ru
Feedback
Iran 2026

Iran 2026

Открыть в Telegram

تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات

Больше
1 535
Подписчики
+824 часа
+287 дней
+5830 день
Архив постов
جاناتان راش و پیتر وهنر، در این مقاله استدلال می‌کنند که مشکل اصلی دولت دوم دونالد ترامپ صرفاً شخصیت فردی او نیست، بلکه این است که ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری او—از جمله تکانشگری (impulsivity)**، خودبزرگ‌بینی، بی‌ثباتی و گسست از واقعیت—به کل ساختار دولت سرایت کرده و به نوعی **روان‌پریشی نهادی (institutional psychosis) تبدیل شده است. منظور نویسندگان از این تعبیر تشخیص پزشکی نیست، بلکه اشاره به این واقعیت دارد که دولت به‌عنوان یک نهاد دیگر توان تصمیم‌گیری منسجم، عقلانی و مبتنی بر واقعیت را از دست داده است. به باور آنان، برخلاف دور اول ترامپ که ساختارهای نهادی تا حدی مانع تبدیل شدن تکانه‌های شخصی او به سیاست رسمی می‌شدند، در دور دوم این موانع تضعیف شده‌اند و در نتیجه بی‌ثباتی شخصی ترامپ مستقیماً به شیوه حکمرانی دولت تبدیل شده است. نویسندگان جنگ با ایران را مهم‌ترین نمونه برای نشان دادن این بی‌ثباتی ساختاری می‌دانند. به گفته آنان، دولت ترامپ وارد جنگی شد بدون آنکه اهداف خود را روشن کرده باشد، راهبرد مشخصی تدوین کرده باشد یا حتی بتواند توضیح دهد دقیقاً به دنبال چه نتیجه‌ای است. در طول بحران، مواضع دولت به‌طور مداوم تغییر کرد: از تغییر رژیم به عدم تغییر رژیم، از درخواست تسلیم بی‌قیدوشرط به عقب‌نشینی از آن، و از تهدیدهای حداکثری به عقب‌نشینی‌های ناگهانی. هم‌زمان، در حالی که آمریکا با ایران درگیر جنگ بود، دولت بخشی از تحریم‌های نفتی ایران را کاهش داد؛ اقدامی که به گفته نویسندگان عملاً به اقتصاد جنگی ایران کمک کرد. همچنین دولت با وجود هشدارهای سال‌ها کارشناسان، برای واکنش ایران در تنگه هرمز آماده نبود—تا حدی به این دلیل که خود پیش‌تر دفاتر تخصصی مرتبط با ایران، کارشناسان انرژی و بخش‌هایی از دستگاه سیاست خارجی و امنیت ملی را تضعیف کرده بود. نویسندگان این تناقض‌ها را نشانه‌ای از آن می‌دانند که دولت نه‌تنها فاقد استراتژی، بلکه فاقد ظرفیت نهادی برای تفکر راهبردی شده است. مقاله سپس استدلال می‌کند که این آشفتگی محدود به سیاست خارجی نیست، بلکه به الگوی کلی حکمرانی دولت ترامپ تبدیل شده است. نویسندگان به نمونه‌هایی چون اخراج و استخدام مجدد گسترده کارکنان دولت بدون منطق مشخص، تغییرات مداوم در سیاست تعرفه‌ها، تناقض در مواضع نسبت به اوکراین، و تغییر مستمر در شعارها و مواضع کلان ترامپ اشاره می‌کنند. از نظر آنان، دولت‌های عادی از طریق فرایندهای پیچیده بین‌سازمانی، مشارکت کارشناسان، بررسی سناریوها و تحلیل پیامدها به تصمیم‌گیری می‌رسند؛ فرایندی که مانند «قشر پیش‌پیشانی مغز» برای دولت عمل می‌کند و نقش کنترل تکانه و برنامه‌ریزی بلندمدت را دارد. اما در دولت دوم ترامپ، این سازوکارها یا کنار گذاشته شده‌اند یا هر لحظه با دستور رئیس‌جمهور مختل می‌شوند. در نتیجه، سیاست‌گذاری دیگر محصول بررسی و تحلیل نیست، بلکه تابع اراده و امیال لحظه‌ای شخص رئیس‌جمهور است. نویسندگان این را علت اصلی تولید خروجی‌های غیرقابل‌پیش‌بینی و بعضاً متناقض در دولت می‌دانند. در جمع‌بندی، نویسندگان تأکید می‌کنند که رفتار دولت دوم ترامپ را نمی‌توان به‌طور کامل با چارچوب‌های رایج مانند پوپولیسم، ملی‌گرایی، انزواگرایی یا حتی اقتدارگرایی توضیح داد، زیرا روان‌پریشی نهادی (institutional psychosis) از هر چارچوب عقلانی فراتر می‌رود و اساساً پیش‌بینی‌ناپذیر است. به باور آنان، بزرگ‌ترین خطر این وضعیت در همین غیرقابل‌پیش‌بینی بودن نهفته است: نه متحدان آمریکا می‌توانند رفتار واشنگتن را پیش‌بینی کنند و نه نهادهای داخلی به‌طور کامل قادر به مهار آن هستند. هرچند نویسندگان معتقدند که چنین وضعیتی در بلندمدت پایدار نخواهد ماند و واقعیت نهایتاً خود را تحمیل خواهد کرد، اما هشدار می‌دهند که پیش از آن آسیب‌های عمیقی به نهادهای حکمرانی آمریکا، سیاست خارجی این کشور و اعتماد عمومی وارد خواهد شد—آسیب‌هایی که ممکن است ترمیم آن یک نسل یا بیشتر زمان ببرد. نتیجه نهایی مقاله این است که تجربه دولت دوم ترامپ یادآور این حقیقت بنیادی است که حکمرانی مؤثر نیازمند نهادهای قوی، فرایندهای عقلانی، و رهبرانی با ثبات شخصیتی و روانی است. https://www.nytimes.com/2026/04/10/opinion/trump-iran-psychotic-state-institutions.html

ترامپ در پیام خود در شبکه تروث سوشال، چنین القا کرد که رسیدن به یک توافق صلح پایدار تقریباً یک تشریفات است و نوشت: «تقریباً ت
ترامپ در پیام خود در شبکه تروث سوشال، چنین القا کرد که رسیدن به یک توافق صلح پایدار تقریباً یک تشریفات است و نوشت: «تقریباً تمام نقاط اختلاف گذشته میان ایالات متحده و ایران حل شده است و این دوره دو هفته‌ای برای نهایی‌سازی توافق کافی خواهد بود.» او همچنین این آتش‌بس را یک پیروزی کامل برای آمریکا توصیف کرد و در گفت‌وگو با خبرنگاران گفت که ایالات متحده «یک پیروزی کامل، صددرصدی» به دست آورده است. او تأکید کرد که توافق نهایی، تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای را پایان خواهد داد. با این حال، نویسنده معتقد است این ادعای پیروزی بسیار زودهنگام است. ترامپ با پذیرش مذاکرات بر پایه طرح ده‌ماده‌ای اخیر ایران موافقت کرده—طرحی که خود پیش‌تر آن را «گامی مهم اما ناکافی» توصیف کرده بود. در این طرح، ایران بر چند موضوع کلیدی تأکید دارد: حفظ حق غنی‌سازی اورانیوم، لغو کامل تحریم‌های اقتصادی، خروج نیروهای آمریکایی از منطقه و مهم‌تر از همه، به رسمیت شناختن کنترل ایران بر تنگه هرمز. در عین حال، هیچ پیشنهادی برای محدود کردن برنامه موشکی و پهپادی ایران در این طرح وجود ندارد. تمام این خواسته‌ها با خطوط قرمز دیرینه آمریکا در تضاد هستند. پذیرش آن‌ها مستلزم امتیازدهی‌های بزرگی از سوی واشنگتن خواهد بود—امری که با هدف اعلام‌شده ترامپ، یعنی از بین بردن توان ایران برای تهدید آمریکا و متحدانش، سازگار نیست. موضوع تنگه هرمز یکی از مهم‌ترین نقاط اختلاف در این مذاکرات خواهد بود. به رسمیت شناختن کنترل ایران بر عبور کشتی‌ها در این تنگه—که پیش از آغاز عملیات نظامی باز بود—به‌عنوان یک شکست راهبردی برای آمریکا تلقی می‌شود. عوارضی که ایران برای عبور کشتی‌ها وضع کرده، فشار سنگینی بر متحدان آمریکا وارد می‌کند؛ کشورهایی مانند ریاض، ابوظبی، کویت و بغداد به‌سختی می‌توانند با دائمی شدن چنین وضعیتی کنار بیایند. پیشنهاد ترامپ برای مشارکت آمریکا با ایران در دریافت این عوارض نیز نارضایتی این کشورها را افزایش داده است. در عین حال، حتی برگزاری مذاکرات نیز قطعی نیست و ممکن است به‌دلیل تحولات میدانی مختل شود. جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، این آتش‌بس را «شکننده» توصیف کرده است. در ساعات اولیه پس از آغاز آتش‌بس نیز ابهامات زیادی درباره مفاد آن وجود داشت. ترامپ اعلام کرده بود که آتش‌بس مشروط به بازگشایی تنگه هرمز است، اما نخست‌وزیر پاکستان گفت که آتش‌بس فوراً اجرایی شده است. وزیر خارجه ایران نیز تأکید کرد که عبور امن از تنگه تنها با هماهنگی با نیروهای مسلح ایران و در نظر گرفتن محدودیت‌های فنی امکان‌پذیر خواهد بود. در همین حال، گزارش‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد شرایطی که ترامپ برای آغاز مذاکرات پذیرفته، با طرحی که ایران به‌صورت عمومی اعلام کرده متفاوت است. این موضوع این پرسش را مطرح می‌کند که چرا تهران همچنان بر خواسته‌هایی تأکید می‌کند که ممکن است در عمل از آن‌ها عقب‌نشینی کرده باشد. ابهام دیگر مربوط به نقش اسرائیل در این آتش‌بس است. پاکستان اعلام کرده که این توافق شامل حملات اسرائیل نیز می‌شود، اما اسرائیل این موضوع را رد کرده و کاخ سفید نیز این موضع را تأیید کرده است. در عمل، نیروی هوایی اسرائیل به حملات خود علیه اهداف حزب‌الله ادامه داده و این اقدامات ظاهراً باعث شده ایران بار دیگر محدودیت‌هایی بر تنگه هرمز اعمال کند. هم‌زمان، کشورهای حوزه خلیج فارس گزارش داده‌اند که ایران همچنان برخی حملات را ادامه می‌دهد. در مجموع، نویسنده نتیجه می‌گیرد که دستیابی به یک توافق سریع و آسان بسیار بعید است. هرگونه توافق پایدار مستلزم امتیازدهی از سوی یکی یا هر دو طرف خواهد بود—امتیازهایی که هر دو طرف تاکنون آن‌ها را غیرقابل قبول می‌دانستند. بنابراین، خطر ازسرگیری جنگ—و حتی گسترش آن—همچنان وجود دارد. با این حال، همان‌طور که وینستون چرچیل گفته است: «گفت‌وگو بهتر از جنگ است.»https://www.cfr.org/articles/trump-secured-a-ceasefire-with-iran-will-it-last

این گزارش نشان می‌دهد که با وجود اعلام آتش‌بس میان ایران و آمریکا، تنگه هرمز همچنان به یکی از پیچیده‌ترین نقاط تنش سیاسی و ژئوپلیتیکی جهان تبدیل شده است. اگرچه خطرات مستقیم نظامی مانند حملات موشکی یا مین‌گذاری نسبت به دوران درگیری کاهش یافته، اما مسیر عبور کشتی‌ها از نظر سیاسی و دیپلماتیک همچنان با محدودیت‌های جدی مواجه است. ایران به‌جای بازگشایی کامل تنگه، کنترل خود را حفظ کرده و آن را به مهم‌ترین اهرم فشار در تعامل با دولت آمریکا، به تبدیل کرده است. بر اساس این گزارش، ایران عبور کشتی‌ها را به‌شدت محدود کرده و تنها به تعداد اندکی از آن‌ها—عمدتاً از کشورهایی که روابط تجاری با تهران دارند یا موضعی بی‌طرف اتخاذ کرده‌اند—اجازه عبور می‌دهد. به‌عنوان نمونه، در یکی از روزها تنها ۵ کشتی باری از تنگه عبور کردند و هیچ‌کدام حامل نفت یا گاز نبودند. کشورهایی مانند ترکیه، پاکستان و هند توانسته‌اند از این مسیر استفاده کنند، در حالی که بسیاری از کشورهای دیگر همچنان در انتظار هستند. در حال حاضر حدود ۱۰۰۰ کشتی در انتظار ورود یا خروج از خلیج فارس قرار دارند، که این موضوع نشان‌دهنده شدت اختلال در زنجیره تأمین جهانی است. ایران این کنترل را به‌صورت هدفمند و سیاسی اعمال می‌کند. برای مثال، عبور یک کشتی متعلق به شرکت فرانسوی بلافاصله پس از موضع‌گیری انتقادی فرانسه نسبت به سیاست‌های آمریکا در جنگ انجام شد، که از سوی تحلیلگران به‌عنوان «پیام سیاسی» تعبیر شده است. همچنین ایران اعلام کرده که عبور کشتی‌ها باید با هماهنگی نیروهای نظامی این کشور انجام شود و حتی مسیرهای خاصی مانند مسیر نزدیک به جزیره لارک را پیشنهاد می‌دهد، که امکان نظارت بیشتر و حتی دریافت هزینه را فراهم می‌کند. این رویکرد عملاً کشورها را مجبور کرده است که به‌صورت مستقیم با ایران مذاکره کنند. در سطح راهبردی، ایران تلاش دارد این وضعیت را به یک ساختار دائمی تبدیل کند. مقامات ایرانی پیشنهاد داده‌اند که برای هر عبور از تنگه هرمز حدود ۲ میلیون دلار عوارض دریافت شود و از این درآمد برای بازسازی زیرساخت‌های آسیب‌دیده در جنگ استفاده گردد. این در حالی است که چنین طرحی با مخالفت کشورهایی مانند بریتانیا مواجه شده که بر اصل «آزادی کشتیرانی» تأکید دارند. با این حال، همین ایده به ایران یک اهرم قدرتمند در مذاکرات بزرگ‌تر—از جمله در حوزه برنامه هسته‌ای و موشکی—می‌دهد. در مجموع، گزارش نتیجه می‌گیرد که تنگه هرمز اکنون به مؤثرترین ابزار چانه‌زنی ایران تبدیل شده و می‌تواند تأثیرات گسترده‌ای بر تجارت جهانی، بازار انرژی و توازن قدرت در سطح بین‌المللی داشته باشد.https://www.nytimes.com/2026/04/10/world/middleeast/strait-hormuz-iran-ships-oil.html

جنگ و انسانیت ازدست‌رفته] دکتر مسعود نیلی* توضیح مقدماتی: این مقاله را به سختی بسیار تدوین کرده‌ام. برای اولین‌بار طی حدود ۴۳سال گذشته، ۳۸روز است که به سختی توانسته‌ام بر انجام کار فکری تمرکز پیدا کنم. این روزها که هر یک دقیقه‌اش مانند سال‌ها بر دوش زمان سنگینی می‌کند، برایم تلخ‌ترین دوران زندگی بوده است. برای کسی که در طول عمر خود، سختی‌های طاقت‌فرسای زیادی را تحمل کرده، این ایام، ماهیتی دیگر داشته و فشار روحی بسیار سنگین‌تری را وارد آورده است. این را از این جهت ذکر کردم که خواننده بداند، متن حاضر، با تلاش زیاد برای فائق آمدن بر این فشار سنگین روحی و به‌عنوان ادای وظیفه وجدانی در این روزهای خاص به رشته تحریر درآمده است. مشاهده اینکه ایران عزیز، این‌گونه زخم برمی‌دارد و دردمندانه تحمل می‌کند، فوق‌العاده غمبار است https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-28/4262750-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C

https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/10/trump-hormuz-transactional-american-power/ فرید زکریا به بررسی اظهارات اخیر ترامپ درباره تنگه هرمز می‌پردازد و استدلال می‌کند که این سخنان صرفاً جنجالی نیستند، بلکه بازتاب یک تغییر عمیق در نگاه راهبردی آمریکا به نقش خود در جهان هستند. ترامپ با توصیف همکاری احتمالی با ایران برای مدیریت تنگه هرمز به‌عنوان «چیزی زیبا» و تأکید بر امکان کسب «پول بزرگ» از مدیریت ترافیک کشتی‌ها، نشان می‌دهد که آمریکا را نه به‌عنوان تضمین‌کننده یک نظم بین‌المللی، بلکه به‌عنوان یک بازیگر در معاملات اقتصادی می‌بیند. زکریا تأکید می‌کند که اهمیت این اظهارات در همین تغییر جهان‌بینی است، نه صرفاً در جنجالی بودن آن‌ها. نویسنده در ادامه با مرور تاریخی نشان می‌دهد که این دیدگاه در تضاد با سنت راهبردی آمریکا قرار دارد. ایالات متحده از آغاز شکل‌گیری خود، اصل آزادی کشتیرانی را به‌عنوان یک حق بنیادین تلقی کرده و از آن دفاع کرده است؛ از جنگ با فرانسه بر سر مداخله در تجارت دریایی گرفته تا مقابله با دزدان دریایی بربر. در دوران مدرن نیز آمریکا با صرف هزینه‌های سنگین، امنیت مسیرهای حیاتی مانند تنگه هرمز و تنگه مالاکا را تضمین کرده است، نه برای دریافت عوارض، بلکه برای حفظ «دارایی مشترک جهانی» که امکان جریان آزاد تجارت را فراهم می‌کند. این سیاست به رشد اقتصاد جهانی، تقویت شرکت‌های آمریکایی و تثبیت جایگاه دلار انجامیده و نفوذ آمریکا را از طریق جذابیت و وابستگی متقابل گسترش داده است. زکریا استدلال می‌کند که این رویکرد مبتنی بر نگاه بلندمدت بوده است—نگاهی که منافع پایدار را بر سودهای فوری ترجیح می‌دهد و به اهمیت سرمایه‌گذاری در امنیت، نهادها و اتحادها—even بدون بازده کوتاه‌مدت—اعتقاد دارد. در مقابل، رویکرد ترامپ این منطق را معکوس می‌کند و بر منافع فوری و ملموس تمرکز دارد: فشار بر متحدان برای پرداخت بیشتر، گرفتن امتیاز از شرکای تجاری و تبدیل تعهدات راهبردی به منابع درآمد. اما به گفته نویسنده، هزینه‌های این رویکرد—از جمله کاهش اعتبار، تضعیف اتحادها و از دست رفتن اعتماد—به‌صورت تدریجی ظاهر می‌شوند و می‌توانند پایه‌های نظم بین‌المللی را سست کنند. در نهایت، مقاله با اشاره به مفهوم «هژمون شکارچی» توضیح می‌دهد که بسیاری از قدرت‌های بزرگ تاریخی از موقعیت خود برای کسب منافع مستقیم استفاده کرده‌اند، اما آنچه آمریکا را متمایز کرده، ایجاد سیستمی بوده که دیگران نیز از آن بهره‌مند می‌شوند. به‌گفته زکریا، تبدیل تنگه هرمز به یک «ایستگاه عوارضی» به‌جای یک دارایی جهانی، به معنای نادیده گرفتن این تجربه تاریخی است. اگر آمریکا به سمت یک قدرت صرفاً سودجو حرکت کند، با همان سرنوشتی مواجه خواهد شد که تاریخ نشان داده: افزایش بی‌اعتمادی، شکل‌گیری مقاومت و در نهایت تضعیف موقعیت جهانی. از این منظر، کنار گذاشتن مدل مبتنی بر دریاهای آزاد و تجارت جهانی، معامله یک مزیت پایدار با سودی کوتاه‌مدت خواهد بود.

از منظر حقوق بین‌الملل، این حملات پرسش‌های جدی ایجاد می‌کند. مدارس و بیمارستان‌ها طبق قوانین بین‌المللی بشردوستانه از بالاترین سطح حفاظت برخوردارند و حمله عمدی به آن‌ها می‌تواند جنایت جنگی محسوب شود. حتی در صورتی که هدف اصلی یک حمله نظامی باشد، اگر آسیب به غیرنظامیان قابل پیش‌بینی باشد و اقدامات کافی برای کاهش آن انجام نشود، این اقدام می‌تواند نقض قوانین بین‌المللی تلقی شود. کارشناسان حقوقی تأکید کرده‌اند که فرماندهان نظامی موظف‌اند بین مزایای نظامی و هزینه‌های انسانی تعادل برقرار کنند و از وارد آمدن آسیب گسترده به غیرنظامیان جلوگیری کنند. در مقابل، مقامات آمریکایی و اسرائیلی اعلام کرده‌اند که عملیات‌ها با دقت انجام می‌شود و هدف آن‌ها زیرساخت‌های نظامی است. وزیر دفاع آمریکا ایران را متهم کرده که تجهیزات نظامی را در نزدیکی مناطق غیرنظامی مستقر می‌کند تا از حمله جلوگیری کند، اما تاکنون شواهدی برای این ادعا ارائه نشده است. ارتش اسرائیل نیز اعلام کرده که تلاش می‌کند تا حد امکان از آسیب به غیرنظامیان جلوگیری کند، هرچند داده‌های میدانی نشان می‌دهد که میزان خسارات به زیرساخت‌های غیرنظامی بسیار قابل توجه است.https://www.nytimes.com/interactive/2026/04/09/world/middleeast/us-israel-strikes-iran-structures-damage.html

گزارش تحلیلی: تخریب گسترده مدارس و مراکز درمانی ایران در جنگ اخیر گزارش منتشرشده توسط روزنامه نیویورک تایمز در تاریخ ۹ آوریل ۲۰۲۶، بر پایه تحلیل‌های میدانی، تصاویر ماهواره‌ای با وضوح بالا و راستی‌آزمایی ویدئوهای منتشرشده در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، نشان می‌دهد که در جریان جنگ اخیر میان ایران و ائتلاف آمریکا و اسرائیل، بخش قابل توجهی از زیرساخت‌های غیرنظامی کشور—به‌ویژه در حوزه آموزش و سلامت—دچار آسیب‌های جدی شده‌اند. این گزارش که توسط گروهی از خبرنگاران و تحلیل‌گران تهیه شده، تنها بخشی از واقعیت میدانی را منعکس می‌کند و خود نیز تأکید می‌کند که ابعاد واقعی تخریب به‌مراتب گسترده‌تر از موارد تأییدشده است. بر اساس این تحلیل، دست‌کم ۲۲ مدرسه و ۱۷ مرکز درمانی به‌طور قطعی آسیب دیده‌اند. این مراکز شامل مدارس ابتدایی، دبیرستان‌ها، دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، مراکز جراحی، کلینیک‌ها و حتی داروخانه‌ها هستند. در میان آن‌ها، نام مراکزی چون دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه شهید بهشتی، بیمارستان گاندی، بیمارستان خاتم‌الانبیاء و مراکز درمانی در بوشهر و تهران دیده می‌شود. با این حال، جمعیت هلال احمر ایران اعلام کرده که آمار واقعی بسیار بالاتر است و تا اوایل آوریل، بیش از ۷۶۳ مدرسه و ۳۱۶ مرکز درمانی در سراسر کشور آسیب دیده یا به‌طور کامل تخریب شده‌اند. این اختلاف نشان می‌دهد که بسیاری از خسارات هنوز به‌صورت مستقل تأیید یا مستندسازی نشده‌اند. از نظر جغرافیایی، بخش قابل توجهی از این حملات در مناطق شهری و پرجمعیت رخ داده است. تهران به‌عنوان پایتخت و یکی از متراکم‌ترین شهرهای منطقه، بیشترین سهم از این آسیب‌ها را داشته و حدود نیمی از مراکز آسیب‌دیده در این شهر قرار دارند. علاوه بر آن، شهرهایی مانند اصفهان، شیراز، میناب، لامرد، بوشهر و ارومیه نیز هدف حملات قرار گرفته‌اند. تحلیل‌ها نشان می‌دهد که بسیاری از این حملات در نزدیکی زیرساخت‌های غیرنظامی حیاتی مانند مدارس، بیمارستان‌ها و مناطق مسکونی انجام شده است؛ موضوعی که نگرانی‌های جدی درباره رعایت اصول تفکیک اهداف نظامی و غیرنظامی ایجاد می‌کند. یکی از مهم‌ترین و مرگبارترین حوادث در روز نخست جنگ، در ۲۸ فوریه رخ داد؛ زمانی که مدرسه ابتدایی «شجره طیبه» در شهر میناب هدف بمباران قرار گرفت. این حمله به کشته شدن دست‌کم ۱۷۵ نفر انجامید که اکثریت آن‌ها کودک بودند. بر اساس تحقیقات اولیه، این حمله توسط نیروهای آمریکایی انجام شده و دلیل آن استفاده از اطلاعات قدیمی بوده است؛ اطلاعاتی که این مدرسه را به‌اشتباه به‌عنوان یک هدف نظامی معرفی کرده بود. بررسی‌های تصویری نشان می‌دهد که این ساختمان سال‌ها پیش از یک پایگاه نظامی جدا شده و نشانه‌های واضحی از کاربری آموزشی داشته است، از جمله زمین بازی کودکان و رنگ‌آمیزی دیوارها. در همان روز، چندین حمله دیگر نیز در نزدیکی مدارس رخ داد. در شهر آبیک، انفجار ناشی از حمله به یک برج مخابراتی در فاصله کمتر از ۱۲۰ متر از یک مدرسه ابتدایی باعث کشته شدن یک کودک شد. در تهران نیز حمله‌ای در نزدیکی یک دبیرستان در منطقه نارمک به کشته شدن دو دانش‌آموز انجامید. همچنین در شهر لامرد، یک حمله موشکی به مجموعه‌ای شامل سالن ورزشی، مدرسه ابتدایی و مرکز انتقال خون، منجر به کشته شدن دست‌کم شش نفر، از جمله چهار کودک شد. این نمونه‌ها نشان می‌دهد که حتی در مواردی که هدف اعلام‌شده نظامی بوده، اثرات آن مستقیماً متوجه غیرنظامیان شده است. مراکز درمانی نیز به‌شدت تحت تأثیر این حملات قرار گرفته‌اند. در تاریخ اول مارس، حملات شدید به منطقه‌ای در شمال تهران باعث تخریب بخش‌هایی از بیمارستان گاندی شد. تصاویر و ویدئوهای منتشرشده نشان می‌دهد که نمای بیرونی بیمارستان به‌طور کامل آسیب دیده و بیماران، از جمله نوزادان در بخش مراقبت‌های ویژه، مجبور به تخلیه فوری شده‌اند. در بوشهر نیز یک مرکز درمانی آسیب دید و کارکنان مجبور شدند نوزادان را در شرایط بحرانی جابه‌جا کنند. یکی از امدادگران در ویدئویی که تأیید شده، با اشاره به نوزادان متصل به دستگاه‌ها می‌گوید: «اگر دستگاه‌ها را قطع کنیم، این کودکان خواهند مرد.» این تصاویر نشان‌دهنده فشار شدید بر سیستم درمانی کشور است. از نظر انسانی، آمارها حاکی از تلفات گسترده غیرنظامیان است. بر اساس گزارش یک نهاد حقوق بشری، تا زمان انتشار گزارش دست‌کم ۱۷۰۱ غیرنظامی کشته شده‌اند. این آمار شامل دانش‌آموزان، معلمان، کارکنان درمانی و سایر شهروندان است. با این حال، به دلیل محدودیت دسترسی و شرایط جنگی، احتمال می‌رود تعداد واقعی قربانیان بیشتر از این رقم باشد.

🔻نسخه قابل دانلود «جهان موازی علی خامنه‌ای» با توجه به مشکل اینترنت در داخل ایران، نسخه‌ای کم حجم و قابل دانلود از ویدیوی مستند «جهان موازی علی خامنه‌ای» را در اینجا تقدیم می‌کنم. امیدوارم فایل پیوست، تا زمانی که یوتیوب در دسترس نیست، حداقل تا حدی مفید باشد. @HosseinBastaniChannel

جنگ اخیر میان ایالات متحده و ایران را نمی‌توان صرفاً در چارچوب یک منازعه ژئوپولیتیک در خاورمیانه تحلیل کرد. این جنگ، به‌طور هم‌زمان، بازتابی از شکاف‌های عمیق و فزاینده در سیاست داخلی آمریکا است—شکاف‌هایی که نه‌تنها بر نحوه ورود به جنگ، بلکه بر تعریف اهداف، ابزارها و حتی امکان خروج از آن تأثیر گذاشته‌اند. بررسی هم‌زمان دیدگاه‌های نخبگان، روندهای افکار عمومی و رفتار نهادهای سیاسی نشان می‌دهد که دستگاه سیاست‌خارجی دولت ترامپ در قبال ایران فاقد یک چارچوب راهبردی منسجم است و همین امر، سیاست این کشور را بیش از پیش واکنشی و ناپایدار کرده است.  این نبود اجماع حتی در سطح نخبگان رسانه‌ای نیز به‌وضوح دیده می‌شود. میزگرد چاپ‌شده در ۹ آپریل در نیویورک‌تایمز میان سه تحلیل‌گر برجسته—برت استیونز، نیکلاس کریستف و مگان استک—نمونه روشنی از این شکاف است. در حالی که استیونز از ضرورت اقدام نظامی و حفظ فشار برای تکمیل بازدارندگی دفاع می‌کند، کریستف بر هزینه‌های سنگین جنگ و خطرات بلندمدت آن، از جمله تشدید بی‌ثباتی و افزایش انگیزه‌های هسته‌ای ایران، تأکید دارد. در مقابل، استک اساساً ورود آمریکا به این جنگ را زیر سؤال می‌برد و آن را نمونه‌ای از مداخله‌ای غیرضروری و پرریسک می‌داند. این سه دیدگاه نه صرفاً اختلاف نظر، بلکه بازتاب سه رویکرد متفاوت به نقش آمریکا در جهان هستند: مداخله‌گر فعال، واقع‌گرای محتاط، و منتقد مداخله نظامی. ادامه متن: https://telegra.ph/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-04-10

نیکول گراجفسکی، پژوهشگر روابط بین‌الملل و نویسنده کتاب «روسیه و ایران: شرکای سرکش از سوریه تا اوکراین»، در این مقاله استدلال می‌کند که ایران برای روسیه یک شریک راهبردی تقریباً غیرقابل جایگزین است. او توضیح می‌دهد که اگرچه جنگ آمریکا با ایران در کوتاه‌مدت به نفع روسیه بوده—از جمله افزایش قیمت نفت، کاهش فشار برخی تحریم‌ها و انحراف توجه غرب از جنگ اوکراین—اما در بلندمدت، تضعیف یا فروپاشی ایران می‌تواند یک ضربه جدی به موقعیت راهبردی مسکو وارد کند. از نگاه کرملین، ایران کشوری است که بدون تحمیل هزینه مستقیم به روسیه، می‌تواند برای آمریکا هزینه ایجاد کند. نویسنده نشان می‌دهد که رابطه ایران و روسیه در سال‌های اخیر از یک تعامل محتاطانه و همراه با بی‌اعتمادی، به یک مشارکت عمیق و چندلایه تبدیل شده است. این همکاری بر یک درک مشترک استوار است: اینکه نظم بین‌المللی تحت رهبری آمریکا در پی مهار هر دو کشور است. در نتیجه، دو طرف همکاری‌های خود را در حوزه‌های نظامی، اطلاعاتی، مالی و حتی در زمینه دور زدن تحریم‌ها گسترش داده‌اند. این رابطه همچنین شامل تبادل تجربیات جنگی است؛ ایران از جنگ اوکراین درس گرفته و روسیه نیز از مدل جنگ نامتقارن و استفاده از نیروهای نیابتی توسط ایران بهره برده است. به همین دلیل، این رابطه ساختاری «خودتقویت‌کننده» پیدا کرده و به‌راحتی قابل گسست نیست. در بخش مهمی از مقاله، گراجفسکی توضیح می‌دهد که روسیه چگونه بدون ورود مستقیم به جنگ، به ایران کمک می‌کند. این کمک‌ها عمدتاً در قالب حمایت‌های غیرمستقیم اما مؤثر است. روسیه اطلاعات نظامی و تحلیل‌های میدانی در اختیار ایران قرار می‌دهد که به بهبود دقت عملیات و تصمیم‌گیری‌های نظامی کمک می‌کند. همچنین در حوزه جنگ الکترونیک، روسیه تجربیات و توانمندی‌هایی را منتقل می‌کند که به ایران امکان می‌دهد سیستم‌های ارتباطی و شناسایی دشمن را مختل کند. علاوه بر این، همکاری‌های فنی—به‌ویژه در زمینه پهپادها—باعث ارتقای توان عملیاتی ایران شده است؛ به‌طوری که ایران از تجربیات روسیه در میدان اوکراین برای بهبود تاکتیک‌ها و فناوری‌های خود استفاده می‌کند. یکی دیگر از ابعاد کلیدی این همکاری، شبکه‌های مشترک برای دور زدن تحریم‌هاست. ایران و روسیه طی سال‌ها یک زیرساخت پیچیده برای انتقال منابع مالی، تجهیزات و کالاهای حساس ایجاد کرده‌اند که به هر دو کشور امکان می‌دهد فشار اقتصادی غرب را مدیریت کنند. در کنار این، روسیه از ابزارهایی مانند پیمانکاران نظامی خصوصی و کانال‌های غیررسمی برای ارائه حمایت استفاده می‌کند—روش‌هایی که به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که قابل انکار باشند و از تشدید مستقیم تنش جلوگیری کنند. این همان راهبردی است که نویسنده آن را «کمک مؤثر بدون دیده شدن» توصیف می‌کند. با این حال، مقاله تأکید می‌کند که روسیه محدودیت‌های جدی نیز دارد. درگیر بودن در جنگ اوکراین، توان مداخله مستقیم نظامی در ایران را از مسکو گرفته است. هرگونه ورود آشکار به جنگ می‌تواند به افزایش کمک‌های غرب به اوکراین، تشدید تحریم‌ها و بالا رفتن هزینه‌های ژئوپولیتیکی برای روسیه منجر شود. به همین دلیل، کرملین تلاش می‌کند سطح حمایت از ایران را به‌گونه‌ای تنظیم کند که تأثیرگذار باشد، اما از آستانه‌ای که واکنش شدید غرب را برانگیزد عبور نکند. در نهایت، استدلال اصلی گراجفسکی این است که ایران برای روسیه فقط یک شریک منطقه‌ای نیست، بلکه بخشی از یک چارچوب فکری گسترده‌تر است. پوتین تلاش کرده ائتلافی از دولت‌های ناراضی با نظم جهانی غرب ایجاد کند و ایران—به‌عنوان کشوری که سال‌ها تحت فشار شدید دوام آورده—نمونه‌ای از موفقیت این مدل محسوب می‌شود. بنابراین، اگر ایران تضعیف یا فروبپاشد، نه‌تنها یک شریک کلیدی از دست می‌رود، بلکه کل روایت راهبردی روسیه درباره توانایی رژیم‌های اقتدارگرا برای بقا در برابر فشار غرب نیز زیر سؤال خواهد رفت. https://www.nytimes.com/2026/04/10/opinion/putin-russia-iran.html

چه کسی در تهران تصمیم می‌گیرد؟ این گزارش به قلم سپیر لیفکین (Sapir Lipkin) از شبکه N12 و با تحلیل کارشناسان مؤسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل (INSS) از جمله راز زیمت و دنی سیترینوویچ، به بررسی ساختار تصمیم‌گیری در ایران می‌پردازد. بر اساس این تحلیل، تصمیم‌گیری در ایران در اختیار یک حلقه بسیار محدود و متمرکز است که در رأس آن مجتبی خامنه‌ای قرار دارد. او پس از کشته شدن علی خامنه‌ای به‌عنوان رهبر عالی منصوب شده و اکنون تصمیم‌گیر نهایی در تمامی مسائل کلان—به‌ویژه جنگ و مذاکرات—محسوب می‌شود. به گفته کارشناسان، دسترسی به او بسیار محدود است و حتی نحوه ارتباط با او نیز شفاف نیست و ممکن است از طریق کانال‌های غیرمستقیم یا پیام‌های مکتوب انجام شود. این موضوع نشان‌دهنده تمرکز شدید قدرت و بسته بودن ساختار تصمیم‌گیری است. گزارش تأکید می‌کند که مجتبی خامنه‌ای نه‌تنها نقش محوری دارد، بلکه تلاش می‌کند تداوم خط فکری و سیاسی پدرش را حفظ کند. به همین دلیل، انتظار نمی‌رود تغییرات اساسی در مواضع ایران رخ دهد. در عین حال، او به‌عنوان فردی شناخته می‌شود که به جریان‌های تندرو نزدیک است، اما در سطح تاکتیکی می‌تواند انعطاف نشان دهد—موضوعی که به گفته کارشناسان، در تصمیم اخیر برای حرکت به سمت آتش‌بس نقش داشته است. این یعنی او می‌تواند بین ایدئولوژی و مصلحت، در چارچوبی کنترل‌شده، تعادل برقرار کند. در کنار او، محمدباقر قالیباف به‌عنوان یکی از مهم‌ترین چهره‌های سیاسی و «نفر دوم سیستم» شناخته می‌شود، اما او نیز برای تصمیم‌گیری نیازمند هماهنگی با نهادهای امنیتی، به‌ویژه سپاه پاسداران و فرمانده آن احمد وحیدی است. این نشان می‌دهد که بُعد نظامی و امنیتی نقش تعیین‌کننده‌ای در سیاست‌گذاری ایران دارد و حتی مقامات سیاسی سطح بالا نیز بدون همراهی این نهادها قادر به تصمیم‌گیری نیستند. در سطح دولت، مسعود پزشکیان (رئیس‌جمهور) و عباس عراقچی (وزیر امور خارجه) به‌عنوان چهره‌های عمل‌گرا و فعال در عرصه دیپلماسی معرفی می‌شوند، اما اختیارات آن‌ها محدود است و بیشتر در چارچوب سیاست‌هایی عمل می‌کنند که از سوی رهبری و نهادهای امنیتی تعیین می‌شود. میزان تأثیرگذاری آن‌ها نیز وابسته به میزان نزدیکی‌شان به مجتبی خامنه‌ای و حلقه اصلی قدرت است. در مجموع، این گزارش نتیجه می‌گیرد که اگرچه در داخل حاکمیت ایران دیدگاه‌های متفاوتی—از تندرو تا عمل‌گرا—وجود دارد، اما تصمیم‌گیری نهایی بر اساس اجماع در یک حلقه کوچک و تحت هدایت مستقیم رهبر انجام می‌شود. همچنین تأکید می‌شود که ایران با احساس پیروزی وارد مذاکرات می‌شود و تلاش دارد شرایط خود را تحمیل کند، در حالی که ساختار بسته تصمیم‌گیری، انعطاف واقعی را محدود می‌کند.https://www.mako.co.il/news-world/2026_q2/Article-192b69e4c217d91027.htm?utm_source=twitter&utm_medium=share&partner=twitter_share&utm_campaign=n12_article

خبرکزلری تاس روسیه- ایران اعلام کرده است که تحت توافق آتش‌بس، روزانه بیش از ۱۵ کشتی اجازه عبور از تنگه هرمز را نخواهند داشت — به گفته یک منبع ارشد ایرانی. این منبع به خبرگزاری تاس گفته است که در چارچوب آتش‌بس فعلی، عبور کمتر از ۱۵ کشتی در روز از تنگه هرمز مجاز است و این تردد کاملاً منوط به تأیید ایران و اجرای یک پروتکل مشخص خواهد بود. به گفته او، این چارچوب جدید که تحت نظارت سپاه پاسداران اجرا می‌شود، به‌طور رسمی به طرف‌های منطقه‌ای اطلاع داده شده و بازگشتی به وضعیت پیش از جنگ وجود نخواهد داشت. همچنین این منبع تأکید کرده است که آزادسازی دارایی‌های مسدودشده ایران یک تضمین اجرایی حیاتی است که باید در همین بازه دو هفته‌ای محقق شود. ایران همچنین اصرار دارد که پایان جنگ باید در قالب یک قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل رسمی شود. این منبع هشدار داده است که اگر پایان جنگ بر اساس شروط ایران در یک قطعنامه شورای امنیت ثبت نشود، ایران کاملاً آماده است که همانند ۴۰ روز گذشته—و حتی با شدت بیشتر—درگیری با آمریکا و اسرائیل را از سر بگیرد. علاوه بر این، تهران تأکید کرده که در طول این دوره دو هفته‌ای، آمریکا نباید حضور نظامی خود را افزایش دهد. در خصوص غنی‌سازی اورانیوم نیز اعلام شده که ایران همچنان به‌طور کامل به متن توافق پایبند است و آن را اجرا می‌کند. در ۷ آوریل، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، از توافق یک آتش‌بس دو هفته‌ای با ایران خبر داد. به گفته او، طرفین تقریباً بر سر تمامی اختلافات به توافق رسیده‌اند و واشنگتن پیشنهادهای ۱۰ ماده‌ای ایران را به‌عنوان مبنای مذاکرات آینده پذیرفته است. او همچنین گفت که این تصمیم در پی آمادگی ایران برای بازگشایی تنگه هرمز اتخاذ شده است. در مقابل، ایران نیز موافقت کرده است که حملات «دفاعی» خود را متوقف کند، مشروط بر اینکه هیچ حمله‌ای علیه جمهوری اسلامی انجام نشود. نخست‌وزیر پاکستان، شهباز شریف، که نقش میانجی را میان طرفین ایفا می‌کند، آن‌ها را برای مذاکرات در تاریخ ۱۰ آوریل دعوت کرده است. به گزارش تلویزیون دولتی ایران، انتظار می‌رود این مذاکرات به‌صورت مستقیم انجام شود.https://tass.com/world/2114427

این مقاله به قلم کِلی جی. شَنون (Kelly J. Shannon)، پژوهشگر حوزه حقوق بشر و سیاست خارجی، نوشته شده و به یک «نقطه کور» مهم در تحلیل‌های سیاستی اشاره می‌کند: نادیده‌گرفتن وضعیت و دیدگاه مردم عادی ایران. در حالی که تمرکز رسانه‌ها و سیاستمداران غربی بر تهدیدها، حملات و مذاکرات است، اطلاعات بسیار کمی از داخل ایران منتشر می‌شود. دلیل اصلی این وضعیت، قطع گسترده اینترنت، سرکوب اطلاعات و انتشار اخبار نادرست است که باعث شده هم داخل و هم خارج ایران درک دقیقی از شرایط نداشته باشند. در ابتدای جنگ، بسیاری از ایرانیان—که سال‌ها با حکومت مخالف بوده‌اند—امید داشتند که این درگیری بتواند به تضعیف جدی یا حتی سقوط جمهوری اسلامی منجر شود. کشته شدن رهبر پیشین نیز برای برخی نشانه‌ای از این امکان بود. اما با طولانی شدن جنگ و افزایش تلفات غیرنظامیان، این امیدها به‌تدریج جای خود را به ترس، ناامیدی و خشم داده است. گزارش‌ها از کشته شدن بیش از ۱۶۰۰ غیرنظامی، از جمله کودکان، تخریب زیرساخت‌ها، آسیب به اماکن تاریخی و حملات به تأسیسات انرژی، نشان می‌دهد که فشار اصلی جنگ بر دوش مردم عادی قرار گرفته است. یکی از نکات کلیدی مقاله این است که حملات خارجی، برخلاف انتظار، لزوماً به تقویت نیروهای مخالف حکومت منجر نشده است. بلکه شرایطی ایجاد کرده که سازماندهی اعتراضات و حرکت‌های ضدحکومتی را دشوارتر کرده است. قطع ارتباطات، فضای امنیتی شدید و ترس از خشونت بیشتر، باعث شده مردم نتوانند به‌صورت مؤثر بسیج شوند. در نتیجه، بسیاری از ایرانیان به این جمع‌بندی رسیده‌اند که این جنگ نه آزادی، بلکه رنج و بی‌ثباتی بیشتری به همراه دارد. با این حال، نارضایتی از جمهوری اسلامی همچنان عمیق و گسترده باقی مانده است. مردم حکومت را مسئول فساد، سرکوب، محدودیت‌های اجتماعی—به‌ویژه علیه زنان—اعدام‌ها و از بین رفتن فرصت‌های اقتصادی می‌دانند. جنبش‌هایی مانند «زن، زندگی، آزادی» نشان داده‌اند که خواست تغییر در جامعه ایران جدی و ریشه‌دار است، حتی اگر در کوتاه‌مدت سرکوب شده باشد. در عین حال، این خواست تغییر با ترس‌های جدی همراه است. بسیاری از ایرانیان نگران تشدید سرکوب پس از جنگ، فروپاشی نظم کشور، وقوع جنگ داخلی یا حتی تجزیه کشور هستند. همچنین گزارش‌هایی از حمایت خارجی از برخی گروه‌های قومی، این نگرانی‌ها را تشدید کرده است. شاید مهم‌ترین ترس این باشد که جنگ به پایان برسد، اما جمهوری اسلامی همچنان در قدرت باقی بماند—در حالی که ضعیف‌تر اما در عین حال خشن‌تر و بسته‌تر شده است. مقاله همچنین نشان می‌دهد که حکومت ایران در طول جنگ، سرکوب را افزایش داده است. ایجاد ایست‌های بازرسی، تهدید علنی معترضان، افزایش سرعت اجرای احکام اعدام و بازداشت گسترده افراد، همگی نشان‌دهنده عزم حکومت برای حفظ کنترل است. این اقدامات تأکید می‌کند که حتی در شرایط جنگ، اولویت اصلی نظام، کنترل داخلی و حفظ قدرت است. در نهایت، نویسنده هشدار می‌دهد که تصمیمات آمریکا می‌تواند پیامدهای بلندمدت مهمی داشته باشد. اگر آمریکا بدون در نظر گرفتن مردم ایران صرفاً به توافق با حکومت برسد یا از درگیری کنار بکشد، ممکن است مردم ایران در برابر یک حکومت تضعیف‌شده اما خطرناک تنها بمانند. چنین وضعیتی می‌تواند به تشدید سرکوب داخلی و حتی حرکت حکومت به سمت توسعه سلاح هسته‌ای برای جلوگیری از تهدیدات آینده منجر شود. در مجموع، پیام اصلی مقاله این است که مردم ایران نقش تعیین‌کننده‌ای در آینده کشور دارند، اما در حال حاضر در شرایطی از انزوا، ترس و فشار شدید قرار گرفته‌اند. نادیده گرفتن این واقعیت می‌تواند به سیاست‌هایی منجر شود که نه‌تنها از نظر انسانی مشکل‌ساز هستند، بلکه در بلندمدت نتایج راهبردی اشتباه و خطرناکی به همراه خواهند داشت.https://www.atlanticcouncil.org/dispatches/dont-overlook-how-ordinary-iranians-view-the-war/

https://www.wsj.com/opinion/how-trump-miscalculated-in-iran-b7d30da4?mod=hp_opin_pos_1 این مقاله که توسط روئل مارک گرشت و ری تکّه نوشته شده، استدلال می‌کند که دونالد ترامپ در سیاست خود نسبت به ایران دچار یک خطای اساسی شد: او ماهیت واقعی جمهوری اسلامی را اشتباه درک کرد. ترامپ تصور می‌کرد که ایران مانند یک حکومت عمل‌گرا و غیرایدئولوژیک (مانند ونزوئلا) رفتار می‌کند و در برابر فشار شدید یا فرو می‌پاشد یا وارد مصالحه می‌شود. اما به گفته نویسندگان، جمهوری اسلامی یک نظام عمیقاً ایدئولوژیک است که تصمیمات خود را بر اساس بقا و باورهای اعتقادی اتخاذ می‌کند، نه صرفاً محاسبات مادی. در این چارچوب، رهبران ایران جنگ را یک موضوع «وجودی» می‌بینند—یعنی نبردی برای بقا. به همین دلیل، آن‌ها حاضرند هزینه‌های سنگین را تحمل کنند، جنگ را طولانی کنند و از طریق حملات محدود اما مستمر، هم فشار را حفظ کنند و هم از منابع خود به‌صورت حساب‌شده استفاده کنند. این رویکرد باعث شد برخلاف انتظار آمریکا، ایران بتواند در برابر فشار مقاومت کند و حتی اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. مقاله همچنین توضیح می‌دهد که حکومت ایران از درگیری خارجی برای تقویت موقعیت داخلی خود استفاده می‌کند. با وجود نارضایتی گسترده، فساد و بحران‌های داخلی، تهدید خارجی به حکومت کمک می‌کند تا اعتراضات را کنترل کند و انسجام نسبی ایجاد کند. به همین دلیل، این تصور که فشار خارجی می‌تواند به فروپاشی سریع نظام منجر شود، به گفته نویسندگان، یک اشتباه تحلیلی مهم بوده است. در ادامه، نویسندگان به این نکته اشاره می‌کنند که برخی در آمریکا و اسرائیل تصور می‌کردند که با وارد کردن ضربات شدید—مثلاً حذف رهبران کلیدی—نظام ایران ممکن است فرو بپاشد. اما این ارزیابی نیز نادرست بود. جمهوری اسلامی توانست حتی پس از ضربات جدی، خود را حفظ کند و از جنگ برای ساختن روایت «مقاومت در برابر آمریکا و اسرائیل» استفاده کند. در این میان، کنترل تنگه هرمز به یک اهرم مهم برای ایران تبدیل شد و نشان داد که این کشور می‌تواند بر جریان انرژی جهانی تأثیر بگذارد. مقاله همچنین به محدودیت‌های قدرت آمریکا و اسرائیل می‌پردازد. نویسندگان تأکید می‌کنند که در خاورمیانه، پیروزی‌های قاطع به‌ندرت ممکن است و راهبرد واقعی بیشتر بر «تضعیف تدریجی» استوار است، نه شکست کامل دشمن. اما چنین رویکردی برای آمریکا دشوار است، زیرا نیازمند اجماع داخلی، منابع زیاد و تعهد بلندمدت است—چیزی که در فضای سیاسی آمریکا به‌سختی فراهم می‌شود. در نهایت، مقاله به یک نتیجه مهم می‌رسد: این جنگ نه‌تنها برنامه هسته‌ای ایران را متوقف نکرده، بلکه ممکن است انگیزه ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای را افزایش داده باشد. نویسندگان هشدار می‌دهند که تجربه این درگیری ممکن است رهبران آینده ایران را به این نتیجه برساند که تنها راه تضمین بقای نظام، دستیابی به توان هسته‌ای است.

اگر آمریکا کنار بکشد، بعید است اسرائیل به‌تنهایی ادامه دهد. ایران دریافته که از طریق خلیج فارس اهرم فشار دارد. برای ادامه فشار بر ایران، اسرائیل نیازمند حمایت دیپلماتیک، تسلیحاتی و لجستیکی آمریکا است. تمام نخست‌وزیران اسرائیل، از جمله نتانیاهو، پیش از اقدام علیه ایران به چراغ سبز آمریکا نیاز داشته‌اند. در صورت مخالفت واشنگتن، اسرائیل عقب‌نشینی کرده است. سلاح هسته‌ای اکنون بیش از هر زمان دیگری برای انقلاب اسلامی اهمیت یافته است. علی خامنه‌ای در عبور از آستانه هسته‌ای تردید داشت، حتی زمانی که پس از حملات ۷ اکتبر شرایط تغییر کرد. اما جانشینان او احتمالاً این اشتباه را تکرار نخواهند کرد—اگر بتوانند کنترل کشور را حفظ کنند. به‌طور پارادوکسیکال جنگی که با هدف خلع سلاح جمهوری اسلامی آغاز شد، ممکن است در نهایت به تسلیح مجدد آن منجر شود.https://www.wsj.com/opinion/how-trump-miscalculated-in-iran-b7d30da4?mod=hp_opin_pos_1

مردان سرسختی که ایران را اداره می‌کنند، این جنگ را در سطحی وجودی می‌بینند. برنامه‌ریزی آن‌ها دقیق‌تر از آن چیزی بوده که آمریکا در ابتدا تصور می‌کرد. آن‌ها مهمات خود را برای حملات مداوم اما با شدت کمتر حفظ کرده‌اند. رهبران جمهوری اسلامی از این طریق توانسته‌اند جنگ را طولانی کرده و اقتصاد جهانی را متزلزل کنند. نگرانی غرب از این درگیری و آغاز مذاکرات میان تهران و واشنگتن، احتمال کمک آمریکا—و به تبع آن اسرائیل—به یک قیام داخلی در ایران را کاهش می‌دهد. بقا همواره هدف اصلی حکومت روحانیون بوده است. حاکمان ایران واقعاً باور دارند که بخش بزرگی از نارضایتی داخلی، ناشی از توطئه‌های خارجی است. اگر آن‌ها بتوانند هزینه‌های کافی به آمریکا تحمیل کنند و آن را به خروج از خاورمیانه ترغیب کنند، احتمال موفقیت میلیون‌ها ایرانی که از حکومت متنفرند در بسیج علیه آن کاهش می‌یابد. هرگونه مصالحه اساسی در مذاکرات با واشنگتن، می‌تواند حکومت را در داخل تهدید کند. اعتبار جمهوری اسلامی پیش‌تر نیز به‌شدت آسیب دیده است. بسیاری از رهبران نمادین کشته شده‌اند و توان دفاعی ایران تضعیف شده است. از زمان جنبش سبز در سال ۲۰۰۹، حکومت می‌داند که اعتراضات سراسری همواره در کمین است. همین بی‌ثباتی دائمی باعث شده برخی در اسرائیل—از جمله بنیامین نتانیاهو—تصور کنند که حکومت شکننده‌تر از واقعیت است. اگر به اندازه کافی و در نقاط درست ضربه وارد شود—مثلاً با حذف علی خامنه‌ای و اطرافیانش—ممکن است نظام فرو بپاشد. پس از جنگ ۱۲ روزه ژوئن گذشته، حکومت به‌شدت نیازمند یک روایت از «پیروزی» بود. اکنون می‌تواند ادعا کند—تا حدی موجه—که در برابر آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرده و «شیطان بزرگ» را در تنگه هرمز شکست داده است. خلیج فارس—و نه آن‌طور که برخی می‌گویند «خلیج عربی»—به گروگان حیاتی تهران تبدیل شده است. عباس عراقچی، وزیر خارجه ایران، به‌خوبی این اهرم را توصیف کرد، زمانی که اعلام کرد «عبور امن از تنگه هرمز تنها با هماهنگی با نیروهای مسلح ایران و با در نظر گرفتن محدودیت‌های فنی ممکن خواهد بود.» از ابتدا، اسرائیل بهتر از دیگران محدودیت‌های قدرت در خاورمیانه را درک کرده بود. آن‌ها می‌دانند که پیروزی‌های قاطع بعید است. «چمن‌زنی» باید به‌طور مداوم تکرار شود. جمهوری اسلامی حتی در نبود تهدید فوری هسته‌ای یا تحریک مستقیم نیز باید هدف حملات قرار گیرد. تا زمانی که تهران از حمایت روسیه و چین برخوردار باشد، اسرائیل ناچار است به‌طور دوره‌ای توان موشکی و پدافند هوایی ایران را تضعیف کند. پس از حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳، نتانیاهو به چیزی فراتر از این «چمن‌زنی» فکر می‌کرد. به نظر می‌رسد ترامپ نیز—حداقل برای مدتی—چنین هدفی داشت. آمریکا مهم‌ترین و در عین حال بی‌ثبات‌ترین بازیگر این درگیری بود. ترامپ تصور می‌کرد که مدل ونزوئلا در ایران نیز قابل اجراست—یعنی جانشینان رهبر کشته‌شده حاضر خواهند بود طبق شروط آمریکا صلح کنند. بدبینی رایج در تحلیل‌های «واقع‌گرایانه» درباره جمهوری اسلامی—که این نظام از نظر مذهبی فرسوده شده و تنها با فساد و زور باقی مانده—احتمالاً بر تصمیم‌گیری‌های ترامپ تأثیر گذاشته بود. او یک حکومت ایدئولوژیک را با یک نظام فاسد آمریکای لاتین اشتباه گرفت—حکومتی که توسط افرادی اداره می‌شود که واقعاً باور دارند اراده خدا را می‌دانند. ترامپ اکنون احتمالاً به همان نتیجه‌ای رسیده که باراک اوباما پس از ریاست‌جمهوری‌اش رسید: جمهوری اسلامی «تکامل پیدا نمی‌کند.» ترامپ نخستین رئیس‌جمهوری بود که ایران را بمباران کرد و ممکن است آخرین نفر نیز باشد. با توجه به تمرکز او بر بازار سهام، احتمال دارد توجه خود را به مسائل دیگر معطوف کند. مهار دشمنان سرسخت نیازمند اجماع داخلی و همکاری با متحدان است. بازپس‌گیری کنترل خلیج فارس از ایران نیازمند استقرار گسترده نیروهای دریایی برای مدت طولانی—ماه‌ها یا حتی سال‌ها—است. برای سیاستمداری که در لحظه زندگی می‌کند و بسیاری از متحدان آمریکا را «بار اضافی» می‌داند، این کار بیش از حد سنگین است. در داخل آمریکا نیز، حزب دموکرات به‌طور کامل با این جنگ مخالف است. تحلیلگران همچنان استدلال می‌کنند که این جنگ نه قابل پیروزی بود و نه باید آغاز می‌شد. در حزب جمهوری‌خواه نیز صداهای قدرتمند انزواطلب وجود دارد. مردم آمریکا نیز هرگز با جنگی که اهداف آن به‌وضوح تعریف نشده بود، همراه نشدند. مفهوم «چمن‌زنی» با ذهنیت آمریکایی سازگار نیست و برای بسیاری حتی غیراخلاقی به نظر می‌رسد.

• آزرم سیاسی؟ نوشته فخرالدین عظیمی* * فخرالدین عظیمی تاریخ‌نگار برجسته‌ی حوزه تاریخ سیاسی معاصر ایران و پژوهشگر چالش‌های دموکراسی و مشروطه‌خواهی- استاد دانشگاه کنتیکت . ———- در تاریخ ما، دست‌‌کم از مشروطه به این‌سو، هیچ تلاشگر سیاسیِ آزرم‌اندیشی به یاوری بی‌پردۀ سران کشورهای دیگر دل نبسته بود، از حملۀ آنان به وطن خود هواداری نکرده بود، و امید بستن آشکار به پیروزی آنان را بهنجار نشمرده بود. در آوردگاه سیاست ایران برخورداری از سایۀ نوازش و پشتیبانی دولت‌های بیگانه هیچ‌گاه مایۀ فخر و سربلندی نبوده است. رضاشاه هم نقش انگلیسیان را در کودتایی که زمینۀ روی کار آمدن او را فراهم آورد انکار کرد و کوشید، در دورۀ زمامداری، خود و کشور را از وابستگی برهاند. محمدرضا شاه کودتایی را که زمینه‌ساز خودکامگی او شد «قیام ملی» نامید. اما مدعیان آرزومند دیگر، رها از سنجه‌های هنجارین سرفرازی، انبان آز و دریوزگی به گردن آویختند؛ پافشارانه خواهان حمله به ایران شدند؛ این کار را «دخالت بشردوستانه» نامیدند. حافظۀ تاریخیِ ملت‌ها چنین رفتارهایی را فراموش نمی‌کند. کسانی که چاووش‌خوان جنگ شدند بر پایۀ چه پندارها و با چه پشتوانه‌ای گمان کردند می‌توان آسیب‌های به بار آمده را به آسانی جبران کرد و درفش دلاوری و سرفرازی ملی را افراشته نگاه داشت؟ چگونه می‌توان، در پیِ جنگ، مانع از آن شد که جامعۀ مدنی شکننده‌تر نشود، خشونتِ فزاینده ناگزیر جلوه نکند یا سرکوب، دستاویزهایی مشروعیت‌بخش نیابد؟ چگونه می‌توان تیرگی افق‌های امید و خوش‌بینی را زدود یا نگذاشت شرارهای خودباوری فرو پژمرد؟ ویرانی‌های به بار آمده در داروندار ملی، در آثار تاریخیِ گوناگون و بازمانده از روزگار ِسلجوقی، صفوی و قاجاری، و آنچه بر سرِ ذخایر، هوا و زیست‌بوم شکنندۀ ایران آمده، چگونه جبران می‌شود؟ چه بر سر خارک آن «دّر یتیم خلیج‌فارس» آمده است؟ از زیبایی‌های جزیره‌ای که یادگارهای گذشتۀ دیرین را با رهاوردهای شگفت‌انگیز طبیعت درآمیخته بود، و آماج بمب‌های بی‌امان رهایی‌بخشان تمدن‌گستر شد، چه مانده است؟ در آستانه و با آغاز جنگ، کدام‌یک از هواداران آن، از ویرانی، مرگ و درماندگیِ معیشتیِ مردم، از چشم‌انداز دولت فرومانده، از آشوب و استبداد، از خشونت پیگیر، از تنگدستیِ فزایندۀ فرودستان و فروپاشیِ بازمانده‌های زیستی آبرومندانه، بیمی به دل راه داد؟ آیا اندیشناکی در این زمینه‌ها بر پندارهای ساده‌دلانه سایه افکند؟ آیا کسانی که اندک آگاهی از جهان امروز داشتند نمی‌دانستند نتانیاهو در پیِ چیست و چیزی جز ایرانی فروشکسته و فرمان‌پذیر یا دست‌نشانده نمی‌خواهد؟ آیا تیره‌روزی‌های به بار آمده در عراق و افغانستان و سوریه و لیبی برای عبرت‌آموزی بسنده نبوده است؟ چه بر سر افغانستانیانی آمد که به همکاری با امریکا امید بستند؟ چگونه می‌توان مرگ، زخمناکی و دردمندیِ هم‌وطنان را از یاد برد یا رنجوری آنانی را که از ترس و دلهره به جان آمدند، و ضربه‌های روحی را که به انبوهی از مردم، به‌ویژه کودکان و سالخوردگان، واردشد، نادیده گرفت. شبح نیستی، مستمندی، بی‌خانمانی، درهم پیچیدن دفتر زندگی‌ها، فرو پژمردن‌ها، و آفت‌‌های به بار آمدۀ دیگر چیزی نیست که از دور درک شود یا بتوان ژرفای آن‌ها را به گزارش‌ها یا نمایش‌های متعارف رسانه‌ای فروکاست. پیامد این رنج‌ها دیرنده خواهد بود. • هشدار [به حاکمان] پشتوانۀ پایداری و بهروزیِ هر کشوری چیزی جز مردم و سرمایه‌های عملی و نمادین ملی و اجتماعیِ آن نیست. پرسش‌هایی نیز به میان می‌آید که این سرمایه‌ها را چگونه باید سنجید و پاس داشت و آیا مردمی ناخشنود، پریشان، و فرومانده می‌توانند درد وطن داشته باشند؟ باید سبب‌های ناخشنودی مردم و نابسامانی‌های کشور را دریافت و پرسید چه رهیافت‌هایی زمینه‌ساز بحران‌های گوناگون شد و کشور را در برابر چالش‌های درونی و بیرونی آسیب‌پذیر کرد؟ آیا کارگزاران هیچ کشوری می‌توانند، برکنار از خود‌فریبی یا آوازه‌گری، چشمداشت فداکاری از کسانی داشته باشند که خود را تیره‌روز می‌شمارند و از موهبت‌های سرزمین خود بی‌بهره می‌بینند؟ همه جا ستم، فساد، فقر، تبعیض، نابرابری، و نبودِ آزادی بر دامنۀ آسیب‌پذیری‌های سهمگین کشور و مردم افزوده است و رهگشای فرصت‌جویان بوده است. در کشوری که آماج تجاوز شده، یا با بحرانی سخت دست‌به‌گریبان است، سختی‌ها را تنها در سایۀ برخورداری از پشتیبانیِ مردم می‌توان پشت سر نهاد. اگر مردم سروران کشور شمرده نشوند و ادعا‌های صداقت، نیک‌خواهی، و اعتقاد به ملت و منافع و عواطف ملی، باورپذیر نباشد، چاره‌جویی‌ها گذرا خواهد بود. اگر همچنان بنا بر بیداد و تاخت‌وتاز، و سخت‌گیری و بستن دست و زبان منتقدان و مخالفان باشد، دست آویختن به ملت و عواطف ملی به جای افزایش همبستگی به کاهش آن می‌انجامد. https://www.radiozamaneh.com/885449/

https://www.politico.com/news/magazine/2026/04/03/trump-hormuz-oil-iran-war-00857212 این مقاله از جوزف جی. شاتز، معاون سردبیر POLITICO، به‌صورت مفصل ادعای دونالد ترامپ درباره «استقلال انرژی» آمریکا را بررسی و نقد می‌کند. ترامپ معتقد است که با افزایش تولید داخلی نفت و گاز، آمریکا دیگر نیازی به خلیج فارس و تنگه هرمز ندارد. اما نویسنده نشان می‌دهد که این نگاه، واقعیت پیچیده بازار جهانی انرژی را نادیده می‌گیرد؛ زیرا حتی اگر واردات مستقیم کاهش یافته باشد، قیمت‌ها و جریان انرژی در سطح جهانی تعیین می‌شود و هر اختلالی در خلیج فارس بر آمریکا نیز اثر می‌گذارد. شاتز برای اثبات این موضوع به واکنش صنعت نفت اشاره می‌کند. مدیران این صنعت، از جمله در مؤسسه نفت آمریکا به ریاست مایک سامرز، همچنان تنگه هرمز را حیاتی می‌دانند و از دولت می‌خواهند مانع از کنترل ایران بر این مسیر شود. همچنین جنگ اخیر با ایران و حملات متقابل، باعث ایجاد بحران جهانی انرژی و افزایش قیمت‌ها شد و نشان داد که حتی مصرف‌کنندگان آمریکایی نیز از این شوک‌ها در امان نیستند. این تحولات باعث شده مفاهیمی مانند اسکورت نفتکش‌ها دوباره مطرح شود و شرکت‌های انرژی با عدم قطعیت جدی در تصمیم‌گیری‌های خود مواجه شوند. نویسنده به تغییرات ساختاری در بازار انرژی آمریکا نیز اشاره می‌کند. او توضیح می‌دهد که در دو دهه گذشته، به‌دلیل رونق تولید نفت و گاز شیل (fracking)، این تصور شکل گرفت که آمریکا می‌تواند از وابستگی به خاورمیانه فاصله بگیرد. اما اکنون با کند شدن این رشد و افزایش تنش‌های ژئوپولیتیکی، شرکت‌های آمریکایی دوباره به سرمایه‌گذاری در خارج—از جمله خاورمیانه، عراق و لیبی—روی آورده‌اند. این موضوع نشان می‌دهد که «انقلاب انرژی» آمریکا نیز محدودیت‌های خود را دارد. نویسنده همچنین به یک نکته مهم داخلی اشاره می‌کند: با وجود افزایش تولید، ساختار پالایشگاهی و بازار داخلی آمریکا به‌گونه‌ای است که همچنان به قیمت‌های جهانی وابسته است. به همین دلیل، حتی اگر آمریکا از نظر تولید به سطح بالایی برسد، مصرف‌کنندگان آن در برابر افزایش قیمت جهانی محافظت کامل نمی‌شوند. این یکی از مهم‌ترین استدلال‌های مقاله در رد مفهوم «استقلال کامل انرژی» است. در ادامه، شاتز با مرور تاریخی نشان می‌دهد که انرژی همواره محور سیاست خارجی آمریکا بوده است؛ از توافق‌های فرانکلین روزولت با عربستان، تا دکترین جیمی کارتر و جنگ عراق در دوران جورج دبلیو. بوش. همچنین تحلیل کارشناسانی مانند مگان او‌ساليوان و جیسون بوردوف تأکید می‌کند که اهمیت انرژی هرگز از بین نرفته، بلکه فقط در دوره‌ای به‌دلیل وفور منابع کمتر به چشم آمده است. در نهایت، مقاله نتیجه می‌گیرد که «برتری انرژی» آمریکا به معنای استقلال واقعی نیست. آمریکا همچنان بخشی از یک سیستم جهانی انرژی است که به‌شدت به خاورمیانه و به‌ویژه تنگه هرمز وابسته است. بنابراین، بحران‌های این منطقه همچنان تأثیر مستقیم بر اقتصاد و سیاست آمریکا دارند و ادعای بی‌نیازی کامل، بیشتر یک روایت سیاسی است تا یک واقعیت اقتصادی.

این مقاله به قلم توماس رایت، پژوهشگر ارشد مؤسسه بروکینگز، به یک تحول مهم در نظام بین‌الملل می‌پردازد: شکل‌گیری یک واقعیت ژئوپلیتیکی جدید که در آن دشمنان آمریکا—به‌ویژه ایران، روسیه و چین—بیش از گذشته با یکدیگر هماهنگ شده‌اند، در حالی که ائتلاف‌های سنتی آمریکا در حال تضعیف هستند. استدلال اصلی نویسنده این است که ایالات متحده وارد مرحله‌ای شده که در آن با رقبایی منسجم‌تر و شبکه‌ای‌تر مواجه است، اما سیاست‌های دولت ترامپ نه‌تنها این واقعیت را درک نکرده، بلکه به تشدید آن کمک کرده است. مقاله با اشاره به حمله ایران به هواپیمای پیشرفته E-3 سنتری آغاز می‌شود—یکی از ارزشمندترین دارایی‌های نظامی آمریکا—و این رویداد را نشانه‌ای از افزایش توان عملیاتی ایران می‌داند. اما نکته کلیدی این است که این توانمندی بدون کمک خارجی به دست نیامده است. شواهد نشان می‌دهد که ایران در طول جنگ از حمایت چندلایه و پیچیده‌ای برخوردار بوده که شامل اطلاعات، فناوری، مواد اولیه و پشتیبانی غیرمستقیم نظامی است. در سطح اطلاعاتی، روسیه نقش بسیار مهمی ایفا کرده است. گزارش‌ها نشان می‌دهد که مسکو اطلاعات دقیق و حتی در برخی موارد داده‌های لحظه‌ای درباره موقعیت نیروها و تجهیزات آمریکا در اختیار ایران قرار داده است، که به افزایش دقت حملات ایران کمک کرده است. همچنین همکاری در حوزه پهپاد و ارائه فناوری‌های پیشرفته، توان ایران در جنگ نامتقارن را تقویت کرده است. در کنار آن، چین نیز نقش مهم اما غیرمستقیم داشته است. کمک‌های چین بیشتر در قالب فناوری و پشتیبانی دوگانه (نظامی-غیرنظامی) بوده است: ارائه تصاویر ماهواره‌ای از تحرکات نیروهای آمریکایی تأمین مواد شیمیایی مانند سدیم پرکلرات برای سوخت موشک‌ها صادرات فناوری‌های راداری، ناوبری و قطعات موشکی این نوع حمایت به ایران اجازه داده بدون ورود مستقیم چین به جنگ، توان دفاعی و تهاجمی خود را حفظ و حتی ارتقا دهد. فراتر از این کمک‌های مستقیم، مقاله به یک شبکه گسترده‌تر همکاری میان دشمنان آمریکا اشاره می‌کند. ایران، روسیه، چین و کره شمالی در سال‌های اخیر نوعی هم‌افزایی ایجاد کرده‌اند: ایران به روسیه پهپاد و موشک داده چین به روسیه فناوری و تجهیزات صنعتی داده کره شمالی تسلیحات و نیرو فراهم کرده و در مقابل، روسیه فناوری‌های پیشرفته نظامی را به این کشورها منتقل کرده این چرخه تبادل، یک «ائتلاف عملیاتی غیررسمی» ایجاد کرده که در آن هر کشور از نقاط قوت خود برای تقویت دیگری استفاده می‌کند. به گفته تحلیل‌ها، این همکاری‌ها به ایران کمک کرده تا در برابر فشار نظامی آمریکا و اسرائیل مقاومت کند و حتی برخی ضربات مؤثر وارد کند. با این حال، نویسنده تأکید می‌کند که این کمک‌ها محدود و حساب‌شده بوده‌اند. نه روسیه و نه چین وارد جنگ مستقیم نشده‌اند؛ بلکه تلاش کرده‌اند بدون ورود به درگیری گسترده، هزینه‌های آمریکا را افزایش دهند و در عین حال منافع خود را حفظ کنند. این نشان‌دهنده یک استراتژی جدید است: حمایت کافی برای تضعیف آمریکا، اما نه آن‌قدر که به یک جنگ جهانی منجر شود. در مقابل این همگرایی دشمنان، مقاله به ضعف در جبهه آمریکا می‌پردازد. دولت ترامپ، به گفته نویسنده، نه‌تنها این شبکه همکاری را جدی نگرفته، بلکه با سیاست‌های خود—از جمله نزدیک شدن به روسیه، پیگیری توافق با چین، و فشار بر متحدان اروپایی و آسیایی—به تضعیف ائتلاف‌های سنتی آمریکا کمک کرده است. انتقاد از ناتو، بی‌توجهی به بحران انرژی در آسیا، و رد کمک اوکراین در مقابله با پهپادها، نمونه‌هایی از این رویکرد هستند. در نهایت، رایت نتیجه می‌گیرد که جنگ ایران نشان‌دهنده یک تغییر عمیق در نظم جهانی است. ایران توانسته با تکیه بر یک شبکه حمایتی چندلایه، در برابر فشار نظامی مقاومت کند. هم‌زمان، دشمنان آمریکا به‌طور فزاینده‌ای هماهنگ شده‌اند، در حالی که متحدان این کشور پراکنده‌تر و کمتر همسو هستند. این تغییر، به‌معنای ورود آمریکا به دوره‌ای است که در آن با چالش‌هایی پیچیده‌تر و رقبایی منسجم‌تر مواجه خواهد بود—چالشی که هنوز به‌طور کامل توسط سیاست‌گذاران آمریکایی درک نشده است.https://archive.is/cMoyC#selection-607.0-919.171

این مقاله به قلم **دیوید ایگناتیوس**، تحلیل‌گر برجسته سیاست خارجی در روزنامه واشنگتن پست، به بررسی وضعیت پیچیده پایان جنگ ایران و بن‌بست دیپلماتیک موجود می‌پردازد. نویسنده استدلال می‌کند که همان‌گونه که این جنگ بدون یک استراتژی روشن برای پیروزی آغاز شد، اکنون نیز هیچ نقشه راه مشخصی برای رسیدن به صلح وجود ندارد و مسیر دیپلماسی به یک «هزارتوی مبهم» تبدیل شده است. در ابتدای تحلیل، ایگناتیوس بر اهمیت حیاتی تنگه هرمز تأکید می‌کند و آن را محور اصلی هر توافق احتمالی می‌داند. در ادامه، مقاله به نقش بازیگران بین‌المللی اشاره می‌کند. پاکستان با حمایت چین به عنوان میانجی اصلی ظاهر شده و تلاش کرده یک چارچوب چندجانبه برای صلح ایجاد کند که شامل توقف درگیری‌ها، آغاز مذاکرات و تضمین امنیت مسیرهای کشتیرانی است. ترکیه، عربستان و مصر نیز در این روند مشارکت داشته‌اند و حتی گروه بحران بین‌المللی پیشنهادهایی برای بازگشایی تنگه ارائه داده است. با این حال، این تلاش‌ها در فضای بی‌ثبات جنگ و اختلال ارتباطات، پیشرفت کندی داشته‌اند. بخش مهمی از تحلیل ایگناتیوس به شکاف میان ایالات متحده و اسرائیل اختصاص دارد—شکافی که می‌تواند مسیر صلح را به‌طور جدی تحت تأثیر قرار دهد. از نگاه نویسنده، آمریکا رویکردی نسبتاً محتاطانه‌تر اتخاذ کرده است: واشینگتن تلاش کرده زیرساخت‌های اقتصادی ایران را حفظ کند و از اقداماتی که به فروپاشی داخلی یا هرج‌ومرج گسترده منجر شود—مانند تسلیح گروه‌های قومی—خودداری کرده است. این رویکرد نشان می‌دهد که آمریکا، علی‌رغم فشار نظامی، همچنان به حفظ حداقلی از ثبات در ایران و جلوگیری از سناریوهای بی‌ثبات‌کننده منطقه‌ای فکر می‌کند. در مقابل، برخی محافل راهبردی در اسرائیل دیدگاه متفاوتی دارند. به گفته ایگناتیوس، این گروه‌ها از سیاستی تهاجمی‌تر حمایت می‌کنند که شامل تشویق و تقویت جنبش‌های جدایی‌طلب در میان اقوام مختلف ایران—از جمله کردها، بلوچ‌ها، آذربایجانی‌ها و عرب‌های خوزستان—است. هدف چنین رویکردی، افزایش فشار داخلی بر حکومت ایران و حتی تضعیف یکپارچگی سرزمینی آن است. این تفاوت دیدگاه، نشان‌دهنده دو استراتژی کاملاً متفاوت است: یکی مدیریت بحران و حفظ ثبات نسبی (آمریکا)، و دیگری افزایش فشار حداکثری و تغییر موازنه داخلی (برخی در اسرائیل). این اختلاف تنها به داخل ایران محدود نمی‌شود. در جبهه منطقه‌ای نیز تفاوت‌هایی دیده می‌شود. آمریکا نسبت به ادامه حملات اسرائیل به اهداف حزب‌الله در لبنان ابراز نگرانی کرده، زیرا این اقدامات می‌تواند دامنه جنگ را گسترش دهد و مذاکرات را پیچیده‌تر کند. اما اسرائیل همچنان بر ادامه این حملات تأکید دارد و آن را بخشی از استراتژی امنیتی خود می‌داند. این تضاد، نشان می‌دهد که حتی در میان متحدان نزدیک نیز هماهنگی کامل درباره «نقطه پایان جنگ» وجود ندارد. ایگناتیوس همچنین به نقش مخرب لفاظی‌های ترامپ اشاره می‌کند. به گفته او، تهدیدهای اغراق‌آمیز و پیام‌های غیرقابل پیش‌بینی رئیس‌جمهور آمریکا، نه‌تنها به پیشبرد دیپلماسی کمک نکرده، بلکه باعث کاهش اعتبار آمریکا در میان متحدان شده است. در حالی که برخی کشورها این رفتار را صرفاً «نمایش سیاسی» تلقی می‌کنند، در عمل این سبک رهبری موجب تضعیف اجماع بین‌المللی شده است. در جمع‌بندی، نویسنده تأکید می‌کند که روند صلح همچنان در ابهام کامل قرار دارد. نه ترکیب شرکت‌کنندگان در مذاکرات مشخص است، نه دستور کار آن، و نه حتی مهم‌ترین مسئله—یعنی وضعیت آینده تنگه هرمز—حل شده است. از دید ایگناتیوس، جنگی که بدون استراتژی برای پیروزی آغاز شد، اکنون به مرحله‌ای رسیده که پایان آن نیز فاقد نقشه‌ای روشن است؛ و همین موضوع، خطر تداوم بی‌ثباتی و حتی بازگشت به درگیری را افزایش می‌دهد. https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/08/us-iran-ceasefire-strait-hormuz-closed/