو خیس کرد. شلوارم هم کاملا خیس شد و نتونستم بپوشمش، برای همین مجبور شدم با همون دامنشلواری گشاد و کوتاهی که تنم بود ورزش کنم. ترکیبش با تیشرت ورزشیم یه چیز مضحک و خندهدار شد که امیدوارم همهی آدمهایی که این صحنه رو توی باشگاه دیدند زود فراموشش کنند:)))).
305
چند روزه مدام به خوابگاه و هماتاقیهای عزیزم فکر میکنم و بینهایت دلتنگشونم. کرونا باعث شد حتی درست و حسابی از همدیگه خداحافظی نکنیم، چون همهمون فکر میکردیم نهایتا تا آخر اسفند قراره بریم خونههامون و بعد از عید دوباره برمیگردیم و همدیگه رو میبینیم. اما وضع تا دو سال بعد هم همونطور موند. شرایط بهتر که نشد، بدتر هم شد.
هیچکس فکرش رو نمیکرد اون آبگوشتی که ز. شب آخر بار گذاشته بود، بشه آخرین دورهمیمون توی اتاق شماره ده طبقهی اول. همون اتاق شلوغ و پر از سر و صدا که آخر شبها همیشه بساط چای و گپ زدن توش به راه بود.
هماتاقیهای من از نظر سنی خیلی ازم بزرگتر بودند، اما بینهایت مهربون و نازنین بودند. و چه خوششانس بودم که توی شهر غریب چندتا هماتاقی خوب داشتم که حداقل جو اتاق برام غریبه نباشه و احساس تنهایی نکنم.
کاش اینطور تموم نمیشد. حالا جز یکیشون، از بقیه کاملا بیخبرم و بابتش عمیقا ناراحتم.
اون روزی که پام رو گذاشتم توی اون اتاق، هیچوقت فکرش رو نمیکردم پایانمون اینقدر غمگین رقم بخوره.
305
داشتم با خودم فکر میکردم کاش یکی میاومد دنبالم، چون هم خستهم، هم هوا گرمه و حال پیاده رفتن تا خونه رو ندارم، که باباجون عزیزم پیام داد گفت میاد دنبالم. مرد، من عاشقتم😭.
305
دلم کارهای تازه میخواد. چیزهایی که همیشه ته ذهنم بودن و هی به خودم گفتم «یه روزی انجامش میدم». اما خوب میدونم برای رسیدن به اونها باید یه چیزهایی رو فدا کنم.
کاش هنوز توی عنفوان جوونی بودم؛ با اون جسارت بیپروا و ریسکپذیری بالا. میرفتم وسط ماجرا و با خودم میگفتم: «نمیخوام یه روز حسرت این رو بخورم که چرا تلاش نکردم». اما حالا نمیتونم. نمیتونم از فکر آینده بیام بیرون. نمیتونم فکر نکنم که اگه برای این خواسته وقت بذارم و تهش نشه، چی توی دستم میمونه؟ و اگه بشه، باید چه چیزهایی رو از دست بدم؟
کاش سیسالگی اینقدر نزدیک نبود.
کاش بزرگسالی اینقدر سخت نبود.
یه وقتایی احساس تنهایی و بیچارگی میکنم، انگار توی یه دو راهی بیپایان گیر کردم؛ بین خواستن و نترسیدن و عقل و حسابگری.
305
من عاشق این کتابم. از بین کتابهای خالد حسینی، «هزار خورشید تابان» رو جور دیگهای دوست دارم. و هزاربار بیشتر عاشق نامگذاری این کتابم که انتهای داستان مشخص میشه. همیشه از زیبایی و غم بیحد این داستان گریهم میگیره.
305
هیچچیز پایدار و همیشگی نیست. خیلیهامون حالا دوستی داریم که زمانی ازش خوشمون نمیاومد. یا رفیقی که روزی فکر میکردیم نزدیکترین آدم به ماست، اما حالا وقتی بهش فکر میکنیم، اون احساس برامون خندهدار و حتی احمقانه به نظر میرسه. آدمهایی بودند که یه زمانی توی زندگیمون مهم و ارزشمند بودند، ولی امروز حتی نمیفهمیم چی توی وجودشون ما رو جذب کرده بود. به بعضیها اعتماد کردیم، اما کمکم فهمیدیم دیگه نمیتونیم بهشون تکیه کنیم و اون اعتماد کمرنگ شد و از بین رفت. و حالا که نگاه میکنم، میبینم چقدر احساس من نسبت به آدمها تغییر کرده و قطعا احساس آدمها نسبت به من هم.
و شاید این تنها چیزیه که همیشه ثابته؛ اینکه همهچیز ممکنه یه روز تغییر کنه. اینکه هیچچیز، برای همیشه همونطور نمیمونه.
305
امروز این فیلم رو دیدم. کاش این فانتزیهای نوستالژی زمان ما رو رها کنند و از دوبارهسازیشون دست بردارند و اینقدر سعی نکنند خاطرات بچگی ما رو دستکاری کنند. خیلی دارک بود.
305
توی سریال وضعیت سفید همیشه عاشق اتاق آهنی امیر بودم. از وقتی ساکن اون اتاق شد، شروع کرد به شخصیسازی فضا؛ با پوسترهایی که به دیوار میزد، کریستالهایی که از سقف آویزون میکرد و نوار کاستهایی که روی طاقچه چیده بود. همونجا بود که فهمیدم چقدر برام مهمه هر فضایی که توش زندگی میکنم نشونهای از خودم داشته باشه.
عاشق شخصیسازی فضا و وسایلم. اینکه اتاقم کاملا بازتاب من باشه؛ دیوارهاش پر از پوسترهایی باشه که دوست دارم، عکسهایی که برام معنیدارن و چیزهایی که حال و هوای من رو نشون میدن. برام مهمه یه فضا فقط پر از میز و صندلی و تخت و مبل نباشه. اونجوری فقط یه محیط بیروح آمادهست. از خونههای مینیمال با رنگهای خنثی و بدون هیچ اکسسوری فکرشدهای خوشم نمیاد.
خونه باید احساس تعلق بده. جوری که همیشه حس کنم اینجا مال منه، بازتاب منه. وگرنه چه فرقی با یه هتل یا یه مسافرخونهی بیهویت داره؟!
305
متنفرم از این زندگی که واژهی «اختیار» توش یه شوخی بیمزهست. داشتن همین اینترنت نیمبند و گازوئیلی هم، دست ما نیست. میترسم صبح که بیدار شم دیگه نتونم وصل شم. از قطعی سراسری اینترنت وحشت دارم.
تا عمر دارم ازتون بیزارم. بابت تک تک حسهای بدی که به ما تحمیل شد، بابت تمام بیاختیاریها و اجبارهایی که به ناحق به زندگی ما وارد شد، بابت همین ترسی که الان توی وجود خیلیها داره موج میزنه که نکنه این شرایط دائمی باشه، ازتون متنفرم.
305
وا چرا دوباره اینترنت همچین شد؟!
یعنی این خاورمیانهی لجن حتی لحظهای اجازه نمیده موقعیتمون رو فراموش کنیم و یادمون بره کجاییم. واقعا عالی🌚.
305
کسی که توی خونوادهی مذهبی بزرگ نشده و هرگز با والدین دیندار مواجه نبوده، دنیای خیلی متفاوتی داره و درکی از بسیاری از مسائل فرزندهای خانوادههای مذهبی نداره. برای کسی که خونوادهش همیشه از دین و مذهب فاصله داشتند، تاسوعا، عاشورا و سایر مناسبتهای مذهبی، تفاوتی با روزهای عادی سال ندارند. اما کسی که توی خونوادهای مذهبی چشم به جهان گشوده و حالا، با گذشت سالها، خودش را از دین و خونوادهاش جدا کرده، این روزها برایش یادآور سالهای دوره.
اینکه توی هچنین روزهایی به زندگیت برسی، آهنگ گوش بدی، کتاب بخونی، فیلم ببینی و از تعطیلاتت لذت ببری، بدون اینکه احساس گناه یا عذاب وجدان داشته باشی، احساسیه که فقط اونهایی که از دل یه خونوادهی دیندار، بیدین شدهن، درکش میکنند. سالهاست که دیگه توی هچنین روزهایی برای «زندگی کردن» عذاب وجدان ندارم. سالهاست که زندگی خودم رو دارم و باور دارم که ناخلف نیستم، فقط راه خودم رو پیدا کردم. همین.
305
دلم یه گرلزنایت درست و حسابی میخواد.
پیتزا، فیلم، حرف زدن از موضوعات مهم گرفته تا بیاهمیتترین چیزها. بدون اینکه نگران گذشتن زمان باشیم و هی ساعت رو چک کنیم، بدون اینکه گوشی کنارمون باشه و منتظر تماس کسی باشیم، فقط خودمون.
خیلی وقته گرلزنایت نداشتم و بابتش غمگینم. از نبودن آدمهای پایه، بینهایت در رنجم.
