uk
Feedback
من!

من!

Відкрити в Telegram

و گفت: محبت درست نشود مگر در میان دو تن که یکی دیگری را گوید ای من! __تذکره‌الاولیا

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
379
Підписники
-124 години
-157 днів
-4030 днів
Архів дописів
پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه بهار آمده است. و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.» پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی‌کرد پرنده روزنامه نمی‌خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم‌ها را نمی‌شناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ‌های خطر در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید و لحظه‌های آبی را دیوانه‌وار تجربه می‌کرد پرنده، آه، فقط یک پرنده بود... __فروغ

به «درخت خفته» فکر کن. چه خوب که چنین تعبیری به ذهنم رسید. به همه‌ی تصاویر کوچک و آن‌چه بر لوح جانت حک کرده‌اند فکر کن؛ به این‌که در ایمان معصومانه‌ی کودکی‌ات همیشه می‌دانستی و می‌پذیرفتی جهان دو رو دارد: خواب و بیداری، روشنایی و تاریکی، صدا و سکوت... حضور و غیاب؛ همه‌ی چیزهایی که متضادشان می‌دانیم اما در نقطه‌ای به هم می‌رسند و سرود یگانگی سرمی‌دهند؛ و این نقطه، در حالِ حاضر، همین قلب ماست. __راینر ماریا

photo content
+2

10 Ghame Tanhayi.flac31.23 MB

خموش همراه با سایه‌های شب، به‌سوی بسترِ تو خواهم لغزید. بر تنِ تو اِی زیبای گندم‌گونِ من، ‏بسانِ ماه بوسه‌های سرد خواهم داد و نوازش‌های ماری که می‌خزد آرام گرداگردِ حفره‌‌ای. __بودلر

photo content

آخی، چه حس خوبی داره

زده به سرم ری‌اکتا رو باز بذارم. این روزا همین ارتباطای کوچیک هم خوشحالم می‌کنه. خوشم نمیاد محدودش کنم، یا صفر یا صد... ولی خدایی نازک‌دلم برندارید واسم ری‌اکت گوهی، فاکی چیزی بزارید.🫤❤️

می‌روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش بخدا می‌برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می‌برم، تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زینهمه خواهش بیجا و تباه می‌برم تا ز تو دورش سازم ز تو، ای جلوه امید محال می‌برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک آه، بگذار که بگریزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می‌روم، خنده بلب، خونین دل می‌روم، از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل __فروغ

شادیِ عظیمِ غرق کردنِ نگاه خیره‌ی خویش در بی‌کرانگی آسمان و دریا! تنهایی، سکوت، پاکیِ قیاس‌ناپذیرِ نیلگون! زورق بادبانی کوچکی که در افق می‌‌لرزد، در کوچکی و انزوایش، تقلیدی از هستیِ جبران‌ناپذیرِ من؛ نغمه‌ی یکنواخت موج؛ همه‌ی این‌ها افکار مرا می‌اندیشند، یا من افکار آن‌ها را می‌اندیشم (چرا که در شکوه خیال‌بافی، این من به سرعت گم می‌شود!)؛ می‌گویم می‌اندیشند، اما با موسیقی و تصویر، بی‌مباحثه، بی‌قیاس، بی‌استنتاج. __بودلر

photo content
+1

Gol'andam.MP35.38 MB

گفتمش شيرين‌ترين آواز چيست؟ چشم غمگينش به رويم خيره ماند قطره‌قطره اشكش از مژگان چكيد لرزه افتادش به گيسوی بلند زير لب غمناک خواند ناله‌ی زنجيرها بر دست من گفتمش آن‌گَه كه از هم بگسلند خنده تلخی به لب آورد و گفت آرزويی دلكش است اما دريغ  بخت شورم ره برين اميد بست  و آن طلايی زورق خورشيد را صخره‌های ساحل مغرب شكست من به خود لرزيدم از دردی كه تلخ در دل من با دل او می‌گريست گفتمش بنگر در اين دريای كور چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست سر به سوی آسمان برداشتْ گفت چشم هر اختر چراغ زورقی ست  ليكن اين شب نيز دريايی‌ست ژرف ای دريغا شب‌روان!‌ كز نيمه‌راه می‌كشد افسون شب در خواب‌شان گفتمش فانوس ماه می‌دهد از چشم بيداری نشان گفت اما در شبی اين گونه گنگ هيچ آوايی نمی‌آيد به گوش گفتمش اما دل من می‌تپد گوش كن اينک صدای پای دوست گفت ای افسوس در اين دام مرگ باز صيد تازه ای را می‌برند اين صدای پای اوست گريه‌ای افتاد در من بی امان در ميان اشک‌ها پرسيدمش خوش‌ترين لبخند چيست؟ شعله‌ای در چشم تاریكش شكفت جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند گفت لبخندی كه عشق سربلند وقت مردن بر لب مردان نشاند من ز جا برخاستم بوسيدمش... __ابتهاج

Repost from من!
ایرانی بودن گرفتاری‌ها و بدبختی‌های خودش را دارد، اما زبان فارسی همه چیز را جبران می‌کند.

تو چنین خوب چرایی؟!

:)

می‌دانید اگر دنیا دیوانه بود، چه می‌خوردم؟ یک تکه سوپ و یک لیتر گوشت، سر می‌کشیدم. یا شربت ساندویچ می‌خوردم، و روی آن بستنی سرخ شده و کلوچه‌ی دوچرخه! و بعد سالاد دفترچه و کباب لباس! و بعد املت کباب و نان برشته‌ی مقوایی! و یا شیر غلیظ مداد و گل مروارید! از این جور چیزها می‌خوردم اگر دنیا دیوانه بود. می‌دانید اگر دنیا دیوانه بود چه می‌پوشیدم؟ لباس شکلاتی بر تن می‌کردم ‌و کراوات خامه‌دار می‌زدم! گوشواره‌ی راحت‌الحلقوم به گوش می‌آویختم و کفشی از آبدوغ می‌پوشیدم! اخبار نعناعی می‌خواندم! پسرها را مریم صدا می‌زدم و دخترها را موسی! با گوش‌هایم حرف می‌زدم! و در هوای بارانی چتر کاغذی بار می‌کردم! از این‌گونه کارها می‌کردم اگر دنیا دیوانه بود. دیگر چه می‌کردم اگر دنیا دیوانه بود؟ روی اقیانوس‌ها راه می‌رفتم و در کفش‌هایم شنا می‌کردم! بر زمین پرواز می‌کردم و در هوا جست می‌زدم! توی وان حمام می‌دویدم و روی پله‌ها حمام می‌کردم! وقتی به کسی می‌رسیدم می‌گفتم: «خداحافظ، دوست من!» و هنگام خداحافظی می گفتم: «سلام، دوست عزیز!» در چنین دنیایی، آدم‌ها همه خل بودند و دیوانه؛ و من شاه دیوانگان بودم، اگر دنیا دیوانه بود! __شل سیلوراستاین

engelbert_humperdinck_a_man_without_love 128.mp33.28 MB

photo content
+2