ru
Feedback
«مُحَرِّرالْحَنّان»

«مُحَرِّرالْحَنّان»

Открыть в Telegram

قلم به دواتِ زندگی زدم، چراکه فرمودند نوشتن دل را آرام می‌کند. یک مشت کلمه از جیبش درآورد روی زمین ریخت و گفت : من این‌ها هستم! کپی؛ نقض اصالت آدمیزاده! ✨️حنانه‌عزیززاده | مُحَرِّرالْحَنّان

Больше
Иран78 070Категория не указана
1 869
Подписчики
-824 часа
-327 дней
-16030 дней

Загрузка данных...

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '26
+3
в 0 каналах
август '26
+50
в 1 каналах
Get PRO
июль '26
+262
в 8 каналах
Get PRO
июнь '26
+187
в 10 каналах
Get PRO
май '26
+28
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+104
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+168
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+772
в 2 каналах
Get PRO
январь '26
+393
в 3 каналах
Get PRO
декабрь '25
+965
в 8 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+885
в 7 каналах
Get PRO
октябрь '25
+381
в 12 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+157
в 6 каналах
Get PRO
август '25
+716
в 11 каналах
Get PRO
июль '250
в 6 каналах
Get PRO
июнь '25
+21
в 4 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
06 сентября0
05 сентября0
04 сентября0
03 сентября+1
02 сентября+2
01 сентября0
Посты канала
Repost from «سَحاٰبه»
برای پیروزی و نصرت سربازان اسلام و حزب‌الله.

2
به گمانم جامانده‌ام. در تمام کلماتی که برای تو می‌نوشتم. لا به لای دوستت دارم‌هایی که گفتم، در بین سطرهای نامه‌هایم. جامانده‌
به گمانم جامانده‌ام. در تمام کلماتی که برای تو می‌نوشتم. لا به لای دوستت دارم‌هایی که گفتم، در بین سطرهای نامه‌هایم. جامانده‌ام و حالا قلبم دیگر هیچ شوقی ندارد. کلماتم لاجون‌اند و قلمم مکدر و بی‌روح. دیگر آدم پراحساس روز های گذشته نیستم و نمی‌‌توانم آنطور که پیش از اینها از عشق می‌گفتم بگویم. اخر چه کسی میان هزاران کشته، چشم های بسته و نهال های زندگی مدفون شده می‌تواند از عشق بنویسد؟! شاید یک روز اگر خورشید طلوع کرد و بچه‌ها نمرده بودند، اگر قلب آسمان را موشک‌ها نخراشیدند و بر فراز زمین خدنگ‌ها پرواز نکردند....شاید آن روز پروانه های دلم، پیله را رها کردند و دوباره عاشق شدم.
108
3
من؛ حسرتِ آن بوسه که از لبت چیده نشد..
104
4
آوینه در استانه‌ی آیینه شدن است و آیینه برای بازتاب نور می‌خواهد، خورشید ما باشید : @Avineh_Magazine https://www.instagram.com/p/Dcq8-JzMQN_/?igsi=MTV1ZmJqdXJsc29tdg==
246
5
آوینه؛ در میان روزهای جنگ، لا به لای بوی باروت و فشنگ، در اوج هیاهو و غوغای دنیا‌ سر کمی بیشتر داشتن این محبس کوچک، این‌ سیار+1
آوینه؛ در میان روزهای جنگ، لا به لای بوی باروت و فشنگ، در اوج هیاهو و غوغای دنیا‌ سر کمی بیشتر داشتن این محبس کوچک، این‌ سیاره‌ی هبوط وقتی دلهایمان مالامال غم بود‌، غصه روی غصه می‌گذاشتیم، مدام اشک‌های هم را پاک می‌کردیم و در دل ناامیدی از امید می گفتیم ناگاه شانه‌ های هم را پیدا کردیم. شانه‌ی هم را پیدا کردیم و گریه کردیم. گریه‌ای بی‌امان برای شب‌های دی‌ماه و بغض های فروخورده، برای بهمن ماهی بی‌روح و اسفندی مرده....اسفندی مملوء از کشته، برای شاخه های قطع شده از نهالِ تن کودکانمان، خانه‌ های ویران، سقف شکسته‌ی ارزوها و زخم های پرستوی خوشبختی که نفس های اخرش می‌کشید در همان لحظات روزی‌مان شد تا کنار هم، دوشادوش راویِ سکوت بعد از انفجار باشیم. روایتگر بیصدایی خانه‌ها، اشک‌ها و حزن‌هایی پایان‌ناپذیر و ما اینجا دست های خالق آوینه شدیم و گلویی برای ادامه صدای کودکان. مجله‌ی آوینه...دسترنج تیمی کوچک، پرتلاش و خستگی ناپذیر است که در دل بهمن غم گرد امدند تا سهمی هر چند کم، از نشان دادن ظلم به جهان داشته باشند.
240
6
سلام عزیزانم...
203
7
وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ چشمت روشن و جایت سبز عبدالله که در مامن خانه‌ات و در همان حجره‌ای که آمنه را عروس آوردی فوج ملائک از عرش فرود می‌آیند و آستانت را می‌بوسند تا خورشید طلوع کرده در آغوش آمنه را زیارت کنند. هزاران پرستو و چکاوک گرد امده‌اند تا پرشان را به پر قنداق طفلِ نورقدم‌ات گره بزنند و در وصف جبین بلند، چشمان درشت، و ابروان کشیده‌ای که به حتم زیبایی‌اش را از تو به ارث برده، مدیحه بخوانند. جبرائیل و میکائیل به اذن پروردگار گهواره‌دار پیامبرند. باد خادم اوست تا عِطر گریبانش را به مشام دختران خوابیده در گور برساند و مژده‌ی زندگی بدهد. باران ساعت‌ها زمین را شسته تا لایق حضورش باشد و کعبه آن سوی مکه انتظار مولودی را می‌کشد که سالیان متوالی پیامبران وعده‌ی آمدنش را دادند‌. هاجر و اسیه، مریم مادر عیسی، آمده‌اند و پر چارقدشان را به دستان مولود مکه متبرک کنند. پدرت به چشم روشنی چندین غلام آزاد می‌کند و می‌گوید در حیاط خانه شتری را زمین بزنند و گوشتش را میان فقرا قسمت کنند که امروز به قدوم مبارک نواده‌ی ابراهیم باران رحمت بر سر تمام دنیا می‌بارد. ام‌ایمن با کاسه‌ی شیری آمیخته با عسل پیش می‌اید و همانطور که کنار بستر آمنه می‌نشیند زمزمه می‌کند : «بخور فدایت بشوم! باید جان در بدن داشته باشی تا شیر مرد قریش را سیراب کنی!» آمنه با پلکی تر خیره به طفلی‌ست که یاد تو، یاد عشق دیرینه را زنده میکند. انگشتان کشیده‌اش را میبوسد و لب میزد : «پسرکمان چقدر شبیه توست عبدالله...» و پیشانی نوزادش را می‌بوسد و به آغوش ام‌ایمن می‌سپارد تا او را برساند به عبدالمطلب تا امانت تو را و رحمتی را که خدا شامل او و جهان کرده در آغوش بگیرد، و در پناه کعبه، نزدیک مقام ابراهیم بر بلندی با‌یستد و به رسم مردم مکه نامش را خطاب کند : محمد«سلام‌الله‌علیه»..
194
8
سلام بر خانه‌ی آمنه؛ بر نزول آیات رحمت، و بر شمس طلوع کرده در گهواره که در پرتوی رسالتش مسیحِ دختران زنده به گور شد.+1
سلام بر خانه‌ی آمنه؛ بر نزول آیات رحمت، و بر شمس طلوع کرده در گهواره که در پرتوی رسالتش مسیحِ دختران زنده به گور شد.
526
9
امشب به گمانم دیوانه شدم. رفتم اکثر متن‌هایی که نوشته بودم و پاک کردم. گاهی وسواس به این شکل دیده میشه. ترسناک و دلهره‌آور. البته کمال‌طلبی هم دست داشت در این دیوانگی. فکر کن بیش از سیصد متن و حذف کنی و دوباره شروع کنی. این هم یک شکل عجیب آدم بودنه. راست می‌گفتی عجیبی...هستم...وگرنه کی بامدادان میشینه و هر چه رشته بوده پنبه می‌کنه؟!
404
10
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاس
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاسنی سپید‌گون. جوان است و پیر. زهرالود و تب‌دار، و بیمارِ چهل روزه‌ی غربت و درد. خانه‌اش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره می‌رود. پارچه‌ای تمیز می‌اورد، پارچه‌ای خونین می‌برد‌. لبهایش ترک ترک است، قلبش بیشتر. یک طشت غم و غصه دارد. سر بر دامن حسین گذاشته، وصیت می‌کند. به پلکهایش دست می‌کشد، زینب را بغل می‌کند، «لا یومَ کَیَومِکَ یا أبا عبدالله» می‌گوید، سپس خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او می‌سپارد. و بعد از عمری دوییدن، غربت کشیدن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، می‌رود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامی‌ها گریه می‌کنند. هم اسیران، هم مسافران گریه می‌کنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه می‌کنند. حتی میان کوچه یهودیان گریه میکنند.
723
11
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن و سال است، طاقت غم و دوری ندارد. هنوز برای درک فراق، قلبش کوچک است و شانه‌اش نحیف. گوشه‌ی حجره‌ی پیامبر نشسته، نزدیک او. نزدیک بستری که تن مریض پدربزرگش را بغل گرفته است. شانه هایی که بر دوششان می‌نشست، نحیف و لاغر و خسته بودند. بار شصت و سه سال رسالت، افتاده‌اش کرده بود. ام‌سلمه گوشه‌ی چارقدش را مدام به چشمانش می‌کشَد. اشک‌ها بند نمی‌آیند. ملک مرگ، پشت درخانه، زانو بغل گرفته، ناله می‌کند. قلبش را به قلب پیامبر می‌چسباند، و صورت به گریبانش می‌نهد، تا از اخرین نفس های پدرِ مهربانِ مدینه، رسولِ صبور، ناجی دخترکان زنده به گور، بهره ببرد. برای روز هایی دلتگی، برای چهل سال تنهایی پس از او.
605
12
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای حی الصلاة بلال صف‌ها را ردیف به ردیف، شانه به شانه پر می‌کرد. خردسال بود، شاید سه چهار ساله. دست برادرش را می‌گرفت و از میان صفوف نماز میگذشت. گاهی شبیه بزرگترها سجده می‌کرد، گاهی بر پله‌ی منبر می‌نشست. وقت بازیگوشی کردنشان بود. از سر و دوش پیامبر بالا می‌رفتند. صدای خنده‌شان ملائک را به خنده می‌انداخت. رسول‌خدا پیشانی بر خاک نهاده، بندگی می‌کرد. به زحمت با دست انداختن به عبا و قبای پیامبر، قامت کوچکشان را به پشتش کشاندند و چون فاتحی سرخوش، خنده سر دادند. سوار بر دوش کسی بودند که فرشتگان برایش رکاب می‌گرفتند.
505
13
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاس
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاسنی سپید‌گون. جوان است و پیر. زهرالود و تب‌دار، و بیمارِ چهل روزه‌ی غربت و درد. خانه‌اش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره می‌رود. پارچه‌ای تمیز می‌اورد، پارچه‌ای خونین می‌برد‌. لبهایش ترک ترک است، قلبش بیشتر. یک طشت غم و غصه دارد. سر بر دامن حسین گذاشته، وصیت می‌کند. به پلکهایش دست می‌کشد، زینب را بغل می‌کند، «لا یومَ کَیَومِکَ یا أبا عبدالله» می‌گوید، سپس خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او می‌سپارد. و بعد از عمری دوییدن، غربت کشیدن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، می‌رود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامی‌ها گریه می‌کنند. هم اسیران، هم مسافران گریه می‌کنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه می‌کنند. حتی میان کوچه یهودیان گریه میکنند.
15
14
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن و سال است، طاقت غم و دوری ندارد. هنوز برای درک فراق، قلبش کوچک است و شانه‌اش نحیف. گوشه‌ی حجره‌ی پیامبر نشسته، نزدیک او. نزدیک بستری که تن مریض پدربزرگش را بغل گرفته است. شانه هایی که بر دوششان می‌نشست، نحیف و لاغر و خسته بودند. بار شصت و سه سال رسالت، افتاده‌اش کرده بود. ام‌سلمه گوشه‌ی چارقدش را مدام به چشمانش می‌کشَد. اشک‌ها بند نمی‌آیند. ملک مرگ، پشت درخانه، زانو بغل گرفته، ناله می‌کند. قلبش را به قلب پیامبر می‌چسباند، و صورت به گریبانش می‌نهد، تا از اخرین نفس های پدرِ مهربانِ مدینه، رسولِ صبور، ناجی دخترکان زنده به گور، بهره ببرد. برای روز هایی دلتگی، برای چهل سال تنهایی پس از او.
12
15
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای حی الصلاة بلال صف‌ها را ردیف به ردیف، شانه به شانه پر می‌کرد. خردسال بود، شاید سه چهار ساله. دست برادرش را می‌گرفت و از میان صفوف نماز میگذشت. گاهی شبیه بزرگترها سجده می‌کرد، گاهی بر پله‌ی منبر می‌نشست. وقت بازیگوشی کردنشان بود. از سر و دوش پیامبر بالا می‌رفتند. صدای خنده‌شان ملائک را به خنده می‌انداخت. رسول‌خدا پیشانی بر خاک نهاده، بندگی می‌کرد. به زحمت با دست انداختن به عبا و قبای پیامبر، قامت کوچکشان را به پشتش کشاندند و چون فاتحی سرخوش، خنده سر دادند. سوار بر دوش کسی بودند که فرشتگان برایش رکاب می‌گرفتند.
15
16
مهمان صحن تواند، مزارها...
431
17
پرده‌ی سوم : بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محا
پرده‌ی سوم : بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاسنی سپید‌گون. جوان است و پیر. زهرالود و تب‌دار، بیمارِ چهل روزه‌ی غربت و درد. خانه‌اش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره می‌رود. پارچه‌ای تمیز می‌اورد، پارچه‌ای خونین می‌برد‌. لبهایش خون است و جگرش خون‌تر. یک طشت غم و غصه دارد. سرش بر دامن برادرش نهاده. وصیت هایش را میکند. اشک را از چشمان حسین میگیرد، زینب را ارام می‌کند، کمی از کربلا می‌گوید و بعد خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او می‌سپارد. و بعد از عمری دوییدن، خاک غربت خوردن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، می‌رود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامی‌ها گریه می‌کنند. هم اسیران، هم مسافران گریه می‌کنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه می‌کنند. حتی میان کوچه یهودیان گریه میکنند.
1
18
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری‌ست. هفت، هشت ساله است. یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس است، خیس اسک. سکوت خانه را هق هق کودکانه‌اش می‌شک
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری‌ست. هفت، هشت ساله است. یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس است، خیس اسک. سکوت خانه را هق هق کودکانه‌اش می‌شکند. کم سن و سال است، طاقت غم و دوری ندارد. هنوز برای درک فراق، قلبش کوچک است و شانه‌اش نحیف. گوشه‌ی حجره‌ی پیامبر نشسته، نزدیک او. نزدیک بستری که تن مریض پدربزرگش را بغل گرفته است. شانه هایی که بر دوششان می‌نشست، نحیف و لاغر و خسته بودند. بار شصت و سه سال رسالت، افتاده‌اش کرده بود. ام‌سلمه گوشه‌ی چارقدش را مدام به چشمانش می‌کشَد. اشک‌ها بند نمی‌آیند. ملک مرگ، پشت درخانه، زانو بغل گرفته، ناله می‌کند. قلبش را به قلب پیامبر می‌چسباند، و صورت به گریبانش می‌نهد، تا از اخرین نفس های پدرِ مهربانِ مدینه، رسولِ صبور، ناجی دخترکان زنده به گور، بهره ببرد. برای روز هایی دلتگی، برای چهل سال تنهایی پس از او.
2
19
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای حی الصلاة بلال صف‌ها را ردیف به ردیف، شانه به شانه پر می‌کرد. خردسال بود، شاید سه چهار ساله. دست برادرش را می‌گرفت و از میان صفوف نماز میگذشت. گاهی شبیه بزرگترها سجده می‌کرد، گاهی بر پله‌ی منبر می‌نشست. وقت بازیگوشی کردنشان بود. از سر و دوش پیامبر بالا می‌رفتند. صدای خنده‌شان ملائک را به خنده می‌انداخت. رسول‌خدا پیشانی بر خاک نهاده، بندگی می‌کرد. به زحمت با دست انداختن به عبا و قبای پیامبر، قامت کوچکشان را به پشتش کشاندند و چون فاتحی سرخوش، خنده سر دادند. سوار بر دوش کسی بودند که فرشتگان برایش رکاب می‌گرفتند.
8
20
بچه‌ها من بعد تو حنائیل حرف میزنیم.
250