uk
Feedback
من!

من!

Відкрити в Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
379
Підписники
-124 години
-157 днів
-4030 днів
Архів дописів
یادم می‌آید گرسنه بودم و در شهری غریبه داخل اتاقی کوچک با پرده‌های کشیده، موسیقی کلاسیک گوش می‌کردم. جوان بودم انگار چاقویی درونم بود هیچ چاره‌ای جز پنهان شدن نداشتم. نه برای این‌که دلم برای خودم می‌سوخت بلکه به‌خاطر ترسم از شانس محدودم: ارتباط آهنگ‌سازهای قدیمی، موتسارت، باخ، بتهوون و برامس تنها کسانی بودند که با من حرف می‌زدند و آن‌ها همه مرده بودند... سر آخر، گرسنه و فرسوده مجبور شدم برای یک لقمه نان به خیابان‌ها بروم و برای شغل‌های مزخرف تن به مصاحبه با آدم‌های پشت میزنشینی بدهم که نه صورت داشتند و نه چشم. آن‌ها وقتم را می‌دزدیدند، لهش می‌کردند، رویش می‌شاشیدند!  حالا برای ویراستارها، خوانندگان و منتقدها کار می‌کنم ولی هنوز ول می‌گردم و با موتسارت و باخ و برامس و زنبورها و بعضی دوستان و بعضی آدم‌ها می‌نوشم. بعضی وقت‌ها تنها چیزی که نیاز داریم تا بتوانیم تنهایی راه خودمان را برویم مردگانی‌اند که دیوارهایی را که محصورمان کرده‌اند می‌لرزانند... __بوکفسکی

harry_styles_sign_of_the_times.mp313.05 MB

ﺑﻮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﮔُﻞِ ﺯﺭﺩِ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ‌ﺯﻧﻢ! ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﻏﺎﺭﯼ‌ﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺭﻭﺍﺡِ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺷﯿﺎﺭﻩ‌ﻫﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ‌ﯼ ﺭﻭﺡِ ﺧﻮﺩ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. __ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ

photo content
+1

بله..🌱

این شعر بر پایه‌ی یه باور قدیمی سروده شده، اینکه قو قبل از مرگش، آخرین و زیباترین آوازش رو می‌خونه. :)

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد   شب مرگ، تنها نشیند به موجی رود گوشـه‌ای دور و تنها بمیرد   در آن گوشه، چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غـزل‌ها بمیـرد   گروهی بر آنند کاین مرغ شیـدا کـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـرد   شـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـد که از مـرگ غافـل شـود تا بمیرد   من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویـی به صـحرا بمیرد   چو روزی ز آغـوش دریا برآمـد شبـی هم در آغـوش دریا بمیرد   تو دریای من بودی، آغوش وا کن که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

هر موقع قو می‌بینم یاد این یکی میوفتم:

photo content
+3

وقتی در هم‌آغوشیِ دنیا و فکرهایم، خود را آبستنِ دردهای پوچ و عبث دیدم، سفیدیِ کاغذ وسوسه‌ام کرد تا مغزم را از چرک و کثافتِ این روزها بتکانم. این روزها که تو را به زور با خود می‌کشانم، تمامِ حرفم شده: آری، به اشک، به خواب، به گریه، و نه به او. اما تو همیشه یک پاسخ داری: آری، به او. او که فرسنگ‌ها و ثانیه‌ها دور شده؛ او که رنگ نمی‌پذیرد و محو نمی‌شود؛ او که ظلمت را در این مه برگزیده؛ او که اشک‌هایم را ربوده و در کورسوی جهنم، برایم از عشق، موسیقی نواخته... و حالا، که دیگر اشکی در من نمانده، ای کاش مغزم قطره قطره آب شود... __من

حیف که اینجا کتاباش سانسور شدن.

گاهی اوقات، وقتی همه‌چیز در بدترین شکل خودش به چشم می‌آید، وقتی تمام توطئه‌ها، جان‌کندن‌ها، و تمام ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها و سال‌ها به نظر بی‌فایده و هدر رفته می‌آیند، دراز کشیده در تختم در تاریکی به بالا، به سقف نگاه می‌کنم. فکری به سرم می‌زند که خیلی‌ها آن‌ را نفرت‌انگیز می‌دانند: هنوز «بوکوفسکی» بودن لذتبخش است. __بوکوفسکی

یه دونه دیگه

جدیدا زیادی تو نخ بوکفسکیم.

درون انسانی معمولی، آنقدر خیانت، نفرت، خشونت، و چرندیات وجود دارد، که هر ارتشی را برای هر زمانی تامین می‌کند. بهترین قاتلان آنانند که برضد قتل موعظه می‌کنند. و آنان که پر از نفرتند از عشق سخن می‌رانند. و در نهایت، جنگ‌افروزترینان آن‌هایند که دم از صلح می‌زنند. آن‌ها که شما را به خدا سوق می‌دهند به خدا نیاز دارند. آن‌ها که ندای صلح سر می‌دهند در آرامش نیستند. آن‌ها که از عشق می‌گویند عشقی ندارند. از واعظان بر حذر باشید. از مدعیان دانایی بر حذر باشید. از آن‌ها که همیشه کتاب می‌خوانند بر حذر باشید. از آن‌ها که از فقر بیزارند و آن‌هایی که به آن افتخار می‌کنند بر حذر باشید. از آن‌ها که زود لب به تحسین می‌گشایند بر حذر باشید زیرا به تحسینِ متقابل نیازمندند. از آن‌ها که به سرعت چیزی را مورد سرزنش قرار می‌دهند بر حذر باشید، زیرا آن‌ها از ندانسته‌هایشان می‌ترسند. از آن‌ها که مدام دنبال جمع خاصی هستند بر حذر باشید آن‌ها در تنهایی پوچند. از مردان و زنان عادی و عشقشان بر حذر باشید‌. عشقشان معمولی‌ست و هدفی معمولی را دنبال می‌کند. اما در نفرتشان نبوغی نهفته است که می‌تواند شما را و هر آدمی را بکشد. تنهایی را نمی‌خواهند تنهایی را نمی‌فهمند و هرآنچه که با خلوت آنها در تضاد باشد را تخریب می‌کنند. عاجز از خلق هنر، هنر را درک نمی‌کنند. حساب شکست‌های‌شان را به پای دنیا می‌نویسند. عاجز از بی‌محابا عشق‌ورزیدن، عشق شما را ناقص می‌پندارند و از شما متنفر می‌شوند. نفرتشان بی‌نقص است، چون الماسی درخشان همچون یک چاقو یک کوه یک پلنگ و چون شوکران. این بهترین هنرشان است. __بوکفسکی

وقتی خدا عشق را آفرید، ‌به خیلی‌ها کمکی نکرد. وقتی خدا سگ‌ها را آفرید، به سگ‌ها کمکی نکرد. وقتی خدا سیاره‌ها را آفرید،‌ کارش خیلی معمولی بود. وقتی خدا تنفر را آفرید، به ما یک چیز بدردبخور و استاندارد داد. وقتی زرافه را آفرید، مست کرده‌بود. وقتی خدا من را آفرید، دست‌کم این یکی را درست انجام داده بود. وقتی میمون را آفرید، خوابش برده بود. وقتی مواد مخدر را آفرید، نشئه بود. و وقتی خودکشی را آفرید، دلش بدجوری گرفته بود. وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیدی، می‌دانست چی کار می‌کند؛ مست بود و نشئه. و کوه‌ها و دریا و آتش را هم‌زمان درست کرد. بعضی از کارهایش اشتباه بود، اما وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیده بودی به تمام جهان ملکوتی‌اش رسیده بود. __ بوکفسکی

photo content

از_خودم_بدم_میاد_رامششعر_از_شهیار.MP37.33 MB

photo content

نگ: چیه، جونم؟ نل: وقتِ عشقه؟ نگ: خوابیده بودی؟ نل: اوه، نه. نگ: بوسم کن. نل: نمی‌تونیم. نگ: سعی کن. (سرهایشان به سمت هم کشیده می‌شود، به هم نمی‌رسند و دوباره از هم دور می‌شوند.) نل: این مضحکهٔ همیشگی واسهٔ چیه؟ (مکث) نگ: دندونم افتاده. نل: کِی؟ نگ: دیروز داشتمش. نل: (اندوهناک) اوه... دیروز. (با زحمت به سمت هم برمی‌گردند.) نگ: می‌تونی من رو ببینی؟ نل: به سختی. چطور؟ نگ: چی؟ نل: می‌تونی من رو ببینی؟ نگ: به سختی. نل: چه بهتر... چه بهتر. نگ: این رو نگو. (مکث) چشم‌هامون ضعیف شده. نل: آره. (مکث. از هم دور می‌شوند.) نگ: می‌تونی صدام رو بشنوی؟ نل: آره. چطور؟ نگ: آره. (مکث) گوش‌هامون ضعیف نشده. نل: چی‌مون؟ نگ: گوش‌هامون! — ساموئل بکت، آخرِ بازی