fa
Feedback
«مُحَرِّرالْحَنّان»

«مُحَرِّرالْحَنّان»

رفتن به کانال در Telegram

قلم به دواتِ زندگی زدم، چراکه فرمودند نوشتن دل را آرام می‌کند. یک مشت کلمه از جیبش درآورد روی زمین ریخت و گفت : من این‌ها هستم! کپی؛ نقض اصالت آدمیزاده! ✨️حنانه‌عزیززاده | مُحَرِّرالْحَنّان

نمایش بیشتر
إيران77 729دسته بندی مشخص نشده است
1 887
مشترکین
-324 ساعت
-467 روز
-15830 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+2
در 0 کانال‌ها
اوت '26
+50
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+262
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+187
در 10 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+104
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+168
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+772
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+393
در 3 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+965
در 8 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+885
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+381
در 12 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+157
در 6 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+716
در 11 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+21
در 4 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
03 سپتامبر0
02 سپتامبر+2
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
آوینه در استانه‌ی آیینه شدن است و آیینه برای بازتاب نور می‌خواهد، خورشید ما باشید :
@Avineh_Magazine
https://www.instagram.com/p/Dcq8-JzMQN_/?igsi=MTV1ZmJqdXJsc29tdg==

2
آوینه؛ در میان روزهای جنگ، لا به لای بوی باروت و فشنگ، در اوج هیاهو و غوغای دنیا‌ سر کمی بیشتر داشتن این محبس کوچک، این‌ سیار+1
آوینه؛ در میان روزهای جنگ، لا به لای بوی باروت و فشنگ، در اوج هیاهو و غوغای دنیا‌ سر کمی بیشتر داشتن این محبس کوچک، این‌ سیاره‌ی هبوط وقتی دلهایمان مالامال غم بود‌، غصه روی غصه می‌گذاشتیم، مدام اشک‌های هم را پاک می‌کردیم و در دل ناامیدی از امید می گفتیم ناگاه شانه‌ های هم را پیدا کردیم. شانه‌ی هم را پیدا کردیم و گریه کردیم. گریه‌ای بی‌امان برای شب‌های دی‌ماه و بغض های فروخورده، برای بهمن ماهی بی‌روح و اسفندی مرده....اسفندی مملوء از کشته، برای شاخه های قطع شده از نهالِ تن کودکانمان، خانه‌ های ویران، سقف شکسته‌ی ارزوها و زخم های پرستوی خوشبختی که نفس های اخرش می‌کشید در همان لحظات روزی‌مان شد تا کنار هم، دوشادوش راویِ سکوت بعد از انفجار باشیم. روایتگر بیصدایی خانه‌ها، اشک‌ها و حزن‌هایی پایان‌ناپذیر و ما اینجا دست های خالق آوینه شدیم و گلویی برای ادامه صدای کودکان. مجله‌ی آوینه...دسترنج تیمی کوچک، پرتلاش و خستگی ناپذیر است که در دل بهمن غم گرد امدند تا سهمی هر چند کم، از نشان دادن ظلم به جهان داشته باشند.
139
3
سلام عزیزانم...
133
4
وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ چشمت روشن و جایت سبز عبدالله که در مامن خانه‌ات و در همان حجره‌ای که آمنه را عروس آوردی فوج ملائک از عرش فرود می‌آیند و آستانت را می‌بوسند تا خورشید طلوع کرده در آغوش آمنه را زیارت کنند. هزاران پرستو و چکاوک گرد امده‌اند تا پرشان را به پر قنداق طفلِ نورقدم‌ات گره بزنند و در وصف جبین بلند، چشمان درشت، و ابروان کشیده‌ای که به حتم زیبایی‌اش را از تو به ارث برده، مدیحه بخوانند. جبرائیل و میکائیل به اذن پروردگار گهواره‌دار پیامبرند. باد خادم اوست تا عِطر گریبانش را به مشام دختران خوابیده در گور برساند و مژده‌ی زندگی بدهد. باران ساعت‌ها زمین را شسته تا لایق حضورش باشد و کعبه آن سوی مکه انتظار مولودی را می‌کشد که سالیان متوالی پیامبران وعده‌ی آمدنش را دادند‌. هاجر و اسیه، مریم مادر عیسی، آمده‌اند و پر چارقدشان را به دستان مولود مکه متبرک کنند. پدرت به چشم روشنی چندین غلام آزاد می‌کند و می‌گوید در حیاط خانه شتری را زمین بزنند و گوشتش را میان فقرا قسمت کنند که امروز به قدوم مبارک نواده‌ی ابراهیم باران رحمت بر سر تمام دنیا می‌بارد. ام‌ایمن با کاسه‌ی شیری آمیخته با عسل پیش می‌اید و همانطور که کنار بستر آمنه می‌نشیند زمزمه می‌کند : «بخور فدایت بشوم! باید جان در بدن داشته باشی تا شیر مرد قریش را سیراب کنی!» آمنه با پلکی تر خیره به طفلی‌ست که یاد تو، یاد عشق دیرینه را زنده میکند. انگشتان کشیده‌اش را میبوسد و لب میزد : «پسرکمان چقدر شبیه توست عبدالله...» و پیشانی نوزادش را می‌بوسد و به آغوش ام‌ایمن می‌سپارد تا او را برساند به عبدالمطلب تا امانت تو را و رحمتی را که خدا شامل او و جهان کرده در آغوش بگیرد، و در پناه کعبه، نزدیک مقام ابراهیم بر بلندی با‌یستد و به رسم مردم مکه نامش را خطاب کند : محمد«سلام‌الله‌علیه»..
181
5
سلام بر خانه‌ی آمنه؛ بر نزول آیات رحمت، و بر شمس طلوع کرده در گهواره که در پرتوی رسالتش مسیحِ دختران زنده به گور شد.+1
سلام بر خانه‌ی آمنه؛ بر نزول آیات رحمت، و بر شمس طلوع کرده در گهواره که در پرتوی رسالتش مسیحِ دختران زنده به گور شد.
445
6
امشب به گمانم دیوانه شدم. رفتم اکثر متن‌هایی که نوشته بودم و پاک کردم. گاهی وسواس به این شکل دیده میشه. ترسناک و دلهره‌آور. البته کمال‌طلبی هم دست داشت در این دیوانگی. فکر کن بیش از سیصد متن و حذف کنی و دوباره شروع کنی. این هم یک شکل عجیب آدم بودنه. راست می‌گفتی عجیبی...هستم...وگرنه کی بامدادان میشینه و هر چه رشته بوده پنبه می‌کنه؟!
350
7
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاس
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاسنی سپید‌گون. جوان است و پیر. زهرالود و تب‌دار، و بیمارِ چهل روزه‌ی غربت و درد. خانه‌اش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره می‌رود. پارچه‌ای تمیز می‌اورد، پارچه‌ای خونین می‌برد‌. لبهایش ترک ترک است، قلبش بیشتر. یک طشت غم و غصه دارد. سر بر دامن حسین گذاشته، وصیت می‌کند. به پلکهایش دست می‌کشد، زینب را بغل می‌کند، «لا یومَ کَیَومِکَ یا أبا عبدالله» می‌گوید، سپس خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او می‌سپارد. و بعد از عمری دوییدن، غربت کشیدن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، می‌رود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامی‌ها گریه می‌کنند. هم اسیران، هم مسافران گریه می‌کنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه می‌کنند. حتی میان کوچه یهودیان گریه میکنند.
695
8
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن و سال است، طاقت غم و دوری ندارد. هنوز برای درک فراق، قلبش کوچک است و شانه‌اش نحیف. گوشه‌ی حجره‌ی پیامبر نشسته، نزدیک او. نزدیک بستری که تن مریض پدربزرگش را بغل گرفته است. شانه هایی که بر دوششان می‌نشست، نحیف و لاغر و خسته بودند. بار شصت و سه سال رسالت، افتاده‌اش کرده بود. ام‌سلمه گوشه‌ی چارقدش را مدام به چشمانش می‌کشَد. اشک‌ها بند نمی‌آیند. ملک مرگ، پشت درخانه، زانو بغل گرفته، ناله می‌کند. قلبش را به قلب پیامبر می‌چسباند، و صورت به گریبانش می‌نهد، تا از اخرین نفس های پدرِ مهربانِ مدینه، رسولِ صبور، ناجی دخترکان زنده به گور، بهره ببرد. برای روز هایی دلتگی، برای چهل سال تنهایی پس از او.
588
9
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای حی الصلاة بلال صف‌ها را ردیف به ردیف، شانه به شانه پر می‌کرد. خردسال بود، شاید سه چهار ساله. دست برادرش را می‌گرفت و از میان صفوف نماز میگذشت. گاهی شبیه بزرگترها سجده می‌کرد، گاهی بر پله‌ی منبر می‌نشست. وقت بازیگوشی کردنشان بود. از سر و دوش پیامبر بالا می‌رفتند. صدای خنده‌شان ملائک را به خنده می‌انداخت. رسول‌خدا پیشانی بر خاک نهاده، بندگی می‌کرد. به زحمت با دست انداختن به عبا و قبای پیامبر، قامت کوچکشان را به پشتش کشاندند و چون فاتحی سرخوش، خنده سر دادند. سوار بر دوش کسی بودند که فرشتگان برایش رکاب می‌گرفتند.
491
10
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاس
پرده‌ی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاسنی سپید‌گون. جوان است و پیر. زهرالود و تب‌دار، و بیمارِ چهل روزه‌ی غربت و درد. خانه‌اش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره می‌رود. پارچه‌ای تمیز می‌اورد، پارچه‌ای خونین می‌برد‌. لبهایش ترک ترک است، قلبش بیشتر. یک طشت غم و غصه دارد. سر بر دامن حسین گذاشته، وصیت می‌کند. به پلکهایش دست می‌کشد، زینب را بغل می‌کند، «لا یومَ کَیَومِکَ یا أبا عبدالله» می‌گوید، سپس خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او می‌سپارد. و بعد از عمری دوییدن، غربت کشیدن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، می‌رود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامی‌ها گریه می‌کنند. هم اسیران، هم مسافران گریه می‌کنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه می‌کنند. حتی میان کوچه یهودیان گریه میکنند.
15
11
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش می‌شکند. کم سن و سال است، طاقت غم و دوری ندارد. هنوز برای درک فراق، قلبش کوچک است و شانه‌اش نحیف. گوشه‌ی حجره‌ی پیامبر نشسته، نزدیک او. نزدیک بستری که تن مریض پدربزرگش را بغل گرفته است. شانه هایی که بر دوششان می‌نشست، نحیف و لاغر و خسته بودند. بار شصت و سه سال رسالت، افتاده‌اش کرده بود. ام‌سلمه گوشه‌ی چارقدش را مدام به چشمانش می‌کشَد. اشک‌ها بند نمی‌آیند. ملک مرگ، پشت درخانه، زانو بغل گرفته، ناله می‌کند. قلبش را به قلب پیامبر می‌چسباند، و صورت به گریبانش می‌نهد، تا از اخرین نفس های پدرِ مهربانِ مدینه، رسولِ صبور، ناجی دخترکان زنده به گور، بهره ببرد. برای روز هایی دلتگی، برای چهل سال تنهایی پس از او.
12
12
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای حی الصلاة بلال صف‌ها را ردیف به ردیف، شانه به شانه پر می‌کرد. خردسال بود، شاید سه چهار ساله. دست برادرش را می‌گرفت و از میان صفوف نماز میگذشت. گاهی شبیه بزرگترها سجده می‌کرد، گاهی بر پله‌ی منبر می‌نشست. وقت بازیگوشی کردنشان بود. از سر و دوش پیامبر بالا می‌رفتند. صدای خنده‌شان ملائک را به خنده می‌انداخت. رسول‌خدا پیشانی بر خاک نهاده، بندگی می‌کرد. به زحمت با دست انداختن به عبا و قبای پیامبر، قامت کوچکشان را به پشتش کشاندند و چون فاتحی سرخوش، خنده سر دادند. سوار بر دوش کسی بودند که فرشتگان برایش رکاب می‌گرفتند.
15
13
مهمان صحن تواند، مزارها...
407
14
پرده‌ی سوم : بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محا
پرده‌ی سوم : بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگ‌مردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی امیخته به غم و محاسنی سپید‌گون. جوان است و پیر. زهرالود و تب‌دار، بیمارِ چهل روزه‌ی غربت و درد. خانه‌اش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره می‌رود. پارچه‌ای تمیز می‌اورد، پارچه‌ای خونین می‌برد‌. لبهایش خون است و جگرش خون‌تر. یک طشت غم و غصه دارد. سرش بر دامن برادرش نهاده. وصیت هایش را میکند. اشک را از چشمان حسین میگیرد، زینب را ارام می‌کند، کمی از کربلا می‌گوید و بعد خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او می‌سپارد. و بعد از عمری دوییدن، خاک غربت خوردن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، می‌رود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامی‌ها گریه می‌کنند. هم اسیران، هم مسافران گریه می‌کنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه می‌کنند. حتی میان کوچه یهودیان گریه میکنند.
1
15
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری‌ست. هفت، هشت ساله است. یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس است، خیس اسک. سکوت خانه را هق هق کودکانه‌اش می‌شک
پرده‌ی دوم : یازدهم هجری‌ست. هفت، هشت ساله است. یقه‌ی پیراهن عربی‌اش را خیس است، خیس اسک. سکوت خانه را هق هق کودکانه‌اش می‌شکند. کم سن و سال است، طاقت غم و دوری ندارد. هنوز برای درک فراق، قلبش کوچک است و شانه‌اش نحیف. گوشه‌ی حجره‌ی پیامبر نشسته، نزدیک او. نزدیک بستری که تن مریض پدربزرگش را بغل گرفته است. شانه هایی که بر دوششان می‌نشست، نحیف و لاغر و خسته بودند. بار شصت و سه سال رسالت، افتاده‌اش کرده بود. ام‌سلمه گوشه‌ی چارقدش را مدام به چشمانش می‌کشَد. اشک‌ها بند نمی‌آیند. ملک مرگ، پشت درخانه، زانو بغل گرفته، ناله می‌کند. قلبش را به قلب پیامبر می‌چسباند، و صورت به گریبانش می‌نهد، تا از اخرین نفس های پدرِ مهربانِ مدینه، رسولِ صبور، ناجی دخترکان زنده به گور، بهره ببرد. برای روز هایی دلتگی، برای چهل سال تنهایی پس از او.
2
16
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای
پرده‌ی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز می‌بست. صدای حی الصلاة بلال صف‌ها را ردیف به ردیف، شانه به شانه پر می‌کرد. خردسال بود، شاید سه چهار ساله. دست برادرش را می‌گرفت و از میان صفوف نماز میگذشت. گاهی شبیه بزرگترها سجده می‌کرد، گاهی بر پله‌ی منبر می‌نشست. وقت بازیگوشی کردنشان بود. از سر و دوش پیامبر بالا می‌رفتند. صدای خنده‌شان ملائک را به خنده می‌انداخت. رسول‌خدا پیشانی بر خاک نهاده، بندگی می‌کرد. به زحمت با دست انداختن به عبا و قبای پیامبر، قامت کوچکشان را به پشتش کشاندند و چون فاتحی سرخوش، خنده سر دادند. سوار بر دوش کسی بودند که فرشتگان برایش رکاب می‌گرفتند.
8
17
بچه‌ها من بعد تو حنائیل حرف میزنیم.
250
18
میدونید دوست داشتم عراق بودیم، تو یکی از موکب‌ها، چای می‌خورديم و حرف میزدیم ولیکن چاره نیست...ما دوریم و فاصله یقه‌ی ما را رها نمیکند پس چای بریزید...تا حسرت به دل حرف بزنیم... https://t.me/HarfChatBot?start=43644b76706a
203
19
ما را بکشید... مستجاب کنید دعای قنوتمان را.
503
20
تاریخ را به کثافت کشیده‌اند. از ما برای فرزندانمان چه خواهد ماند؟! در کتب درسی‌شان چه خواهند خواند؟! که ایرانی، ایرانی را کشت؟! و ما در جواب پرسش دخترکان و پسرکانِ کنجکاو و مبهوتمان چه پاسخی بدهیم؟! که آنها، آن ارازل و اوباش، وحوشِ مزدور، پسماند های قماش پهلوی، جوانان ایران را تکه تکه، قطعه قطعه کرده به آتش کشیده‌اند. بر سر پیکر سوخته‌شان هلهله‌کنان، پایکوبی کرده‌اند....چه بگوییم؟...چه؟ و بعد چگونه حالی‌شان کنیم که با دمِ پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک قلبِ پاره های تن ایران را از سینه بیرون کشیده، شادی کردند. چطور آبروی کوروش را بخریم؟ اجازه ندهیم تن خسرو در گور بلرزد و داریوش تف بر غیرتمان نیندازد و نگوید پیشینه‌ی این سرزمین را لکه‌دار کردید. تاریخ چگونه زمانه‌ای را روایت می‌کند که قصاص قاتل را ناعادلانه می‌دانند، برای ظالمان خون می‌گریند و مظلومان را با شعار ازادی می‌کشند به جرم عشق، به جرم اعتقاد و آرمان، به جرم وطن‌پرستی. چه خواهد نوشت از مادر حمیدرضا و چشم‌ به‌ راهی‌اش، از همسر رمضانی و دلتنگی‌اش، از نو‌عروس علیخانی و سیاه‌پوشی‌اش...روایتگر کدام دردمان می‌شود؟ بر کدام غصه می‌بارد؟ غمِ مردان رشیدمان که زیر خاک، ریشه‌ی سرزمینمان شدند یا زنانمان که با چشمانی باز، در میان زندگان، از دلتنگی مرده‌اند. ما چطور این حال را روایت کنیم که شرمنده‌ی دل‌سوخته‌ها نشویم....شرمنده‌ی آیندگان؟!
1 116