ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

گوشه

گوشه

الذهاب إلى القناة على Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
305
المشتركون
-124 ساعات
+37 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
امروز رفتیم یه کتاب‌فروشی توی ایرانمال. متاسفانه دوربین‌هراسی داشتند و عکس‌برداری کلا ممنوع بود. هیچی دیگه، بنده هم در اعتراض به این سانسور هنری، هیچ کتابی نخریدم. ما می‌ریم دی، از همه‌جاش عکس می‌گیریم، کسی نمی‌گه بالای چشت ابروئه. پس برای بار هزارم درود بر دی.

عذاب بی‌تو ماندنم ترانه‌ای نمی‌شود بمان که هر عبور تو هم‌سوی رویاست...

خیلی دلم می‌خواد دوباره موزاییک‌آرت رو شروع کنم و کم‌کم سفارش بگیرم. می‌دونم الان دیگه مثل قبل نمی‌تونم بدون محدودیت زمانی کار کنم و طبیعتا پروژه‌های خیلی وقت‌گیر برام ممکن نیست، چون واقعا زمانش رو ندارم. اما همین کارهای کوچیک هم برای شروع دوباره عالی‌ان. راستش خیلی دلم برای کار کردن با موزاییک تنگ شده. اگه متریال موزاییک اینقدر گرون نبود، حتی می‌تونستم به آموزش هم فکر کنم؛ اما با توجه به گرونی قابل توجه ابزارآلاتش نمیشه به برگزاری ورکشاپ فکر کرد. یه مشکلم هم اینه که اصلا حوصله‌ی اینستاگرام رو ندارم، وگرنه می‌تونستم از اونجا شروع کنم. دلم می‌خواد فعلا از همین تلگرام شروع کنم و خب برای شروع از همین‌جا هم باید خیلی وقت و انرژی صرف کنم. همه‌چیز یه‌جورایی نامطمئنه.

امروز صبح که داشتم می‌رفتم باشگاه، در قمقمه‌م توی کیفم باز شد و کل وسایلم رو خیس کرد. شلوارم هم کاملا خیس شد و نتونستم بپوشمش، برای همین مجبور شدم با همون دامن‌شلواری گشاد و کوتاهی که تنم بود ورزش کنم. ترکیبش با تیشرت ورزشی‌م یه چیز مضحک و خنده‌دار شد که امیدوارم همه‌ی آدم‌هایی که این صحنه رو توی باشگاه دیدند زود فراموشش کنند:)))).

چند روزه مدام به خوابگاه و هم‌اتاقی‌های عزیزم فکر می‌کنم و بی‌نهایت دلتنگشونم. کرونا باعث شد حتی درست و حسابی از همدیگه خداحافظی نکنیم، چون همه‌مون فکر می‌کردیم نهایتا تا آخر اسفند قراره بریم خونه‌هامون و بعد از عید دوباره برمی‌گردیم و همدیگه رو می‌بینیم. اما وضع تا دو سال بعد هم همون‌طور موند. شرایط بهتر که نشد، بدتر هم شد. هیچ‌کس فکرش رو نمی‌کرد اون آبگوشتی که ز. شب آخر بار گذاشته بود، بشه آخرین دورهمی‌مون توی اتاق شماره ده طبقه‌ی اول. همون اتاق شلوغ و پر از سر و صدا که آخر شب‌ها همیشه بساط چای و گپ زدن توش به راه بود. هم‌اتاقی‌های من از نظر سنی خیلی ازم بزرگ‌تر بودند، اما بی‌نهایت مهربون و نازنین بودند. و چه خوش‌شانس بودم که توی شهر غریب چندتا هم‌اتاقی خوب داشتم که حداقل جو اتاق برام غریبه نباشه و احساس تنهایی نکنم. کاش این‌طور تموم نمی‌شد. حالا جز یکی‌شون، از بقیه کاملا بی‌خبرم و بابتش عمیقا ناراحتم. اون روزی که پام رو گذاشتم توی اون اتاق، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم پایانمون اینقدر غمگین رقم بخوره.

این موزیک رو بخاطر میم. که عاشق زبان ترکیه، گذاشتم اینجا بمونه⁦^⁠_⁠^⁩.

داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش یکی می‌اومد دنبالم، چون هم خسته‌م، هم هوا گرمه و حال پیاده رفتن تا خونه رو ندارم، که باباجون عزیزم پیام داد گفت میاد دنبالم. مرد، من عاشقتم😭.

دلم کارهای تازه می‌خواد. چیزهایی که همیشه ته ذهنم بودن و هی به خودم گفتم «یه روزی انجامش می‌دم». اما خوب می‌دونم برای رسیدن به اون‌ها باید یه چیزهایی رو فدا کنم. کاش هنوز توی عنفوان جوونی بودم؛ با اون جسارت بی‌پروا و ریسک‌پذیری بالا. می‌رفتم وسط ماجرا و با خودم می‌گفتم: «نمی‌خوام یه روز حسرت این رو بخورم که چرا تلاش نکردم». اما حالا نمی‌تونم. نمی‌تونم از فکر آینده بیام بیرون. نمی‌تونم فکر نکنم که اگه برای این خواسته وقت بذارم و تهش نشه، چی توی دستم می‌مونه؟ و اگه بشه، باید چه چیزهایی رو از دست بدم؟ کاش سی‌سالگی این‌قدر نزدیک نبود. کاش بزرگ‌سالی این‌قدر سخت نبود. یه وقتایی احساس تنهایی و بیچارگی می‌کنم، انگار توی یه دو راهی بی‌پایان گیر کردم؛ بین خواستن و نترسیدن و عقل و حساب‌گری.

من عاشق این کتابم. از بین کتاب‌های خالد حسینی، «هزار خورشید تابان» رو جور دیگه‌ای دوست دارم. و هزاربار بیشتر عاشق نامگذاری این کتابم که انتهای داستان مشخص می‌شه. همیشه از زیبایی و غم بی‌حد این داستان گریه‌م می‌گیره.

Repost from N/a
"هزار خورشید تابان
"هزار خورشید تابان

هیچ‌چیز پایدار و همیشگی نیست. خیلی‌هامون حالا دوستی داریم که زمانی ازش خوشمون نمی‌اومد. یا رفیقی که روزی فکر می‌کردیم نزدیک‌ترین آدم به ماست، اما حالا وقتی بهش فکر می‌کنیم، اون احساس برامون خنده‌دار و حتی احمقانه به نظر می‌رسه. آدم‌هایی بودند که یه زمانی توی زندگی‌مون مهم و ارزشمند بودند، ولی امروز حتی نمی‌فهمیم چی توی وجودشون ما رو جذب کرده بود. به بعضی‌ها اعتماد کردیم، اما کم‌کم فهمیدیم دیگه نمی‌تونیم بهشون تکیه کنیم و اون اعتماد کمرنگ شد و از بین رفت. و حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر احساس من نسبت به آدم‌ها تغییر کرده و قطعا احساس آدم‌ها نسبت به من هم. و شاید این تنها چیزیه که همیشه ثابته؛ اینکه همه‌چیز ممکنه یه روز تغییر کنه. اینکه هیچ‌چیز، برای همیشه همون‌طور نمی‌مونه.

دیدی ای آرام جانم؟

روز جهانی بوسیدن هم تموم شد و چیزی نصیب بنده نشد🌚.

امروز این فیلم رو دیدم. کاش این فانتزی‌های نوستالژی زمان ما رو رها کنند و از دوباره‌سازی‌شون دست بردارند و اینقدر سعی نکنند خ
امروز این فیلم رو دیدم. کاش این فانتزی‌های نوستالژی زمان ما رو رها کنند و از دوباره‌سازی‌شون دست بردارند و اینقدر سعی نکنند خاطرات بچگی ما رو دستکاری کنند. خیلی دارک بود.

توی سریال وضعیت سفید همیشه عاشق اتاق آهنی امیر بودم. از وقتی ساکن اون اتاق شد، شروع کرد به شخصی‌سازی فضا؛ با پوسترهایی که به دیوار می‌زد، کریستال‌هایی که از سقف آویزون می‌کرد و نوار کاست‌هایی که روی طاقچه چیده بود. همون‌جا بود که فهمیدم چقدر برام مهمه هر فضایی که توش زندگی می‌کنم نشونه‌ای از خودم داشته باشه. عاشق شخصی‌سازی فضا و وسایلم. اینکه اتاقم کاملا بازتاب من باشه؛ دیوارهاش پر از پوسترهایی باشه که دوست دارم، عکس‌هایی که برام معنی‌دارن و چیزهایی که حال و هوای من رو نشون می‌دن. برام مهمه یه فضا فقط پر از میز و صندلی و تخت و مبل نباشه. اون‌جوری فقط یه محیط بی‌روح آماده‌ست. از خونه‌های مینی‌مال با رنگ‌های خنثی و بدون هیچ اکسسوری فکرشده‌ای خوشم نمیاد. خونه باید احساس تعلق بده. جوری که همیشه حس کنم اینجا مال منه، بازتاب منه. وگرنه چه فرقی با یه هتل یا یه مسافرخونه‌ی بی‌هویت داره؟!

متنفرم از این زندگی که واژه‌ی «اختیار» توش یه شوخی بی‌مزه‌ست. داشتن همین اینترنت نیم‌بند و گازوئیلی هم، دست ما نیست. می‌ترسم صبح که بیدار شم دیگه نتونم وصل شم. از قطعی سراسری اینترنت وحشت دارم. تا عمر دارم ازتون بیزارم. بابت تک تک حس‌های بدی که به ما تحمیل شد، بابت تمام بی‌اختیاری‌ها و اجبارهایی که به ناحق به زندگی ما وارد شد، بابت همین ترسی که الان توی وجود خیلی‌ها داره موج می‌زنه که نکنه این شرایط دائمی باشه، ازتون متنفرم.

وا چرا دوباره اینترنت همچین شد؟! یعنی این خاورمیانه‌ی لجن حتی لحظه‌ای اجازه نمی‌ده موقعیتمون رو فراموش کنیم و یادمون بره کجاییم. واقعا عالی🌚.

کسی که توی خونواده‌ی مذهبی بزرگ نشده و هرگز با والدین دین‌دار مواجه نبوده، دنیای خیلی متفاوتی داره و درکی از بسیاری از مسائل فرزندهای خانواده‌های مذهبی نداره. برای کسی که خونواده‌ش همیشه از دین و مذهب فاصله داشتند، تاسوعا، عاشورا و سایر مناسبت‌های مذهبی، تفاوتی با روزهای عادی سال ندارند. اما کسی که توی خونواده‌ای مذهبی چشم به جهان گشوده و حالا، با گذشت سال‌ها، خودش را از دین و خونواده‌اش جدا کرده، این روزها برایش یادآور سال‌های دوره. اینکه توی هچنین روزهایی به زندگی‌ت برسی، آهنگ گوش بدی، کتاب بخونی، فیلم ببینی و از تعطیلاتت لذت ببری، بدون اینکه احساس گناه یا عذاب وجدان داشته باشی، احساسیه که فقط اون‌هایی که از دل یه خونواده‌ی دین‌دار، بی‌دین شده‌‌ن، درکش می‌کنند. سال‌هاست که دیگه توی هچنین روزهایی برای «زندگی کردن» عذاب وجدان ندارم. سال‌هاست که زندگی خودم رو دارم و باور دارم که ناخلف نیستم، فقط راه خودم رو پیدا کردم. همین.

دلم یه گرلزنایت درست‌ و حسابی می‌خواد. پیتزا، فیلم، حرف زدن از موضوعات مهم گرفته تا بی‌اهمیت‌ترین چیزها. بدون اینکه نگران گذشتن زمان باشیم و هی ساعت رو چک کنیم، بدون اینکه گوشی کنارمون باشه و منتظر تماس کسی باشیم، فقط خودمون. خیلی وقته گرلزنایت نداشتم و بابتش غمگینم. از نبودن آدم‌های پایه، بی‌نهایت در رنجم.

شدیم حجمی از آرزو که رسیدیم به تکرار...